-
از کمالات حاجی تون ...
25 فروردین 1388 11:15
به یک دختر خانم جـــــوان و تحصیلکرده، مســـلط به زبان فرانسه و اسپانیولی, خوش برخورد و خوش بیان، با روابط عمومی بالا و ظاهری آراسته ، دارای بورد تخصصی درخانه داری و بچه داری و شوهرداری و دست پخت بی نظیر نیازمند بود. متقاضیان وابسته به خانواده های مرفه بی درد در اولویت بودند... بعد کلی حساب و کتاب، آدرس و شماره منو...
-
خوشبختم
23 فروردین 1388 09:04
اینجا برف میبارد (برف برفم که نیست گاهی برفه گاهی بارون گاهی هم یه چیز بینابین شبیه تف) برف میبارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش درهها دلتنگ راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمیشد گر ز بام کلبههای دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد رد پاها گر نمیافتاد روی جادههای لغزان ما چه میکردیم در...
-
چه عرض کنم؟!
22 فروردین 1388 13:25
یه آدم حسابی میگفت از سی سالگی به بعد وزن آدم زیاد میشه... یااا ابوالفرض! تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب / جان عزیز خود به نوا می فرستمت امروز شنیدم یکی از بچه های کلاس رقصمون تو مسابقه ای در ترکیه اول شده... اونروزا یکی دو بار موقع تمرین یه چک و لگدهایی بینمون رد و بدل شده بود، از بس که فضا کوچیک بود و نفرات زیاد! اگر...
-
من مرغ طوفان بودم
21 فروردین 1388 18:10
ثبت می کنم اولین طوفان هشتاد و هشت رو ! به شکلی کاملا غریزی احساس می کنم یکی از همین طوفانها سرم رو میکنه زیر آب... کمک!
-
هفت روش برای غلبه بر افسردگی
21 فروردین 1388 09:25
۱ـ چرخه خواب-بیداری خود را تنظیم کنید. لاک پشتی داشتم به بزرگی یک طشت . خیلی شبیه استاد«اوگ وی »* بود. نمی دونم، شاید هم خودش بود. شش و هجده دقیقه که بیدار شدم، کتاب تعبیر خواب مثل همیشه زیر تخت بود... نوشته «اگر در خواب ببینید که لاک پشتی دارید نشان آن است که به صبر و حوصله نیاز دارید. ضمیر و درونتان شما را به صبر و...
-
بفرما پاستیل!
19 فروردین 1388 12:53
«هفته ای یه بار آدمو نمی کشه»* اسم یه مجموعه است شامل ده داستان کوتاه از سلینجر . مثل یه بسته پاستیل مخلوط ،نشسته رو میزم ! هر از گاهی یه دونه برمیدارم و بیست سی دقیقه ای مزمزه اش میکنم قبل از اینکه قورتش بدم ! نه از این رمانهاست که تا تموم نشه ولت نکنه و همه اش استرس اینو داشته باشی که... یعنی حالا چی میشه؟ نه از این...
-
برای سارا
18 فروردین 1388 14:19
قربون خدا برم... هیچ چی رو بی حکمت نیافریده.... حتی شماعی زاده رو وقتی سالهاست گرفتار افسردگی ادواری هستی ... وقتی افسردگی ات از نوع وجودیه نه زیستی ... وفتی چند روزیه دوره جدید شروع شده... وقتی داری به پیک دوره می رسی... ... چاره دردت فقط «سارا»ست و یه آهنگ قری و جواد از شماعی زاده ... و چه زود از راه میرسید... خنده...
-
تعلیق یا تعلق؟ مساله اینه
18 فروردین 1388 10:43
یه عمره نه حل شدیم و نه ته نشین همون ذره معلق ایم که بودیم بیشتر از این همش نزن دیدی که... کمکی نمیکنه! تنها نیروی گریز از مرکزه که بیشتر می شه...
-
امروز روز تو نیست (فصل چهارم)
17 فروردین 1388 21:55
روی سرسره ماسیده بودم و خاطرات سالهای دور توی سرم می چرخید که چند قدم دیگه نزدیکتر شد و با اشارات نامحسوس چشم و ابرو امر کرد بلند شم بایستم! دست به سینه رفتم خدمتشون. مبهوت از این تجلی ناگهانی، از دهنم پرید که:« شما خودتون هستین؟» لبخندی و تاییدی حواله ام کرد. اصولا اگر ساسی مانکن رو دیده بودم که تو حرم خودش رو بسته...
-
ما هم دوست داشتیم...
16 فروردین 1388 23:06
ما هم دوست داشتیم به جای اینکه پاهامون رو دراز کنیم رو صندلی جلویی و دستامون رو بذاریم زیر چونه و ریزترین حرکات استاد رو به خاطر بسپریم تا بعد با بچه ها تعریف کنیم و بخندیم، چهارزانو می نشستیم در محضر شیخ و از جذبه حرفاش به خلسه فرو می رفتیم . ما هم دوست داشتیم به جای دزدیدن مقاله از اون استاد و جابجا کردن پاراگراف...
-
حول حالنا..
15 فروردین 1388 21:35
بارالها... گفتیم حول حالنا... نه اینکه بنیان نا! * اون از بابامون که : از اولین روز سال تا حالا کتاب ضخیم و قطور و حجیم و وزین « مولوی نامه » رو زمین نذاشته... با هم میرن نون میخرن، با هم صبحونه می خورن، با هم میرن سر کار، با هم میان خونه، با هم جومونگ نگاه می کنند و ... روی جلدش زیر عنوان کتاب نوشته:« مولوی چه می...
-
سرود آفرینش
14 فروردین 1388 20:25
بر اساس اسطوره های بسیار قدیمی ، روزگاری آمد که در بارگاه قدس ، مهر و تسبیح نایاب شد. جمعیت قدسیان چنان زیاد شده بود و فقر آهن در میانشان چنان شایع ، که روزانه ۶۵۸۰۴۳۲ عدد مهر خورده می شد. خداوندگار عده ای از فرشتگانش را که همگی از نفرات برتر المپیاد خاک و خل بودند برای سفر مطالعاتی به اقصی نقاط جهان هستی فرستاد و...
-
اجتماع دوستان یکدلم!
11 فروردین 1388 12:15
تو قبرت دراز کشیده باشی و تو یه دستت « مرگ در می زند »* باشه ـ همون دستی که گذاشتی اش روی معده ات ـ و تو دست دیگه که با حسرت از گور بیرون مونده، پاکت خالی چی توز حلقه ای و چشمات هم بسته باشه و کف پای چپت هم بخاره و از اول عید هم ده دوازده باری خبر سکته و تصادف و مرگ و میرو فوت و ارتحال و وفات و زنده به گوری و گوربه...
-
کفشهایم کو؟
6 فروردین 1388 23:12
...همای* تو اتاق من بود و لبخند می زد. « من او »** دستش بود. قد بلندتر ازاون بود که تصور می کردم. چیزی گفت که به یادم نمونده...بهش گفتم که تصنیف «ریحان»*** رو خیلی دوست دارم. قیافه اش جدی شد و ابرویی بالا انداخت. تو خونه همه عجله داشتند. بابا جلوی در ایستاده بود و می گفت دیر شده ... مردم منتظرند! مامان تو راهرو بالا...
-
ایلک باهار
6 فروردین 1388 23:07
... سئوه سئوه گزدیم، بو ائل لری تئله تئله دوزدوم، من گول لری باخا باخا یول لارا، آختاریرام سنی من باخا باخا یول لارا، آختاریرام سنی من شیرین سوزوم، گلمدی ایکی گوزوم، گلمدی کونول وریب سئودی یئم! هاردا قالدین گلمدین؟ ایلک باهار گلدی ... دورنالار گلدی ... بیرجه سن گلیپ چیخمادین هاردا قالمیسان؟
-
عیدانه
1 فروردین 1388 11:09
اول اینکه: سال نو مبارک ! دوم اینکه: برای دیدن تصاویر در اندازه واقعی شان ، می توانید روی آنها کلیک کنید. سوم اینکه: به علت حواس پرتی ، برخی از تصاویر قبل از اضافه کردن توضیحات متنی به آن، اسکن شده اند ، فلذا فاقد این متون اند! جهت گویاتر شدن کار، برای هر یک از متون زیر در تصاویر متناظر با آن، جای مناسبی در نظر...
-
باران
25 اسفند 1387 17:50
دیروز اینجا بارون داشتیم. همه روز رو! موهبت بزرگیه که چشمهاتو باز کنی و اولین چیزی که بشنوی صدای خوردن بارون باشه به پنجره اتاقت! ...و نه صدای قل قل چای ساز و عر عر تلویزیون و ترق توروق کشوهای برادرت که داره دنبال جوراب تمیز می گرده و نه صدای بالا اومدن ویندوز بابا و صدای مامان که تو snooze mode با اینتروالهای 2دقیقه...
-
تنم می خاره...
23 اسفند 1387 19:44
دیگه وقتشه که بزنی تو گوشم...
-
امروز روز تو نیست (فصل سوم)
23 اسفند 1387 12:45
کفش های برق انداخته ،راه افتاده بودند به طرفم . عجب آدم گیریه این! اونهمه فحشم داده... انداخته ام تو چرخ گوشت... حالا هم داره میاد ببردم حراست پارک تحویلم بده! به عکس العملی که باید نشون می دادم فکر می کردم... قبل از اینکه چیزی بگه چشمامو می بندم ، دهنمو باز می کنم و هر چی فحش و بد و بیراه تو این ۳۰ سال یاد گرفتم بی...
-
امروز روز تو نیست (فصل دوم)
21 اسفند 1387 09:10
اون بالا گیر افتاده بودم. برگشت از راه نردبون غیر ممکن بود. تونل مارپیچ هم نه به سنم می خورد نه به هیکل ورزشکاریم. درمونده وایساده بودم اون بالا . پالی مرتب می اومد بالا و سر می خورد میرفت پایین. چنان باشتاب و بی تفاوت از کنارم رد می شد که انگار داره از کنار نرده یا آبنما رد می شه! حالا نوبت من بود که بگم: پاااالی......
-
مصیبت
19 اسفند 1387 21:44
مصیبت اینجاست که نه آنقدر خنگی که نفهمی، نه آنقدر باهوش که بفهمی؛
-
ظرافت
19 اسفند 1387 20:39
ــ صفحه مونیتورم رو با چی پاک کنم؟ ــ تو.....................با گاز پاک کن رافونه!
-
امروز روز تو نیست (فصل اول)
18 اسفند 1387 12:52
مشهد که بودیم، روز اربعین گفتند: امروز حرم خیلی شلوغ میشه. نمی بریمتون، ممکنه گم بشین.. .و رفتند. حوصله ما هم خیلی زود سر رفت. اومدیم بیرون کمی هوا بخوریم. کسی گفت پارکی به اسم کوه سنگی همین نزدیکی هاست. پارک قشنگی بود. یه محوطه بازی داشت برای بچه های زیر ۷ سال با وسایل بازی بی خطر که جنسشون پلاستیکیه... پر از سرسره و...
-
Mayfly
16 اسفند 1387 08:59
Mayfly ها،گونه ای از حشرات کوته زی اند که از چند ساعت تا چند روز بیشتر عمر نمی کنند. اصطلاحا به آنها حشرات یک روزه هم گفته می شود. تصور کنید یکی از این حشرات وقتی بیشتر آدمها خوابند و برخی تازه بیدار شده اند ،یعنی شش و هجده دقیقه صبح روز پنج شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷هجری شمسی مصادف با هفتم ربیع الاول ۱۴۳۰ هجری قمری و...
-
احتیاط کن
14 اسفند 1387 22:11
هر وقت می رسم خونه و مامان با لبخندی که به صورتش چسبونده به استقبالم میاد، نشونه هاش رو حس می کنم. وقتی باهام تا در اتاق میاد و می پرسه روزم چطور بوده، مطمئن می شم تو راهه. وقتی تاکید میکنه کمی استراحت کنم، سعی می کنم شدت اش رو تخمین بزنم. وقتی ساعتی بعد با یک لیوان نوشیدنی سرد یا گرم به فراخور فصل و بضاعت آشپزخونه...
-
لبخند بزن...فردا روز بدتریست
12 اسفند 1387 19:42
خواب دیدم یه خونه درختی دارم بالای یه درخت خیلی بلند... شش و هیجده دقیقه بود که از اون بالا پرتم کردن پایین...چشمام رو که باز کردم دیدم رو آیینه نوشته شده:« بانک! » یادم افتاد دیشب قبل از خواب فقط ۲۵۰۰ تومن داشتم و چندتا سکه ... از بانک متنفرم. نه به خاطر اینکه همیشه جای مبلغ به حروف و مبلغ به عدد رو اشتباهی پر می...
-
قول مردونه
11 اسفند 1387 20:31
چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شکنم پ.ن. به کودک درونم قول دادم اگر باهام همکاری کنه و اجازه بده این پایان نامه لعنتی رو زودتر تموم کنم ، روز بزرگداشت مولانا می برمش قونیه ، مراسم سماع رو از نزدیک ببینه... چند روزیه کمی آروم گرفته...بچه ام عاشق ملای رومه ...
-
رخساره
11 اسفند 1387 00:09
ده پونزده سال پیش، همین موقع ها بود که با هم آشنا شدیم... مامان بعد از عمل جراحی که داشت ،دنبال کسی بود که تو کارها کمکش کنه. مدتی بود که آزمونهای منظمی برگزار می کرد تا بهترین رو انتخاب کنه. بخش عملی آزمون عمدتا پاک کردن شیشه بود که حقیقتا امر خطیریه. چند نفری اومدند و رد شدند...بعضی ها اصلا خوب پاک نکردن، یکی اش هم...
-
بیدار باش...
7 اسفند 1387 23:19
نمی دونم کی هر شب ساعت بیولوژیکی ام رو روی شش و هیجده دقیقه کوک می کنه...
-
مناجات الدودرین
5 اسفند 1387 22:08
ذکر روز شنبه: اللهم ارزقنا شفاعة الستاذ الراهنما فی الجلسة الدفاعیة ذکر روز یکشنبه: اللهم اجعل الاساتیذ الدّاورنا، الخارجیة و الداخلیة، صمیٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون ذکر روز دوشنبه: ربنا انتشرلنا فی الجورنال IEEE ،ثلاث مقالاتٍ الرفیع الدرجات ذکر روز سه شنبه: ربنا آتنا فی البروجة، النمرة البیست و فی المعدل ، المعدل...