-
پاک پاک!
9 مرداد 1388 19:21
دنیای مجازی حسنش به اینه که میتونی راحت بیای درد دل کنی. اینجا با کسی رودرواسی نداری. کسی هم توقعی ازت نداره. تو دنیای واقعی هرچی سعی میکنی همه چی ات رو قایم کنی مبادا بهت به چشم یه مجرم نیگا کنن اینجا میتونی با خیال راحت از خودت بگی و امیدوار باشی که بهت فقط به چشم یه بیمار نیگا کنن... البته من الان بیست و یک ساعت و...
-
قاعده بازی
7 مرداد 1388 18:58
آدم خوب است وقت بازی، کم نگذارد. وا ندهد، حریف را تحقیر نکند با آوانس، با نگاه از بالا، تحمیق اش نکند با تظاهر به باخت. خوب است با همه وجود و توان مان بازی کنیم که اگر طرف برد لذت یک برد واقعی را چشیده باشد و اگر باخت، لذت یک بازی واقعی را...
-
سفر
3 مرداد 1388 01:43
ازسفر برگشته ام سفر از من برنمی گردد I should admit سفر کردم که از عشقت جدا شدم دلم می خواست دیگه عاشق نباشم Though, not only نرفت از یاد من عشق But also سفر عاشق ترم کرد I'd heard از دل برود هر آنچه از دیده برفت But i learned عشق همیشه در مراجعه است
-
حافظ یا مشیری؟ مساله این است!
3 مرداد 1388 01:28
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت میتونم رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم اما من اینجا تا نفس باقی است می مانم من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم
-
به همین سادگی!
27 تیر 1388 22:53
دلم می خواد با یک مرد، از اونهایی که سبیل چخماقی دارن یا دست بزن، اونهایی که خیلی تو عوالم مردونه خودشون غرق اند یا اونهایی که برای رنگ موی خانم هم تصمیم می گیرن، اونهایی که خودشون رو به آب و آتیش می زنن تا منزل جلو در و همسایه، کم و کسری نداشته باشه، اونهایی که مرد زندگی اند، اونهایی که خدا یکی زن یکی... اونهایی که...
-
تاریخ ما بی قراری بود
27 تیر 1388 19:21
... بارها به خونمان کشیدند به یاد آر نماز گزاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند نماز گزاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند. آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و این کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود! احمد شاملو
-
امان از روز بی روزن
23 تیر 1388 21:20
زندگی افتاد روی دور تند. بی خبر! یهو! همینطور تند تند همه چیز آوار شد روی سرم! فرصتی نبود. نه برای فرار، نه برای پناه گرفتن و نه حتی برای درک این همه! من مثل همیشه به جای اینکه کمک بخوام، تو خودم فرو رفتم و دور خودم پیله تنیدم. ساکت و ساکت تر ... همیشه همین طور بودم. حالا که مدتیه دارم زیر این آوار زندگی می کنم، کم کم...
-
[ بدون عنوان ]
21 تیر 1388 13:56
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
-
دوباره
5 تیر 1388 00:05
... دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش دوباره می سازمت به جان اگر چه بیش از توان خویش نوشتنم برای نمردن است. وگرنه حرف دیگری نمانده...
-
نم اشکی و با خود گفتگویی
29 خرداد 1388 15:25
گم شده تو باغ ِ هلو بچه ی تنهای ِ لولو نشسته گریه می کنه اوهو ، اوهو ، اوهو ، اوهو میگه لولوی ِ خورخوره دیگه منو نمی خوره دیگه منو دوست نداره سرِ منو نمی بره دیگه منو نمی خوره گم شده تو باغ ِ هلو بچه ی تنهای ِ لولو نشسته گریه می کنه اوهو ، اوهو ، اوهو ، اوهو پ.ن.۱ بچه تنهای لولو، بعد از شنیدن خطبه های امروز به این...
-
لطفعلی خان!
24 خرداد 1388 21:53
*از گردش روزگار معلومم شد پیش تو چه دف زنی چه شمشیرزنی *بیت بالا از لطفعلی خان زند بود. *یادم باشه وقتی به این هم عادت کردم، یکبار دیگه داستانش رو بخونم. داستان بسیار جذابی بود در ژانر اکشن درام! *درست یادم نمونده. انگار آغا محمدخان قاجار هم، بعد از هر تسخیر و تصرفی دستور میداده چشم ملت رو دربیارن. حتی گاهی زحمتش می...
-
دریغا وطن من!
23 خرداد 1388 14:24
امروز همی گویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من! وطن من...
-
...الفاتحة مع الصلوة
6 خرداد 1388 15:29
دقیقا همین امروز و همین لحظه وقتش بود که بگم: بسیار خوش گذشت خدافظ ... و متچکرم!
-
قول داده که دفعه دیگر...
4 خرداد 1388 16:41
ـ این مرد یک سال تمام هرروز ترا شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به جای اینکه پلیس خبرکنی، هرشب برایش غذا می بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب نمی بینم؟ تو چطور می توانی این کار را بکنی؟ ـ او قول داده است که دفعه دیگر با من مهربانتر باشد. از کتاب «پرندگان می روند در پرو می میرند» اثر رومن...
-
بگرد یک مهندس پیدا کن!
31 اردیبهشت 1388 14:59
به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن." گفت:" خانوم من یک ... ام .کارم...
-
...الّا به روزگاران
30 اردیبهشت 1388 10:45
یک مرد برای عاشق شدن به یک لحظه نیاز دارد و برای فراموش کردن به یک عمر! * از نزار قبانی است . * ناگفته پیداست که این اصل هم شامل مرور زمان شده و دیگر نه عاشقشدن به لحظهای ست و نه فراموش کردن به گذشت یک عمر . * عنوان پست وامدار بیت زیر است: سعدی، به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمیتوان کرد الّا به روزگاران
-
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
30 اردیبهشت 1388 09:12
یادداشت اول: زندگی شبیه خمیازه کشداری شده که گاهی صداهایی هم ازخودش در میاورد، انگار که بخواهد وسط خمیازه چیزی هم بگوید.اما این چیزی که می گوید هرچقدر هم که مهم باشد و ناب یا عاشقانه و از صمیم قلب، دیگر هرگز نمی تواند به شوقت آورد. دلت را بلرزاند یا به فکر واداردت. یادداشت دوم: حدست درست بود. من رسیده ام. نامه های تو...
-
شادروان پیرما!
28 اردیبهشت 1388 21:50
مرا مرده می خواهند تا بگویند از ما بود این را بارها شنیده ایم... از زبان خیلی ها... که هرگز نگفتند... آدمهایی که زنده شان موی دماغ است... مرده شان چشم و چراغ شاهدان عینی یک قصه، یک تاریخ که قراراست دیگرگونه روایت شود، ویرایش شود، دچار حک و اصلاح شود و مبتلا به بازبینی... اما آنها ویراستار نیستند که هیچ، حافظه خوبی هم...
-
درمی روم
19 اردیبهشت 1388 21:58
عاشق آش رشته ام. مامان می خواهد یادم بدهد، از زیرش در می روم. باید کارم را تمام کنم اما از زیرش در می روم . تلفن زنگ می خورد می بینم شماره شرکت است جواب نمی دهم. از زیر مهمانی های خانوادگی، شله زرد عمه جان ، آش نذری همسایه، ختم انعام، گودبای پارتی، جشن تولد، گت تو گدر های الکی، جلسات انجمن، کلاسهای ... از زیر زندگی در...
-
به هر رو
19 اردیبهشت 1388 20:38
یا به حالت یا به حیلت یا به زاری یا به زور عاقبت اندر دل سنگ تو ، راهی می کنم* *نمی دونم از کی
-
تو دردی و درمانی
17 اردیبهشت 1388 08:06
وقتی گشت ارشاد اختراع شد، گفتی آبرو می خرد برایمان پیش خدا. بعد ها که مدتی رفت مرخصی، گفتی این هم آزادی! بعدتر ها که برگشت، گفتی مگر امنیت نمی خواستی؟ باز که دارد حرف رفتن می زند...راستی... نگفتی... هوای خریدن رای کرده؟ ما چه حقیریم در نگاه تو. حتی آنقدر نمی ارزیم که بنشینی و کلک تازه ای برایمان سوارکنی. هر بار همان...
-
صد سال تنهایی با چند روز مرخصی
11 اردیبهشت 1388 19:21
جوجه اردکی که حاجی تون باشه هر وقت تو گذشته هاش یه دوری می زنه می بینه ای دل غافل... هیچوقت هیچ جا هیچ کسی رو نداشته که اونو همونجوری که هست ببینه. البت به استثنای یکی دو مورد! میدونم دیگه! می خواین بگین همه اینجوری اند و هرکسی از ظن خود شد یار من و این صحبتا... میدونم بابا... تو این خراب آباد دنیا تفاهم کیمیاست و این...
-
خواجه نگهدار مرا!
9 اردیبهشت 1388 08:47
دلم خواسته کمی لال باشم حالا که این همه زخم نهان هست و مجال آه نیست. دلم خواسته کمی تنها باشم حالا که این همه یار غار هست و یک محرم اسرار نیست. دلم خواسته کمی اینچنین باشم حالا که همه آنچنان می خواهندم که دوست تر دارند. حالا که دیگر رفیق گرمابه و گلستان و ویندو شاپینگ ات نیستم، رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ......
-
استحاله
6 اردیبهشت 1388 09:35
بدنبال یک فقره جهش ژنتیکی، پروژه «استحاله جوجه اردک زشت» با شکست مواجه شد. وی اکنون یک خفاش است ! قصه ما دروغ بود! پ.ن.۱ پدر، مادر، شما متهمید. پ.ن.۲ سر کریستین اندرسون شما هم همین طور!
-
Not for sale
4 اردیبهشت 1388 13:10
ما یوسف خود نمی فروشیم..........تو سیم سیاه خود نگه دار سعدی
-
تمام ناتمام من...
1 اردیبهشت 1388 22:14
وقتی روزی می رسه که چیزی برای کسی تموم میشه و اون چیز براش نه کوچیک بوده و نه بی اهمیت... میتونه تموم شدنش رو باور نکنه و با توهم بودنش به زندگی ادامه بده... میتونه تموم شدنش رو باور کنه و تا هر وقتی که لازمه خودزنی کنه تا بالاخره عادت کنه ... می تونه هنوز امیدوار باشه به احیاش و سر جنازه اش به انتظار معجزه ای میون...
-
یک ترانه
30 فروردین 1388 11:14
... Bir bakarsın aksam olmus Gunes nedır gormeden Deli gonlum asık olmus Sevgı nedır bılmeden Ah bu halım Can bu halım Hep senın yuzunden Uzagıma dustuN ama Dusmedın gozumden Salla yarım mendılını Cok ozledım guzel ellerını Hadı yıne soyle sevdıgını Herkezı kıskandır ... یک وقت نگاه میکنی و می بینی که غروب شده پیش از...
-
حالا خوب شدم؟
28 فروردین 1388 07:43
همونی شدم که همیشه می خواستی...دیدی که... همونی رو پوشیدم که گفتن... هیچ داد و بیداد نکردم... به همه لبخند زدم... همون کاری رو انجام دادم که خواستن...کارایی که هیچ دوست نداشتم ... خسته بودم... خسته سالها... هیچ بروی خودم نیاوردم... ابله فرضم کردند... هیچ مهم نبود... حتی وقتی خیمه شب بازی تموم شد ته چین درست کردم دور...
-
نیازمندیها
27 فروردین 1388 08:56
یک آدم نه چندان معتبر برای تایپ پایان نامه خود به یک تایپیست نیازمند است. مشخصات عمومی: ۱. به همه کوچه پیچه های نرم افزار ورد وارد باشد. ۲. قادر به تصحیح و ویرایش متن هم از نظر محتوایی و هم از نظر دستوری باشد. ۳. آشنایی لازم و کافی با موضوع پایان نامه داشته باشد. ۴. امانتدار باشد و پایان نامه را تا قبل از جلسه دفاع...
-
نترس!
27 فروردین 1388 07:52
نه! به کفر من نترس .. نترس کافر نمی شوم هرگز .. زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم . «حسین پناهی» پی نوشت. من نیز هم...