-
[ بدون عنوان ]
30 شهریور 1388 18:41
کردیم جان و دل فدا ، دادیم خود را در بها در چشم ما بودی ز هر جانانهای جانانهتر...
-
[ بدون عنوان ]
25 شهریور 1388 16:36
چترها را باید بست و در خانه نشست. پناهگاهی نمانده. دیگر زیر باران هم امانات نمیدهد، آنقدر بوق میزند این شهر، آنقدر هرزگی در گوشات زمزمه میکند این شهر، که باورت شود اینکارهای... اینبار که باران گرفت کنج اتاقت بمان و سهراب بخوان ...
-
من و اولدوز و بابام و باباش
24 شهریور 1388 00:23
تو اون سالهای فرزند کمتر که یادم نیست زندگی بهتر بود یا نه، اتاقی داشتیم که سه تا از دیوارهاش قفسه شده بودند. قفسههای پر از کتاب. دیوار چهارم پنجره بزرگی داشت. برای آدمی به ابعاد من کودک، پنجره دست نیافتنی بود، اگر قفسه ها نبودند. چهارسالگیم روی همون قفسهها گذشت در حالیکه مطمئن بودم نسبتی هر چند دور با تارزان دارم....
-
میخوای چیکاره بشی؟
23 شهریور 1388 14:28
+ بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ ـ آخوند... از اون مدلاش که میفرستن برزیل... موقع ذبح بسم الله بگن...
-
زندگی
21 شهریور 1388 19:02
«زندگی را آموختم. دستهگلهای کوچک برای همسران و دستهگلهای بزرگ برای معشوقه ها...» اینرا آنا گاوالدا در پیشگفتار کتابش به نام " او را دوست داشتم " گفته که در اصل حاصل یکی از تجارب زندگیاش است. او در دوران دبیرستان کارهای مختلفی میکرده برای امرار معاش از جمله گل فروشی.
-
باید
19 شهریور 1388 15:11
باید زندگی کرد، این دنیا برای من و تو، برای نفس تازه کردنهامان، برای خستگی درکردنهامان، صبر نمی کند. با همه شدتاش میگذرد. باید زندگی کرد.
-
Before you judge me
19 شهریور 1388 01:22
Before you judge me, try hard to love me اول اینکه:کاملن بدیهیه این جمله از من نیست. یه تیکه از ترانه کودکی مرحوم مایکله. اما من این روزها و ساعتها کاملا احتیاج دارم این موضوع رو به همه جانداران دور و برم یادآوری کنم. بس که کمبود عاطفی دارم. بس که قضاوت میشم. بس که قبل از اینکه کمبودهام مورد بررسی و در دست اقدام قرار...
-
هذیان نامه
17 شهریور 1388 22:14
* از فکو اخراج شدم! هه! بعد از دو سال و چندماه باید خبرش برسه؟ * وقتی شانس نداری بیزحمت دراز بکش و بمیر. بی هیچ کلمه یا حرکت اضافه! * هر موقعی از سال میشه به خواب زمستونی رفت الا شهریور ماه. بس که دلهرهی از دست دادن، توش زیاده! * این روزها همه فلوکستین می خورند. شما چطور؟ * بیا تا برویم از این ولایت من و تو... *...
-
پایان تلخ یا تلخی بی پایان؟
16 شهریور 1388 00:40
ای ساربان کجا میروی؟ لیلای من چرا میبری؟ پ.ن.ب.ر. پایان تلخ ار تلخی بی پایان؟ ویچ وان دو یو پریفر؟ یو نو ویچاور یو چوز یور گانا گت دی آدر... یاه یاه یاه!
-
دشمن میکر
15 شهریور 1388 14:43
_ کی خسته اس؟ + دشمن! _ کی خسته اس؟ + دشمن! _ کی خسته... . . . من دشمنم! ولم کن!
-
دیواری که در بود
14 شهریور 1388 09:26
ایستادهای پشت به یک دیوار. خیال می کنی که ایستادهای... که پشتت به دیوار است. جاخالی که میدهد، پخش زمین که میشوی، میفهمی که دری بوده ، نه که دیواری. میفهمی که تکیه داده بودی نه که ایستاده باشی. خوش شانس اگر باشی و گردنت نشکسته باشد، خندهات میگیرد. دلت شاد میشود از صدای خندهات. این شادی «از همان نوعی است که...
-
دعای روز
13 شهریور 1388 05:13
اللَّهُمَّ اشْفِ کُل هفتاد میلیون مریض کشورم رو... اعم از روحی و جسمی و جنسی... ایشالا به شادیتون جبران کنم.
-
پل
13 شهریور 1388 00:30
... کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانهاش نمیرسد؟ گروس عبدالملکیان
-
معمار آزاده*
12 شهریور 1388 08:28
از قانون اساسی و آئیننامه داخلی یکی از لژهای فراماسون: ـ این عشیره بر سه پایه آزادی، مساوات و عدالت برقرار است. ـ اعضای آن جهان وطن اند. به برابری نژادها و ملیتها و رنگها و زبانها معتقدند. ـ خواهان احترام متقابل بین پیروان ادیان و مرامهای فلسفی و اجتماعی اند. ـ از شرایط عضویت در فرقه اقرار به عظمت مهندس اعظم هستی...
-
سقوط
10 شهریور 1388 23:31
سقوطی که من ازش حرف میزنم و گمونم تو دنبالشی سقوط خاصیه. یه سقوط وحشتناک. مردی که سقوط میکنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه. همینطور به سقوطش ادامه میده. همهچی آمادهاس واسه سقوط کسی که لحظهای تو عمرش دنبال چیزی می گرده که محیطش نمیتونه بهش بده یا فقط خیال میکنه که محیطش نمیتونه بهش بده. واسه...
-
مهمان رمضان
8 شهریور 1388 08:07
انا لله و انا الیه راجعون با دلی دردمند و قلبی معیوب و روحی پریشان و لبی تشنه و شکمی گرسنه و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی جایگاه ابدی که نه، یکی مانده به ابدی که همان اردوگاه کار اجباری «مهمان رمضان» است، راهی میشوم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم. از خدای...
-
Game Over
8 شهریور 1388 01:05
خب... من دختر لوسی هستم. تا اینجای بازی هم بیشتر بلد نیستم و هر بار که بازی میکنیم درست به همینجا که میرسیم وقتش است که جربزنم. بزنم زیر گریه و با فریاد بگویم: «من اصلا با شما بازی نمیکنم. شما همهتان بدید.» و بدوم توی اتاقم و در پشت سرم بسته شود... عمیقا متاسفم... برای نمایشی که حتی خندهدار هم نبود. اصلا...
-
Finita la comedia
7 شهریور 1388 00:58
پس من پشه خوشبختی هستم چه زنده باشم و چه بمیرم . . . امروز خرمگس* عزیزم درست نمی دانم بعد از چند سال دست بدست شدن به خانه برگشت. چقدر دوستش دارم... اللهم رد کل غریب پس از این همه سال خود را مانند یک کودک دبستانی لو داده بودم و او حتی توجهی هم بدان نکرده بود. * اثر ماندگار اتل لیلیان وینیچ
-
گردالوی شیرین من!
1 شهریور 1388 22:23
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد
-
آدمک! آخر دنیاست بخند!
1 شهریور 1388 11:33
شب سرت که به بالش میرسد، اسکارلت اوهارای درونت پیغام می دهد که فردا روز دیگریست. میخوابی به امید فردا که قرار است روز دیگری باشد. بیدار که میشوی روزنامه صبح با نیش باز حالیات میکند که چیزی عوض نشده... نمی شود... نخواهد شد! یکیاش همین آقای پدر، که هر شب بهش یادآوری میکنی صبحها قبل ازخروج از منزل، روزنامهها را...
-
چرندیات ماندگار
30 مرداد 1388 09:20
از یک برنامه رادیویی .... مجری: بچه هااااا... بگین ببینم... وقتی بابا مامان دارن نماز میخونن ما باید چیکار کنیم؟ کودک فهیم: باید سرو صدا نکنیم مجری: آفرین... دیگه؟ کودک فهیم: نباید باهاشون حرف بزنیم که حواسشون پرت نشه مجری: باریکلا... دیگه؟ کودک فهیم: باید آروم باشیم مجری: ایهیم... دیگه؟ کودک فهیم: امم.... باید صدای...
-
دردهای بی درمان
28 مرداد 1388 13:10
چهار پنجتا کتاب اون پایین افتاده که از هر کدوم چهار پنج صفحه خوندی و حوصلهات سررفته، ناچار رفتی سراغ بعدی... به خودت میگی بسه دیگه! بهش فکر نکن! تمومش کن! آدم هم اینقدر ضعیف؟ ببین چند وقته؟ آدم هم اینقدر بدبخت یه اتفاق ساده؟...هه... ساده!!! میری زیر دوش آب سرد. اونقدر میمونی که نفست بند بیاد. این بازی مورد علاقته!...
-
گریه های ممنوعه!
20 مرداد 1388 19:36
کاش قانونی باشد که بگوید مادران نباید گریه کنند، نباید دلتنگ شوند... اینطوری خیلی بهتر است. دیگر خیالت راحت است که وقتی نیمههای شب، با پیژامه و چشمانی سرخ، ماگ بدست به آشپزخانه میرسی مادری آنجا نیست یا اگر هست رویش را به سمت پنجره نخواهد چرخاند. آنوقت تو هم مجبور نیستی دنبال پیازی که وجود ندارد بگردی. میتوانی ماگ...
-
داغ و تلخ
17 مرداد 1388 18:01
بیا بشین... قلم و کاغذ هم بیار...با یک لیوان چای داغ ... و شکلات تلخ... می خواهیم ویش لیست بنویسیم.
-
تولدتون مبارک
15 مرداد 1388 23:35
گل باغ آشنایی ، گل من ! کجا شکفتی که نه سرو میشناسد نه چمن سراغ دارد ؟ نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی نه بنفشهای ، نه جویی . نه نسیم گفتوگویی . نه کبوتران پیغام نه باغهای روشن ! گل من ! میان گلهای کدام دشت خفتی به کدام راه خواندی به کدام راه رفتی؟ گل من ! تو راز ما را به کدام دیو گفتی که بریده ریشه مهر ، شکسته...
-
درست می شود؟
14 مرداد 1388 09:04
یادداشت اول: ... مورخین آوردهاند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی بدستور عبدالملک مروان خلیفه اموی، برای ایجاد خفقان و اسکات معترضین، همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقیما به مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالای منبر رفت و اعلام داشت: «هانای مردم! نه به کودکانتان رحم میکنم ونه به پیرانتان!. بیگناهتان را به جای گناهکار...
-
دوستی کی آخر آمد؟
13 مرداد 1388 23:06
«س» از بهترین دوستان من بود. اولین بار که دیدمش دوازده ساله بودم. توی صف کلاس اول راهنمایی! سیزده ساله که شدیم، کنار هم نشستیم. تا بیست و چهار سالگی همه جا با هم بودیم. با هم خوش بودیم. شعر می خواندیم، فال حافظ می گرفتیم، درس می خواندیم (به اصرار او)، دوچرخه سواری می کردیم (به اصرار من)، زیر باران راه می رفتیم ... من...
-
این چمن دارد بسی شاخ بلند*
12 مرداد 1388 08:40
هرم نخبگی جامعه انسانی را دیده ای؟ تو همیشه ساکن هر طبقه که بوده باشی، با همسایه های پایینی به معاشرت بر می خیزی. حتی بسیاری وقتها چندین طبقه پایین تر. این جوری حال خوبی به تو دست می دهد. انگار که پنت هاوس نشین این هرم باشی و فراموش می کنی که طبقه بالاتری هم هست و طبقات بالاتر. این جوری همه چیز خواستنی تر می شود...
-
دیگر از جان ما چه می خواهی؟
11 مرداد 1388 22:15
... یوغ ورزا بر گردنمان نهادند گاو آهن بر ما بستند بر گرده مان نشستند و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است* و ما اینهمه سال سکوت کردیم. هیچ نگفتیم. این همه سال ... سالهای شکنجه و اعدام... دلم می گیرد... باز از سر نو... این شوی بی رحمانه خنده دار اشک آور دادگاه و محاکمه و...
-
موقوف فرمان توام
10 مرداد 1388 21:39
وقتی بابا با لحنی اورژانسی صدایت بزند و تو بدوی و ببینی با حوله حمام وسط هال ایستاده با یک بشقاب پر از هندوانه در دستش، بیشتر انتظار داری از کشفی در مایه های قانون ارشمیدس برایت بگوید تا اینکه: « دخترم! بالاخره برنامه ات برا زندگیت چیه؟» ... من خسته ام مثل همه هم نسلانم و دل آزرده مثل برخی از آنها و سوخته مثل برخی...