لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لطفا یک دل و جگر...

خدا بیامرزه اخوان ثالث رو...بعضی وقتها که کلمات هم  تحریمم می کنند،  به دادم می رسه...

اصولا همه شاعرها کس روزهای بی کسی مون هستن...  

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا، آیا همین رنگ است ؟

بازشدم یک مومیایی... 

باز استاد sms داده که کجایی.. چه خبر از WSN...

باز لیلا زنگ زده  بپرسه چی برام بگیره....چقدر دلم می خواست بگم  لطفا یک دل و جگر... 

چقدر پر از بغضم پای صحبت ، پای تلفن، پای معاشرت، حتی وقتی دارم جواب sms میدم...

باز دلم هوای کوه و بیابون کرده....

باز خدا جوابم کرده.....

مرحبا نامهربانیهای دوست ...

دلم می خواست...

دست مرگ را، از دامن امید ما ،کوتاه می کردند!

در این دنیای بی آغاز و بی پایان،

در این صحرا ،که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا، زین تلخ کامی های نا هنگام بس می کرد!

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد،

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد،

همین ده روز هستی را امان می داد!

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد! 

 

... دیشب آرمین بال در بال فرشته مرگ پریدن آموخت. هدیه ای بفرستیم برای روح پاکش...    

 

نردبان زندگی به روایت آرمین

این یک گفتگوی واقعیست!

ـ خواهش می کنم! 

ـ نع! 

ـ حداقل روش فکر کن! 

ـ  گفتم نع!  

ـ نه که به خاطر من ؛ به خاطر انسان دوستی! 

ـ من نه انسانم! نه دوست تو!  

ـ  امم.... پس... می تونم یه نگاهی به لغت نامه تون بندازم؟ لطفا؟

خرخوان نما!

خدای من، خدای خوب و مهربان!

یادداشتهای کوچکم را پشت کاور ماشین حسابم می گذارم

تا در جلسه آزمون، الگوریتم بازگشتی نیوتن- اویلر بیاموزم.

خدای من!

من و مغز کوچکم دوست داریم،

در امتحان رباتیک پیشرفته ، تاپ استیودنت شویم...

و دعا می کنیم

به همه خرخوانان منگل کلاس بیش فعالمان ثابت شود که ما از آنها خیلی خر خوانتریم ،

و از همه ناظران تیز سالن امتحاناتمان می خواهیم که ما را یاری کنند

تا همه از نمره ای خوب و شیرین لذت ببریم!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

بنیاد امور بیماریهای خاص!

خرخوان نما

گل یا پوچ؟

تا حال با یک بچه دو ونیم ساله گل یا پوچ بازی کردی؟ 

یک تیکه کاغذ از گوشه روزنامه می بری ومچاله می کنی چند بار اون رو تو دستهات جابجا می کنی! با دقت نگاهت میکنه! بالاخره دستهای مشت شده رو بطرفش دراز می کنی و می پرسی: کدومه؟ 

با تعجب اول به خودت بعد به مشتهات و دوباره به خودت نگاه می کنه! دوباره می پرسی: گل تو کدومه؟ 

با تردید دستش رو میگذاره رو یکی! بازش می کنی و هردو می خندید! گل باشه یا پوچ ! فرقی نداره! خنده هاتون اصیل و نابه! 

کم کم ازت می خواد گل رو بدی دستش! شروع میکنه به جابجا کردن اون تو دستهای کوچولوش! 

با جدیت و کندی تازه کارهاُ! چند بار گل از دستش می اوفته گاهی دستاش تو هم گره می خورن. به کارش ادامه میده. بالاخره ازت می پرسه:کدومه؟؟؟ 

نگاه که میکنی می بینی تنها یک مشت کوچولو به طرفت دراز شده...