خدای مهربون!
یعنی میشه ...
که تو بخوای ...
تا من بتونم ...
که این پایان نامه رو تموم کنم ...
قبل از اینکه خودم تموم بشوم؟؟؟
- خانم..بقیه پولتون!
- خیلی مم.. آقا این چرا خیسه؟
ـ چیزی نیست ... تو جیبم بوده عرق کرده...
- آخه ....(با نگاهی که تردید و چندش رو به نمایش گذاشته...)
- خیالتون راحت ...
می گیرم و پیاده می شم..گوشه اسکناس رو با نوک دو انگشتم گرفتم و عاجزانه دارم دنبال یک صندوق صدقات می گردم...جمله آخرش بد جوری نگرانم کرده...
بایدمثبت فکر کنم. به نیمه پر لیوانم نگاه می کنم ! می بینم که واقعا خدا خیلی دوستم داره که با اسکناس تو جیبش نرفته دستشویی که اونجا یهو از جیبش بیفته پایین که اونهم نتونه ازش بگذره و برش داره تاکنه بگذاره تو جیبش...
لیوانم اینهمه خوش اقبالی رو تاب نمی آره...
خیلی وقته که می دونم ... حتی نیمه پر لیوانم از نیمه خالی لیوان خیلی ها خالی تره...
از شهرستان آمده بودند. برای خرید . دخترک چنان از دیدن عروسکهای رنگارنگ داخل ویترینها به هیجان آمده بود که اصلا متوجه نشد بالاخره کدام لباس عروس را برایش خریدند.
خدای مهربون!
تو میدونی اینهمه انرژی منفی که تو نوک انگشتهای دستم جمع شده از کجا اومده؟
یا اینکه چرا به محض روشن کردن سیستم ام اسپیکرهاش سوخت؟
یا بعد از ظهر که می خواستم شیر بادام درست کنم چرا تیغه مخلوط کن نچرخید؟
یا دستگیره در به جای اینکه رو در باشه تو دست من چکار می کرد؟
یا گناه اون بیست و یک پارچه ظرف شکسته تو ده دوازده روز گذشته پای کیه؟
...
خدا جون میشه به بچه های تعمیرات بگی بیان این قطبیت انرژیش رو عوض کنن؟
اگه نمیشه که .....حداقل دشارژش کنن؟
راستی خداجونم .... چقدر دیگه از گارانتی ام مونده؟
دوستم: من دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم ، می فهمید؟ به پوچی رسیدم..
مادربزرگ دوستم: می فهمم مادر..... همه جوونهای این دوره پوک شدن!