لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

غرغر نامه

 

 

 

نه امیدی! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی! چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید؟

نه سلامی! چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه نشاطی! چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟   

شاملو 

حوصله ای نیست...

  

صبح که از خواب بیدار شدم سردرد خفیفی داشتم که چیز مهمی نبود. خواستم بلند شم حوصله نداشتم. هر چی وجدانم کارهای نکرده رو برام لیست کرد، هر چی غر زد، هرچی ارشاد کرد، اصلاح نشدم. به نظر می رسید یه دوره جدید «تورفتگی» شروع شده...

دراز کشیده بودم و داشتم با چسب زخمی که دور انگشتم پیچیده بود بازی می کردم. وقتی مامان از پشت در پرسید بیدارم یا نه، دلم می خواست با آه بلندی مطمئن اش کنم که بیدارم اما به جاش فقط سرمو تکون دادم. وقتی با یک لیوان شیر داغ وارد شد پرسید سرم درد میکنه؟ گفتم کمی... گفت از قیافه ام پیداست. چیزی از حال و حوصله ام نپرسید. من و قیافه ام هم چیزی در موردش نگفتیم.

از بوی شیر داغ متنفرم.اما صبح ها، توان بحث و گفتگوو اعتراض ندارم. وقتی داشتم شیرم رو سرمی کشیدم مامان به یادم آورد که امروز قرار دندانپزشک داره !

به زحمت بلند شدم و به سرعت آماده. توی راه مامان راه های مختلفی رو که به مطب ختم می شد نشونم می داد تا یاد بگیرم. با خودم فکرمی کردم فایده دونستن هزار تا راهی که همگی به یکجا ختم می شن چیه، که مامان گفت اینجوری اگر یکی بسته بود یا پر ترافیک ، می تونی بزنی از یه راه دیگه ... دلم می خواست ازش بپرسم: این من بودم که با صدای بلند فکر می کردم یا اون  که می تونست ذهنم رو بخونه؟ ... اما حوصله نداشتم.

اتاق انتظار پر بود از آدمهایی که دندونشون درد می کرد. مامان رفت داخل. نگاهی توی کیفم انداختم. تنها دل خوشی که می شد توش پیدا کرد یک بسته شکلات تلخ بود و کتاب « زندگی در پبش رو». یک تکه از شکلات شکستم . همین طور که داشت تو دهنم آب می شد؛ تلخی دلچسب اش ذهن و روحم رو تسکین می داد، دلم یک لیوان چای داغ می خواست... کتاب رو ورق می زدم و از هر صفحه جمله ای می خوندم. هیچ علامتی که نشون بده تا کجا خوندمش نبود... 

خانمی که کنارم نشسته بود ازم پرسید ساعت چنده؟ من هر دو دستم رو چک کردم . ساعت نداشتم. بهش گفتم اگر سوالش جدی و ضروریه می تونم از داخل کیفم یه چیزهایی پیدا کنم که از روش بشه حدس زد ساعت حدودا چنده، اما اگر صرفا جنبه تفننی داشته من ساعت ندارم!

با بزرگواری دست از سرم برداشت و سوالش رو از آقایی که روبرومون نشسته بود ، پرسید.

اصولا شجاعت آدمهایی رو که وقتی حوصله ندارم ، با من صحبت می کنند، تحسین می کنم. شاید برای همین، وقتی این خانم ازم پرسید«شما مشکل تون چیه؟» سعی کردم این بار  ناامیدش نکنم. خواستم بگم «کمی سرم درد می کنه، اما بیشتر، حوصله ندارم» اما گفتم هیچی!  بعد از کمی مکث وقتی مطمئن شد من خیال ندارم متقابلا ازش بپرسم مشکلش چیه ، خودش داوطلبانه توضیح داد که موقع ته دیگ خوردن دندون آسیابش شکسته و دکتر گفته امکان ترمیم اش نیست و باید دندون شکسته رو کشید و به جاش یکی دیگه کاشت و اینکه می ترسه و هزینه اش زیاده و...کم کم سایر منتظرین هم وارد بحث شدن و با بالا گرفتن بحث من تونستم دوباره به کتابم بپردازم...

... عصر، مامان، گوشی تلفن به دست ، میاد تو اتاق و میگه : دختر خاله ها خونه فریده جون جمع شدن... میای بریم؟ می گم اصلا حوصله ندارم... مامان به کسی که اونور خطه، می گه: مریم نمی تونه بیاد... سرش درد می کنه!!! 

پ.ن.۱ چرا تومطب های دندان پزشکی ، از منتظرین با چای داغ پذیرایی نمی کنن؟ 

پ.ن.۲ چرا من حوصله ندارم؟

پ.ن.۳ چرا حوصله نداشتن دلیل موجهی نیست؟

گاهی به زیرتختت نگاه کن

هنوز به رسم و عادت بچگی هام، زیر تخت جزء اتاقم نیست. قلمرو هیولاست. دوستی با چشمهای سرخ و تابناک. دوستان خوب و بی آزاری برای هم بودیم. بی آنکه حتی یکبار همدیگرو دیده باشیم، سالهای دور و درازی دیوار به دیوار هم زندگی کردیم، من هیچوقت به زیر تخت سرک نکشیدم حتی روزها که می دونستم خوابه... اون هم هیچ شبی به خوابم نیومد.  

مدتهاست که دیگه هیچی مثل سابق نیست، حتی زیر تخت ام... اون از اینجا رفته...با این وجود، هنوز زیر تخت جزء اتاقم نیست. 

گاهی به زیر تختم نگاه می کنم... اون زیر همیشه پراز لنگه جورابهای رنگیه...پوتین های گردن کلفتم... چند لنگه دمپایی... عزیز ترین کتابهام که خیال می کردم دوستی برده که بخونه ... سنجاق های رنگی، کلیپس های ریز و درشت، کشی که باهاش موهامو می بستم ـ وقتی گم شد مجبور شدم موهامو از ته بتراشم ـ ...یک توپ پینگ پونگ که نمی دونم از کی اونجاست و هنوز تبدیل به جوجه نشده...بی شمار مداد و خودکار و اتد و روان نویس و...چند تایی مداد رنگی... دفترچه سوژه ام ... چند تا طرح ناتموم که برای دوسالانه یوروکارتونوله کشیدم و به نظر می رسه به مسابقه نرسیدن...فندکم که معروف بود به نشان خانوادگی ام، گم شده بود و به کسی که قرار بود پیداش کنه حسودیم می شد!   

شش هفت تایی کتابچه جدول و سودوکو... فیشهایی که برا ی مشاعره شب یلدا باید حفظ می کردم پر از ابیاتی که با ل ،ث، ق و... شروع یا تموم می شدند! 

چند جلد «تن تن » ... حلزون خجالتی ام... یک قوطی کرم نیوا که نیمه پره... زنجیرم که انتظار داشتم الان یه جایی تو اقیانوس باشد ـ آخه بهم گفته بودن حتما تو حموم از گردنم باز شده! ـ ...تسبیح تربتم که هنوزم بوی بارون میده...یادداشتهایی که مطمئن نیستم کی نوشته شون ،شاید از دفتر خاطرات هیولام کنده شده باشند... یک لپ لپ خالی ...و عجیب تر از همه یک موش پلاستیکی که قبلا هرگز ندیدمش...و البته هیولام که دیگه اینجا نیست...  

 

نمی تونم باور کنم هیولام اهل عروسک بازی بوده ...

  

نگاه گاو

 

... همیشه ترجیح می‏دادم در خانه یک گاو داشته باشم. صفا و صمیمیت نگاه گاو را هیچ حیوانی ندارد. هیچ چیز با چشم‏های درشت و معصوم و نگاه عمیق و با ابهت یک گاو قابل مقایسه نیست. همان طور که در جاده‏ های مه گرفته شمال، در آن نم‏نم باران، با ماشین پیش می‏روید و در عالم خودتان سیر می‏کنید، ناگهان یک توده سیاه یا سفید و یا قهوه‏ای خالدار وسط جاده جلو ماشین سبز می‏شود. بوق می‏زنید، چراغ می‏زنید ولی هیچ عکس ‏العملی نیست. نگاهش می‏کنید. دو چشم سیاه و درشت به چشم‏هایتان دوخته شده و همان طور که آرام آرام نشخوار می‏کند شما را در صمیمیت نگاه خود غرق می‏کند. راه رفتن با وقار و دم تکان دادن با تأنی گاو را مقایسه کنید با حرکت‏های شتاب ‏آلود و عصبی سگ‏ها یا لاقیدی گوسفندها و سربه‏ هوایی بزها و گربه ‏ها و شلختگی مرغ و خروس‏ها یا موذیگری بعضی حیوانات دیگر. 

همیشه آرزویم نگهداری از یک گاو، و اگر نشد حتی یک گوساله بود تا هر وقت دلم تنگ می‏شود به چشم‏هایش نگاه کنم .   

از داستان «لاک  پشت من» 

اثر خانم فرخنده آقایی

گل باغ آشنایی

گل من میان گلهای  کدام دشت خفتی؟

به کدام راه خواندی؟

به کدام راه رفتی؟ 

 مه من! تو، راز ما را 

به کدام دیو گفتی؟

که بریده ریشه مهر، شکسته شیشه دل

منم این گیاه تنها

به گلی امید بسته...

همه شاخه ها شکسته!

 به امید ها نشستیم وبه یادها شکفتیم

در آن سیاه منزل

به هزار وعده ماندیم

وبه یک فریب خفتیم...

م ـ آزاد