لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

پالی در سرزمین عجایب

 

 

* تو ورودی حرم، بعد از تفتیش بدنی، پالی گفت: اون خانوم کاپشن ام رو تمیز می کرد؟!!

* هر وقت از این خدّامی که کلاه مخصوص دارند، می دیدیم ،می گفت:آقای پلیس! سلام! آقای پلیس هم می گفتند: و علیکم السلام! 

* خدّام داخل کفشداری ها که لباس های سبز داشتند، از دید پالی دکتر بودند. برای همین خیلی با هاشون گرم نمی گرفت.   

* یک روز موقع بیرون آمدن از حرم به پالی گفتم با امام رضا خداحافظی کن. با تعجب همه آدمهای توی صحن رو نگاه کرد و ازم پرسید: کدومه؟ 

* فردای اون روز سعی کردم سواد دینی بچه رو بالا ببرم، ازدور ضریح رو نشونش دادم و گفتم امام رضا اونجاست...شب شنیدم پای تلفن به باباش میگه: امام رضا گیر کرده بود....!!!  

* پس تو این مهد کودک ها به بچه ها چی یاد می دن!؟! 

  

پ.ن. پالی سه ساله است و از نظر ضریب هوشی  هم صددرصد به خودم رفته. قبول نداری؟

ایام زیارت را چگونه گذراندیم؟

1. دیدید برگشتم...؟!!! 

2. حال امام رضا خوب خوب بود... به همه تون سلام رسوند. 

3. چوب های خداّم که یادتون هست، پرهای رنگارنگ داشتن... حالا همه شون سبز فسفری شدن! 

4. حرم همچنان از راه آسمون و زمین و زیر زمین در حال پیشروی است. پیش بینی می کنیم  بزودی از شهر مشهد چیزی باقی نمونه! 

5. ما یک عدد کتاب «جنگل و دشت و بیشه    می می نی پیدا میشه*» تو حرم گم کردیم، از یابنده تقاضا می شود به خوبی از آن نگهداری کند تا نامبرده احساس غریبی نکند! 

6. «نفرین خرگوشی»  از سری فیلم های Wallace & Gromit رو دیدیم. روزی سه بار! صبح، ظهر ، شب ! ببینیدش... اما حتما دوبله اش کار گروه Glory entertainment باشه!   

7. از دونات های نان رضوی نمیشه گذشت...هر قدرهم که مصمم باشی برای وزن کم کردن تا عید و پوشیدن اون کت یشمی ات!  

8. برای ما مسافرا، جاهایی وجود دارند که توش خیلی راحت متوجه می شیم چقدربرای میزبان مون عزیزیم و اینکه چقدر به فکرمون هستن و هوامون رو دارن ! یکی از اون جاها دستشویی عمومی است، که فراوون باهاش سر و کار داریم. چه خوبه که مسئولین محبوب بیشتر به این مهم عنایت داشته باشن .  

9. الماس شرق ، پروما و کلا همه مراکز خرید،بَدَن...اَخَن... خوب نیستن!!! 

10. از مسئولین پارک موجهای آبی تشکر می کنیم، فقط اگه میشه وقت برنامه رو زیاد کنن...  

تقدیم با عشق

 

«تقدیم با عشق» 

امضا: ولنتاین تو 

التماس دعا؟! محتاجیم بد جور...

 خبر رو که شنیدم، گفتم نه! گویا کسی نشنید. خواستم خیلی منطقی با دلیل منصرفشون کنم، صدای تلویزیون رو بلندتر کردند! رفتم تحصن کنم، هی اومدن و رفتن، در زدن. وقتی هم خسته شدم و اومدن بیرون، گفتن بیا نبات داغ بخور ، برات خوبه!! اعتصاب غذا کردم ، گفتن رژیم گرفتی تا عید هر جورشده اون کت یشمی ات رو تنت کنی!؟! خودم رو زدم به مردن، گفتن تو چقدر می خوابی!!! 

به سرعت همه کارها ردیف شد. فردا مسافریم. من و مامان و لالی و پالی. 

به این ترتیب علاوه بر خودم سرپرست دو و نصفی آدم دیگه هم هستم. اونهم کجا؟ مشهد... و چه موقع؟ هاگیر واگیر اربعین... خب!البته جای نگرانی نیست ... شخصم ار باز نیاید، خبرم باز آید 

نگفته پیداست که در این سفر بنده نقش یک عدد babysitter ، یک عدد باربر، یک عدد ندیمه و یک عدد مرده افسرده را به عهده خواهم داشت و بازنگفته پیداست که صد البته بسیار خوش خواهد گذشت.  

آخرین باری هم که مشهد بودم با لالی و پالی بود. یک روزش که حوالی اذان مغرب تو حرم بودیم، لالی رفت که به فیض جماعت نائل بشه. من و پالی هم یه گوشه ای طبقه پایین نشسته بودیم ... یادم نیست کتاب می خوندیم یا ماشین بازی می کردیم ... خلاصه پالی که یه چیزی تو مایه های اورانیوم غنی شده است خیلی زود حوصله اش سر رفت. ازتو کیفم یه بادکنک پیدا کردم؛ بادش کردم و خیلی آروم شروع کردیم به بازی ... نماز که تموم شد، دیدم وسط رواق ام با حداقل 15 تا بچه قد و نیم قد دور و برم و یک بادکنک زرد که بالای سرمون سرگردونه... و البته چوب یکی از این خدام که خیلی با محبت داشت می خورد به شونه ام... بچه ها هنوز داشتن بازی می کردن و سرو صداشون نمی گذاشت درست بشنوم اون چوب چی می خواد بگه...رفتم نزدیک تر، پرسید این بچه ها مال شما هستن؟ سوال بی نهایت احمقانه ای بود... دلم می خواست ازش بپرسم چطور ممکنه همه اون بچه ها مال من باشن؟ بچه هایی از هر رنگ و زبان و طایفه و طبقه...  گفتم نه و امیدوار بودم سوال بعدیش سنجیده تر باشه که پرسید مامان هاشون کجان؟ نمی دونستم. به صفوف به هم پیوسته ای که در حال گسستن بودن اشاره کردم... دست پالی رو گرفتم و آروم دور شدیم...بعدش که لالی اومد گفت:سر نماز،وقتی صدای بچه ها بلند شد ، فهمیدم باز مهد کودک صحرایی زدی!!! 

این بود خاطره ای از آخرین سفرم به مشهد! 

 

پ.ن.1 داشت به بچه ها خوش می گذشت، مامانها هم با خیال راحت گرم عبادت و زیارت بودند، امام رضا هم بعد عمری به جای زاری و شیون زوار، صدای خنده و شادی بچه ها رو می شنید، کی این وسط ناراحت بود نمی دونم!  

 

پ.ن.2 این دفعه هم محض احتیاط یه بادکنک تو کیفم می گذارم.

 

پ.ن.3 همیشه از دوووور، برای امام رضا دست تکون می دم، حال کسی رو دارم که سیرترشی خورده و  حالا، تو این مجلس انس ، روش نمیشه خیلی نزدیک بیاد... کاش یه آدامسی چیزی برا این موقع ها تو جیبم، کیفم... داشتم. 

 

پ.ن.4 کاش یه شب امام رضا بیان به خواب یکی از این خدام سر شناس و بهش بگن: خادم! خادمه بگه: بله آقا جون؟  اجازه بدین دستتونو ببوسم...و امام رضا بگن: نمی خواد... به جای این کارا یه محوطه بازی برای زائرهای کوچولوم درست کنین .... 

 

به سلامتی ایران جوان

 

 

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان  

همه شاد و خوش و نغمه‌زنان  

ز صلابت ایران جوان  

ز صلابت ایران جوان  ...      

بخشی از نخستین سرود ملی ایران

پ.ن. سی امین سال پیروزی انقلاب مبارک مون باشه .