انا لله و انا الیه راجعون
با دلی دردمند و قلبی معیوب و روحی پریشان و لبی تشنه و شکمی گرسنه و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی جایگاه ابدی که نه، یکی مانده به ابدی که همان اردوگاه کار اجباری «مهمان رمضان» است، راهی میشوم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم.
از خدای رحمان و رحیم میخواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و دپ زدنهای گاه و بیگاه و سرتق بازیهای کثیر و طاعتهای قلیل بپذیرد.
و ازتکتک آن هفتاد و دو عزیزی که قرار است از رو نعش من ردشوند و پا روی تخم چشمام بگذارند، با کفش، و در مهمانیای که به افتخار خدا در منزل منعقد است حضور بهم رسانند، حلالیت می طلبم.
اعتراف میکنم که من همه سعیام را کردم تا این فمیلی تریمان را که علیرغم هشدارهای سازمانهای بینالمللی نظیر فائو، یونسکو، یونیسف و خیلیهای دیگر، همینجور مثل یک غده سرطانی رو به رشد بود، هرس کنم اما با هوشیاری خانم والده این نیت شوم و حرکت پلید بدجوری عقیم ماند.
رمز عملیات هرس «یا من یا مادر شوهر نبیره عمه زهره» بود که با پاسخ بدیهی ، قاطع و دندانشکن «مادر شوهر نبیره عمه زهره» روبرو و در نطفه خفه شد و اره ما به شاخههای تنومندتر نرسید.
بعدتر طی یک گفتمان خعلی منطقی خانم والده مطلب را اینطور باز کردند برایمان که: «ماه ماه خداست. مهمان حبیب خداست. این قاشق چنگالها، آن دستمالسفره ها،کاهوها و کلمها همه لطف خداست. پس بر ماست که در ماه خدا با الطاف خدا در خدمت حبیبان خدا باشیم.» و من متحول شدم.
امیدوارم به حق آقا اباعبدلله به همین جمعیت هفتاد و دو نفریتان قانع باشید و سال بعد و سالهای بعد هم با همین قدرت و تصمیم و اراده بیایید و بخورید و بیاشامید و کلا بیخیال دور کمر و این حرفها باشید. بعد هم چند ایراد اساسی بگیرید که خیال نکنیم خدای ناکرده اینکاره نیستید یا پذیراییمان بینقص بوده. منوی درخواستی سال بعدتان را هم اگر مرحمت بفرمایید که دیگر خعلی خوش به حالمان میشود.
در توفق و اتحادتان به حول و قوه الهی همینجور خللناپذیر بمانید . مبادا یک نفرتان جای دیگر مهمان باشد یا مریض باشد یا در سفر باشد یا گرفتار باشد یا... سیدالشهدا نگهدارتان باشد.
می دانم که با تلف شدن یکی دوتا خدمتگذار در مسیر انجام وظیفه، بر برگزاری این مراسم مبارک خللی وارد نخواهد شد که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند، والله نگهدار گرسنگان و روزهداران این خاندان است.
والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین و رحمةالله و برکاته
خب... من دختر لوسی هستم. تا اینجای بازی هم بیشتر بلد نیستم و هر بار که بازی میکنیم درست به همینجا که میرسیم وقتش است که جربزنم. بزنم زیر گریه و با فریاد بگویم: «من اصلا با شما بازی نمیکنم. شما همهتان بدید.» و بدوم توی اتاقم و در پشت سرم بسته شود...
عمیقا متاسفم... برای نمایشی که حتی خندهدار هم نبود. اصلا نمیدانم برای که و چه بود. برای امروز خودم و تو و سهشنبه دوهفته پیش خودم و آنکس دیگر و روزها و آدمهایی که به یادم نمانده...
این بازی ماهیتا هپی اِند نیست. لحظه جرزدن که میرسد اگرچه اشکی در کار نیست اما دوست دارم بدانی تقصیر خودت بود. من که بدت را نمیخواستم. خودت اصرار داشتی بازی کنیم و باز دوست دارم تاکید کنم این ماجرا فایدهای به حال تو نداشت، به حال من هم. رنگ گندم هم دیگر خیلی کلیشه شده.
اما اینکه گفتی «ما» باید باهم تصمیم بگیریم... با دلیل آره یا نه بیاوریم... هم را اقناع کنیم... به گمانم اینها همه از قوانین مراحل بعداند که ما به آن نرسیدیم. زمان و فشنگ و خون و جانمان ته کشید و... تمام شد.
پس من پشه خوشبختی هستم
چه زنده باشم
و چه بمیرم
.
.
.
امروز خرمگس* عزیزم درست نمی دانم بعد از چند سال دست بدست شدن به خانه برگشت. چقدر دوستش دارم... اللهم رد کل غریب
پس از این همه سال خود را مانند یک کودک دبستانی لو داده بودم و او حتی توجهی هم بدان نکرده بود.
* اثر ماندگار اتل لیلیان وینیچ
شب سرت که به بالش میرسد، اسکارلت اوهارای درونت پیغام می دهد که فردا روز دیگریست. میخوابی به امید فردا که قرار است روز دیگری باشد. بیدار که میشوی روزنامه صبح با نیش باز حالیات میکند که چیزی عوض نشده... نمی شود... نخواهد شد!
یکیاش همین آقای پدر، که هر شب بهش یادآوری میکنی صبحها قبل ازخروج از منزل، روزنامهها را از روی میز جمع کند و روی نانها را هم بپوشاند. اما اندرزهای کوچک زندگی هیچوقت کمترین تاثیری روی آقای پدر نداشته و از همین روست که هر روز صبح ناچاری نان تازه خشک سق بزنی و روزنامه بخوانی!
تیترها را که مرور میکنی مورفی درونت میگوید لبخند بزن چون فردا روز بدتریست. روز را با خلخندههای رقتانگیز به شب می رسانی. شب مسواک و خمیردندان و آینه همزمان شهادت می دهند که: امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت*!
سرت که به بالش میرسد دوباره خانم اوهارا حضور بهم می رساند.
* از حسین پناهی
** متن بالا قبل از حلول ماه مبارک ارقام یافته. بدیهی است که ما در ماه مبارک صبحانه نمیخوریم چون معتقدیم شگون ندارد.