لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

سرود آفرینش

بر اساس اسطوره های بسیار قدیمی ،‌ روزگاری آمد که در بارگاه قدس ،‌ مهر و تسبیح نایاب شد. جمعیت قدسیان چنان زیاد شده بود و فقر آهن در میانشان چنان شایع ، که روزانه ۶۵۸۰۴۳۲ عدد مهر خورده می شد. خداوندگار عده ای از فرشتگانش را که همگی از نفرات برتر المپیاد خاک و خل بودند برای سفر مطالعاتی به اقصی نقاط جهان هستی فرستاد و امر فرمود در بازگشت نمونه هایی از مرغوبترین و مناسبترین خاکهایی که یافته اند با خود بیاورند. 

نمونه ها رسید... تست ها و ارزیابی ها و دسته بندی ها صورت گرفت : مهرهای مجلسی، مهرهای سفری، مهرهای شفا بخش ( ضد کم خونی، ضد افسردگی، ضد استرس و...)، تسبیح ـ النگوی دوکاره، طرح زنانه، مردانه، اسپرت، مهرـ بالش دوکاره، تسبیح موزیکال، تسبیح های مرصع، مهرهای مخدر و... طراحی شد. مجوزها برای خاکبرداری صادرشد و کار تولید آغاز...    

اما کپه گلی مانده بود روی دست خداوندگار...نرم مثل خمیری که ورز آمده... خاصیت ارتجاعی داشت ... شکل نمی گرفت... حتی نمی شد باهاش مهرهای «شیش تا ۵۰۰ تومن»ای ساخت... خرده شیشه داشت... به کار مهر و تسبیح نمی آمد. 

گاهی خداوند ایده های جدیدش رو، روی آن اتود میزد... باعث کلی صرفه جویی ارزی بود و دیگر  آنهمه پول چرکنویس نمیداد، خیالش هم راحت بود چون دیگر کسی نمی توانست  ایده هایش را بدزدد و به نام خود ثبت کند... و جای کپه گل ،همیشه روی میز کارش بود... 

روزی برای گردگیری یکی از فرشتگان تازه استخدام آمد... جمع و جورکرد و تی کشید و جارو کرد و گردگیری و شست و چید و سابید و دست آخر هم سطل آشغال رو از پنجره خالی کرد بیرون (بی فرهنگ!!!) و... رفت. 

خداوندگار وقتی رسید و دید کپه گلش نیست ... غمی سنگین در دلش احساس کرد. در جای خالی اش روی میز یک شاخه گل مریم گذاشت و به فرشته ایی که نوبت گردگیری اش بود، فرمود: امشب از شام خبری نیست! ... و خداوند گمشده ایی داشت... 

 

... کپه گل  رها شده در فضای لایتناهی با کله روی کره زمین فرود آمد و ... دچار فراموشی شد و... از چند جا هم لب پر شد!  

سالها می گذشت... دریاها و جنگل ها و کویرها را می پیمود... و با خود می گفت ...هرکجا هستم باشم آسمان مال من است ...دریا ، جنگل ، کویر و باقی جاها هم همینطور...

... سیزدهم فروردین سی سال بعد ، از کوهستانی می گذشت ، پایش در گل بماند... به وطن رسیده بود! 

اجتماع دوستان یکدلم!

تو قبرت دراز کشیده باشی و تو یه دستت « مرگ در می زند »* باشه ـ همون دستی که گذاشتی اش روی معده ات ـ و تو دست دیگه که با حسرت از گور بیرون مونده، پاکت خالی چی توز حلقه ای و چشمات هم بسته باشه و کف پای چپت هم بخاره و از اول عید هم ده دوازده باری خبر سکته و تصادف و مرگ و میرو فوت و ارتحال و وفات و زنده به گوری و گوربه گوری و مرگ خاموش و ... شنیده باشی و هر شب خوابهای آشفته ببینی و همه مسافرای جاده ها هم آشنای دور یا نزدیکت باشن و ساعت از یازده و نیم هم گذشته باشه و ... تلفن زنگ بزنه!!!

و صدای مامان رو بشنوی که ذوق کرده و احوالپرسی گرم و سوزناکی هم می کنه و هر لحظه هم صداش بلندتر میشه و این یعنی فاصله اش داره با تو کمتر میشه و در باز بشه و مامان گوشی رو به طرفت دراز کنه و هنوز گوشی تو دستت جا نیافتاده باشه و گوشهات هم در دسترس نباشن و زبونت هم گربه خورده باشه و ... پریسا اونور خط باشه!!!... این المفر؟؟؟  

من و پریسا ۱۷ سالی میشه با هم دوستیم. مدتهاست دوستی مون اونقدر عمیق و قوی شده، که دیگه نیاز چندانی به مراقبت نداشته باشه. پریسا علاوه بر ویژگیهای جالب و آموزنده بسیار، انرژی، شور و هیجان و حوصله سرشاری برای زندگی داره... و این کمی برای من زیاده. 

سلام می کنم و با صدای پرشورش می پرسه چطورم؟ دنبال جمله ای می گردم کوتاه و گویای احوال که ناراحت کننده یا نا امید کننده و یا نگران کننده نباشه و عید کسی رو هم خراب نکنه... چیزی مثل... حال همه ما خوب است، اما... تو باور نکن.  

خوشبختانه برای گفتن زنگ زده نه شنیدن ...از قرار تعدادی از دوستان قدیمی (از همکلاسان اسبق ) قراره چند روزی مهمون شون باشن ! فردا صبح مسافرا می رسن اما مهدی ( همسر فعلی پریسا و همکار سابق من و پریسا و همکلاسی اسبق من و پریسا ) تا قبل از ساعت دوازده نمی تونه خودش رو برسونه و پریسا دست تنهاست و نیازمند یاری! اکثر بچه های بدرد بخور هم یا سفر هستن یا گرفتار . فلذا قرعه کار به نام من بیعار بیکار بیمار بیزار افتاده ... اگر چه هیچ کمک فکری و روحی ازم ساخته نبود... اما به عنوان یه کارگرنیمه ماهر در همه امور می تونست روم حساب کنه. 

صبح فردا، از بابا سوئیچش رو ،از برادرم گواهینامه اش رو و از مامان لبخند مهمان نوازش رو قرض کردم و رفتیم دنبال مهمون ها! هشت نفر بودند که گویا شش نفرشون با ما همکلاس بوده اند. فرانک و همسرش، بن لادن و همسرش، اعظم و علی ، آقا جیلی و گادفادر! همه به طرز غریبی عوض شده بودند. مخصوصا فرانک! هیچی اش مثل قبل نبود... نه رنگ چشماش،نه دماغش، نه ابروهاش، نه رنگ موهاش، نه قد و هیکل اش و نه حتی لحن حرف زدنش!  

همسر بن لادن با اینکه اول بار بود ما رو می دید بغلمون کرد و ما رو بوسید! جالب این بود که بن لادن تو دانشکده جواب سلام هم نمی داد... فکر میکنم زوج موفقی باشن چون حقیقتا مکمل هم بودن! ... برای احوال پرسی با فرانک بعد از 8 سال، به دست دادن اکتفا کردیم . ما مطمئن نبودم که خودش باشه و اون می خواست که «رنگی نشویم» !!! 

عصر همون روز، مهمانی ای ترتیب داده شد و حدود بیست و شش نفراز همکلاسی ها تونستن درآن حضور به هم برسونن. همه این گردهمایی رو فوق العاده لذتبخش نامیدند و اظهار امیدواری کردند سالهای آتی هم چنین برنامه هایی اجرا بشه. اما برای من تجربه خفقان آوری بود... همه حال پایان نامه و تافل و بورس و وضعیت شغلی و پرونده مهاجرت ات رو می پرسیدن و آمار موفقیتها رو می گرفتن ...هیچکس نمی پرسید خودت خوبی؟ خوشحال هستی؟... کاکتوست بالاخره گل داد؟ چند تا از ماگات شکسته؟ دف و نی ات کجاست؟... تونستی باهاش کنار بیای؟ یا هنوزهم باهم گلاویزین؟ ...  

انگار همدیگه رو به شکل برگه های رزومه می دیدن... هنوز رقابت ها ادامه داشت... خوردیم و عکس گرفتیم و آدرسها و شماره تلفنها رد و بدل شد و تو دسته های چند نفری به بقیه خندیدیم و سوتی های هم رو با صدای بلند برا بقیه یادآوری کردیم و چند تادیگه از اسمهایی که رو همدیگه گذاشته بودیم، لو رفت و... 

آخر مهمونی هم، همه کارهام به یغما رفت. مهدی ازم خواسته بود کارتونها و کاریکاتورهای دوران دانشکده رو برا تجدید خاطرات با خودم ببرم. اول قرار بود همه ببینند و همین! بعد بچه ها خواستند چند تا از کارهارو داشته باشن. قرار شد مهدی همه رو اسکن کنه بفرسته براشون. بعدتر خواستند نفری یه کار اصل هم بردارند به رسم یادگاری... و برداشتن . وقتی به خانواده اعظم و علی و پریسا و مهدی (زوجهای همکلاس) دوتا کار رسید بقیه هم بهونه آوردن و برا همسرانشون هم یکی دیگه برداشتند... بعد مجردها برای اینکه کم نیارن برا همسران آینده شون هم برداشتند  و... هیچی از کارهای اون دوران نموند، نه برای خودم نه برای همسر مفقودالاثرم!!!    

* وقتی پریسا و فرشته دوتا دیگه از کارهامو به عنوان سهم خودشون برداشتن و به گادفادر اهدا کردند، عمیقا احساس کردم بهم خیانت شده! 

* هنوزم نتونستم فرانک رو Authenticate  کنم.      

* هیچکس سراغی از بهاره نگرفت. 

* پنج نفر از بچه های حاضر در جمع تا آخر فروردین ایران رو ترک می کنند و الباقی تقریبا همگی جدی و نیمه جدی تو فکر مهاجرت اند.   

* درنقش راننده تو ایستگاه راه آهن ناخودآگاه رفته بودم تو نخ بار و بندیل بچه ها. مجردها تنها یه کوله همراهشون بود و متاهلها چمدونهای بزرگ و ساک و کوله و کیف دستی و... زندگی متاهلی انگار خیلی مفصل تره! 

* اکثر بچه هایی که قبلا عینک داشتند حالا دیگه ندارند و اونهایی که نداشتند الان دارند... روزگار است این که گه عینک دهد گه می ستاند ....  

* این مردها هیچوقت بزرگ نمی شن.    

*«مرگ در می زند» نمایشنامه ای است اثر وودی آلن 

کفشهایم کو؟

...همای* تو اتاق من بود و لبخند می زد. « من او »** دستش بود. قد بلندتر ازاون بود که تصور می کردم. چیزی گفت که به یادم نمونده...بهش گفتم که تصنیف «ریحان»*** رو خیلی دوست دارم. قیافه اش جدی شد و ابرویی بالا انداخت.  

تو خونه همه عجله داشتند. بابا جلوی در ایستاده بود و می گفت دیر شده ... مردم منتظرند! مامان تو راهرو بالا پایین می رفت و حوله تمیز و چای تازه دم و ... تعارف می کرد و عذرخواهی می کرد که تو خونه تنهاش میذاریم ... به من گفته بودند کفشهای جدیدم رو بپوشم و من شوریده سر و هیجان زده دنبالشون می گشتم... بی آنکه به یاد بیارم اصلا کفش جدیدی ندارم!  

وقتی بدنبال کفش آخرین کشو رو باز کردم چهار پنج تا سوسک مرده، کوچیک و بزرگ ، با دست و پای سیخ شده، ریختند رو زمین... گریه می کردم... انگار ترسیده بودم... دوست نداشتم جایی برم ... دلم می خواست تو خونه بمونم.  

بیدار که شدم بالشم نم داشت... صدای هم خوردن چای شیرین از آشپزخونه می اومد. آشفته بودم. شنیده بودم کفش گم شده و دندون افتاده تو خواب شگون نداره. نیم خیز شدم به دنبال کیف پولم... به خودم می گفتم اصلا مگه کفش نداشته، می تونه گم بشه... ولی ناخودآگاه چهره تک تک مسافرامون از ذهنم می گذشت . به نرخ صدقه برای بلاهای بزرگ فکر می کردم... و اینکه تعبیر سوسکهای مرده تو خوابم چی می تونه باشه؟   

... ساعتی بعد تلفن زنگ خورد و خبر درگذشت یکی از اقوام رسید. چیز زیادی از اون مرحوم نمی دونم. از مادربزرگم شنیده بودم که روز خواستگاریش ، تنها سوالی که همسرش می پرسه این بوده که آیا تو خونه شون رادیو دارن یا نه؟ و چون داشتند باهاش ازدواج میکنه... و نزدیک به ۶۰ سال با هم زندگی می کنند تا همین امروز! 

عید امسال کشته و زخمی زیاد دادیم...  

* سرپرست گروه مستان 

** کتابی از رضا امیرخانی 

*** نام تصنیفی از همای 

ایلک باهار

... 

سئوه سئوه گزدیم، بو ائل لری 

تئله تئله دوزدوم، من گول لری 

باخا باخا یول لارا، آختاریرام سنی من 

باخا باخا یول لارا، آختاریرام سنی من 

شیرین سوزوم، گلمدی 

ایکی گوزوم، گلمدی 

کونول وریب سئودی یئم!  

هاردا قالدین گلمدین؟  

ایلک باهار گلدی ... 

دورنالار گلدی ... 

بیرجه سن گلیپ چیخمادین 

هاردا قالمیسان؟

 

 


 

عیدانه

اول اینکه: سال نو مبارک ! 

  

دوم اینکه: برای دیدن تصاویر در اندازه واقعی شان ، می توانید روی آنها کلیک کنید. 

    

سوم اینکه: به علت حواس پرتی ، برخی از تصاویر قبل از اضافه کردن توضیحات متنی به آن، اسکن شده اند ، فلذا فاقد این متون اند! جهت گویاتر شدن کار، برای هر یک از متون زیر در تصاویر متناظر با آن، جای مناسبی در نظر بگیرید: 

تصویر ۲: تیر غیب، خود بزرگ بین، استرسی، خودکم بین،تصادفی، افسرده، دلمرده، خودکشته، معتاد، م...جنون گاوی، شاباش شاباش... بریز براش! 

تصویر۳:قله موفقیت (روی  فلش) 

تصویر۶: ویز، ویززز! 

تصویر ۷: هوای پاک (روی کپسول)، جیرینگ...جیرینگ! 

 

***

 و اما ...... در سال جدید،

 

۱- آرزو می کنم رحمت و برکت بر تو نازل شود . 

   

o8otznvnt752t3r1bms.jpg 

 

۲- آرزو می کنم تنی درست و روانی سالم داشته باشی .

 

 epxv33dj87iv3i65o8y9.jpg 

   

۳- آرزو می کنم فاتح قله های موفقیت باشی .   

 

 uf2z0jpxh2vncyufbqlf.jpg 

  

۴- آرزو می کنم عاشق باشی .   

 

 wcif8tpyi1xaa39v1p8.jpg 

 

۵- آرزو می کنم به آرزوهایت برسی .

 

svec5rxxhh9lfl79iku9.jpg 

 

۶- آرزو می کنم خوش اقبال باشی .   

 

 8u8xs4j13o92dqq0y92.jpg 

 

۷- آرزو می کنم بازده زندگی ات قابل توجه باشد.    

 

 5ynn46ufvpzd4ijbe32b.jpg 

   

*** 

 

پ.ن. عید خوبی داشته باشیم ... و در پی آن سال خوبی نیز هم...