لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

خوشبختم

 اینجا

برف می­بارد (برف برفم که نیست گاهی برفه گاهی بارون گاهی هم یه چیز بینابین شبیه تف)
برف می­بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه­ها خاموش
دره­ها دلتنگ
راه­ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی­شد گر ز بام کلبه­های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی­مان نمی­آورد
رد پاها گر نمی­افتاد روی جاده­های لغزان
ما چه می­کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟ 

آنک آنک کلبه­ای روشن* ... خونه ما رو میگه که توش یه کسی کلاهش رو تا زیر ابروهاش کشیده، پنجره رو باز کرده تا ته و حالا سوز مطبوع خوشبختی از تک تک سلولهای پوستی داره به سمت سلولهای مغز استخوان ـ که گمونم همون سلولهای بنیادی باشن ـ منتشر میشه ... 

خوشبختم... خیلی هم خوشبختم... یه جورایی اساسی ... همچین بنیادی...

تو این هاگیر واگیر خوشبختی «همای» هم از اونطرف چه خوش میخونه: 

 

ای دل ساده بکش درد که حقت این است 

از زمانه بشو  دلسرد که حقت این است 

هرچه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا 

همچو پاییز بشو زرد که حقت این است  

دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود 

بکش از مردم نامرد که حقت این است  

آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی 

فلک آخر سرت آورد که حقت این است  **

 

همه اینها درست...آمّا...  

تا ابد از دوست سبز و تازه ایم 

او بهاری نیست کو را دی رسد*** 

  

پس بیخیال دل ساده و سینوزیت مزمن و عاشق دلخسته و لاف نامرد !  

ما که رفتیم ... زت زیاد!   

 

اشعار متن برنامه از: *سیاوش کسرایی **پرواز همای ***مولانا

چه عرض کنم؟!

یه آدم حسابی میگفت از سی سالگی به بعد وزن آدم زیاد میشه... یااا ابوالفرض!  

       

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب / جان عزیز خود به نوا می فرستمت 

 

امروز شنیدم یکی از بچه های کلاس رقصمون تو مسابقه ای در ترکیه اول شده... اونروزا یکی دو بار موقع تمرین یه چک و لگدهایی بینمون رد و بدل شده بود، از بس که فضا کوچیک بود و نفرات زیاد! اگر می دونستم همونها قراره یه روزی بشه بزرگترین افتخار زندگی ام، حسابی از خجالتش در می اومدم!  

 

جیره بندی فکر خوبی بودها! نمی دونم کی رایت رو زد ، ولی من یکی جا برا اینهمه  ندارم! مردم از سرخوشی...   

 

چرا هر وقت سرم درد می کنه باید شبنم با Microsoft Office Word گلاویز بشه؟ 

 

شبنم واقعا فکر میکنه من خندیدن بلد نیستم؟  

  

چرا تو کتابم ننوشته دیدن یک رطیل سرخ و سفید خوشگل و تر و فرز که له له میزنه برای نیش زدنم، توی خواب، یعنی چی؟  

 

حالی میده مکتوب کردن این هذیان ها... نه؟

من مرغ طوفان بودم

 ثبت می کنم اولین طوفان هشتاد و هشت رو ! 

به شکلی کاملا غریزی احساس می کنم یکی از همین طوفانها سرم رو میکنه زیر آب...   

کمک!

هفت روش برای غلبه بر افسردگی

۱ـ چرخه خواب-بیداری خود را تنظیم کنید.      

 

لاک پشتی داشتم به بزرگی یک طشت . خیلی شبیه استاد«اوگ وی »* بود. نمی دونم، شاید هم خودش بود. شش و هجده دقیقه که بیدار شدم، کتاب تعبیر خواب مثل همیشه زیر تخت بود... نوشته «اگر در خواب ببینید که لاک پشتی دارید نشان آن است که به صبر و حوصله نیاز دارید. ضمیر و درونتان شما را به صبر و حوصله و بردباری دعوت می کند...» . ساعتم میگه هنوز چرخه ناقصه...پس چشما رو می بندم . اینبار دویست سیصد تا ماهی قرمز دارم! باید ببینم تعبیرش چیه؟ پس دوباره بیدار می شم . نوشته:«دیدن ماهی در خواب نیکو است ... و ماهی سرخ فر و شکوه است.»... خدارو شکر، ولی هنوز هم باید بخوابم، به خاطر چرخه... این بار استاد  «اوگ وی» داره ماهیها رو می خوره... آشفته که از خواب می پرم، ساعت هفت شده و چرخه کامل! 

  

۲ـ بیشتر کار کنید چون اعتمادبه‌نفس شما را زیاد می‌کند. 

  

ظرفها رو می شورم. طوری قابلمه رو می سابم که عکسمو نشون بده. کدوم ماشین ظرفشویی از اینکارا بلده؟ چهار کیلو سبزی خرد می کنم یه قد و یه اندازه! کدوم سبزی خردکنی اینجوری میلیمتری برش میزنه؟ جنگ کثیفی با اجاق گاز دارم. بوی اجاق پاک کن که بلند میشه احساس می کنم سل گرفته ام. باید این سطح استیل رو برق بندازم. من می تونم! حتی اگه ازمایع گاز پاک کن هم کاری برنیاد...  

 

۳ـ بر فعالیت‌های اجتماعی خود بیفزایید.  

 

به ساعده زنگ میزنم عید رو تبریک بگم. یک ساعت تمام گله می کنه... متوجه میشم دیگه دوستم نداره! میام بیرون یه هوایی بخورم. بوی عرق و گاز پاک کن میدم. تو خیابون کسی خیلی گرم سلام و احوالپرسی میکنه. از مهمونی سولماز میگه و جای خالی من. چیزی یادم نمیاد. در مورد هفت هشت نفر دیگه هم طوری حرف میزنه که انگار باید بشناسم... میگه همیشه به یادم هست.. حس خوبی پیدا می کنم. میگه هفته پیش هم زنگ زده تولدم رو تبریک بگه در دسترس نبوده ام! تولدم گذشت؟! میگه به همسرت سلام برسون روی بچه روهم ببوس! منو به جای لالی گرفته! دوست دارم برم آتلیه استاد الف. تماشاش کنم. حیف که دیگه نیست.  

 

۴ـ هر ازگاهی ،تغییراتی هر چند جزئی در خود ایجاد کنید.

  

 آرایشگاه لیدا همین دور و براست. اگه موهام چرب نبود میدادم همچین کوتاهش کنه که یکی دوماه شونه کردن هم نخواد ... حالا که نمیشه ... به جاش کنزو لوپار می خرم. شصت و سه تومن؟!  تو کیفم فقط سه چهار تا پنج تومنی دارم و دو سه تا پونصدی... 

دو سال پیش بیست و چهار تومن بود. دیگه هیچی مثل سابق نیست جز من و جیبم! حتی لاک پونصد تومنی هم نداشت!!! 

 

 ۵ـ کتاب‌های مناسب درباره افسردگی و راههای مبارزه با آن را بخوانید.   

 

سلام آقای ف. شما از این سوپ های جوجه دارین ... برای روحم. جمله ام تو هیاهوی سلام و تبریک عیدش گم میشه. از انتهای مغازه دوجلد کتاب گردن کلفت میاره و میگه سفارش باباست.. یه چیزی هم برا خودم داره... اوکازیونه... یادداشتهای زیرزمینی. محشره...آدم رو دیوونه میکنه این داستایوفسکی! ممنون آقای ف. اینا چی اند اینقدر سنگین؟... گلشن راز!؟

      

۶ـ  با کسی که دوستش دارید در مورد موضوعی لذت‌بخش صحبت کنید. 

 

با استاد راهنمام تماس می گیرم و یک ساعت و بیست دقیقه در مورد حملات احتمالی و نقاط ضعف پروتکل های روتینگ گپ می زنیم.  مکالمه با این جمله به آخر میرسه: « شما همین ها رو بنویس  زودتر بیار... بشینیم در موردش مفصل صحبت کنیم.» 

 

۷ـ به طور منظم به ورزش مورد علاقه تان بپردازید. 

 

همیشه دلم یه اسب می خواست. با خانم میم راهی باشگاه سوارکاری میشم. توی مانژ** هفت هشت نفری جمع می شن، یه یا علی می گن و میذارندم رو اسب. دلم میخواد از اسب عذرخواهی کنم. خانم میم می پرسه چرا اینقدر پیره. بیشتر شرمنده اش میشم. مربی چند دوری راه می بردمون و ترمز و گاز رو نشونم میده. خوشبختانه کلاجی در کار نیست. اسبها دنده اتوماتیک اند! 

بعد مربی سوار میشه. هر بار مهمیز میزنه پهلوم تیر می کشه ، دهنه رو که میکشه پره دماغم می سوزه... نمی دونستم اینقدر اسبها اذیت میشن... تا جوونند می دووندشون، پا به سن که میذارن بساط کره کشی راه می اندازن، پیر هم که میشن باید به مبتدیها سواری بدن ... منزل آخرشون هم لابد کارخونه چسب سازی یا بسته بندی غذای سگه... اینها همونهان که به اسبها شلیک می کنند. فکرش رو که میکنم می بینم به ووشو بیشتر علاقه دارم .   

 

* لاک پشت غول پیکر در کارتون «پاندای کونگ فو کار»

** تا دیروز بهش می گفتم پیست. امروز شنیدم پیست به جاهای دیگه ای می گن. 

بفرما پاستیل!

«هفته ای یه بار آدمو نمی کشه»* اسم یه مجموعه است شامل ده داستان کوتاه از سلینجر . 

 مثل یه بسته پاستیل مخلوط ،نشسته رو میزم ! هر از گاهی یه دونه برمیدارم و بیست سی دقیقه ای مزمزه اش میکنم قبل از اینکه قورتش بدم !  

نه از این رمانهاست که تا تموم نشه ولت نکنه و همه اش استرس اینو داشته باشی که... یعنی حالا چی میشه؟ 

نه از این کتاب جدی هاست که افکارتو پریشون کنه و همه اش نگران این باشی که... نکنه راست می گه؟  

نه از این کتابهای الکی خوشه که سوپ جوجه و قورباغه به خوردت بده... 

نه روزنامه است که به شعورت توهین کنه...

نه کتاب شعره که خیال کنی داره به ریشت می خنده... 

نه کتاب درسیه که باهاش سردرد و دل درد و وجدان دردت یکجا عود کنه ... 

این تیپ کتاب ها مثل تنقلات اند... خوشمزه و مفرح اند... سبک اند... طعم خوب و موقتی دارند... باری نمی شن روی دوشت... آویزونت نمیشن ... آروم و باشخصیت منتظر می مونن تا دفعه بعد که دوباره بری سراغشون...  

بی نهایت معمولی و طبیعی اند ... عین  خودم و زندگی ام تو این روزها...

 

 * Once a week wont kill you  by J.D.Salinger

** بفرما پاستیل! (;