لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

Not for sale

ما یوسف خود نمی فروشیم..........تو سیم سیاه خود نگه دار  

        سعدی

تمام ناتمام من...

وقتی روزی می رسه که چیزی برای کسی تموم میشه و اون چیز براش نه کوچیک بوده و نه بی اهمیت... میتونه تموم شدنش رو باور نکنه و با توهم بودنش به زندگی ادامه بده... میتونه تموم شدنش رو باور کنه و تا هر وقتی که لازمه خودزنی کنه تا بالاخره عادت کنه ... می تونه هنوز امیدوار باشه به احیاش و  سر جنازه اش به انتظار معجزه ای میون خنده و گریه دست و پا بزنه...

ما اینجور وقتا یه سر می ریم پیش لیدا و ازش میخوایم یه جور متفاوتی درست مون کنه ...لیدا سلمونی قابلیه ...گیرم هنوز معروف نشده باشه ولی خوب می فهمه چی ازش می خوای... کارش که تموم میشه آدم دیگه ای هستی بی هیچ گذشته ای... آدمی که رابطه ای با اون چیزی که تموم شده نداره پس مسئولیتی هم در کار نیست... نه درد و المی، نه تب و بی تابی،  نه حزن و حسرتی و نه ناله و نفرینی... اینجوری انگار آدمی هم که به قضیه سنجاق بوده تموم میشه میره پی کارش... همه چی یر به یره و خلاص !

سالهاست که موهام کوتاهه... هر بار یه جور متفاوتی... و همیشه آدم دیگه ای هستم که مدت زیادی  نیست که شروع شده و یه روزی که دور نیست زیر قیچی لیدا تموم میشه  ونفر بعدی که به جاش میاد باید سلام علیک هاشو ادامه بده، کارهای نصفه نیمه  و رسمی اش رو به انجام برسونه و ... قصه زندگی رو ادامه بده.

اینجور زندگی شبیه دو امدادیه...یه چیزی بین هم تیمی هام دست بدست میشه به اسم زندگی  اما هر بار یه چیزایی تو نفر قبلی جا میمونه...گاهی خاطراتم...گاهی عقایدم ...گاهی آرزوهام... گاهی دوستام... گاهی استعدادم... گاهی عشقم... گاهی امیدم...گاهی علایقم.... و همینجور من تکه تکه از دست می روم...در روز روز زندگانیم...

وشایدبه همین دلیله که کارهایی که بیش تر از یکی دو ماه  کش بیاد تو زندگیم یا هرگز به سرانجام نمیرسه یا گرفتارپایان رقت انگیزی میشه... نتیجه ای پر افت و خیز ، سنکرون با آدمهایی که من بودند و روش کار کردند!

راستش من نمی دونم این وبلاگ هم ایده کی بوده یا انگیزه اش چی بوده و چرا... هرچی بوده به من مربوط نیست... من شرح وظایفم روشنه... سلام علیک ها و کارای نصفه نیمه واجب الاجرا... این قبلی هام مرام گذاشتن که بعد تموم شدن اون  موسس خدابیامرز راهشو ادامه دادن و چراغ وبلاگش رو روشن نیگر داشن ... چون یه کار دلی بوده و بابت این کارا چیز اضافه ای گیر ما نمیاد... خداییش هم اونقدی به ما نمیدن که دلی واسه مون بمونه واسه نوشتن و این حرفا...

تازه شم  اگه خواستم بنویسم مگه  خودم اینجوریم ؟؟؟ میرم وبلاگ خودمو می زنم . چیکار دارم اینجا  تو وبلاگ عاریه ای که اصلن هم حال و هواش به روحیاتم نمیسازه  قلم فرسایی کنم ...؟

آره...همین امروز پیش لیدا بودم...چطور؟