لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

به هر رو

یا به حالت 

یا به حیلت 

یا به زاری 

یا به زور 

عاقبت اندر دل سنگ تو ، راهی می کنم* 

 

 

*نمی دونم از کی

تو دردی و درمانی

وقتی گشت ارشاد اختراع شد، گفتی آبرو می خرد برایمان پیش خدا. 

بعد ها که مدتی رفت مرخصی، گفتی این هم آزادی!

بعدتر ها که برگشت، گفتی مگر امنیت نمی خواستی؟ 

باز که دارد حرف رفتن می زند...راستی... نگفتی... هوای خریدن رای کرده؟  

  

ما چه حقیریم در نگاه تو. حتی آنقدر نمی ارزیم که بنشینی و کلک تازه ای برایمان سوارکنی. هر بار همان طناب است و همان چاه... لابد به سرمان هم زیاد است. راست می گویی. مگر کم برنده بودیم تا بحال؟ یادمان نرفته که... چه ارزان بود آبرو... چه فراوان بود آزادی... چه بی دریغ بود امنیت... چه پرو پیمان می خری رای مان را...؟ دیگر چه می خواهیم مگر؟

چه خفتی می کشیم از این بودن...

صد سال تنهایی با چند روز مرخصی

جوجه اردکی که حاجی تون باشه هر وقت تو گذشته هاش یه دوری می زنه می بینه ای دل غافل... هیچوقت هیچ جا هیچ کسی رو نداشته که اونو همونجوری که هست ببینه. البت به استثنای یکی دو مورد!

میدونم دیگه! می خواین بگین همه اینجوری اند و هرکسی از ظن خود شد یار من و این صحبتا... میدونم بابا... تو این خراب آباد دنیا تفاهم کیمیاست و این میس اندرستندیگ ها هم تو زندگی همه هست! ولی خب تو زندگی همه همه هم که باشه بازتو زندگی بعضی ها خیلی پررنگ تره... بحثم اصلن سر بود و نبودش نیس که! سر تولرانس شه!

یه وقت هست داری از غصه دق کنی و طرفت می پرسه : انگار خیلی سرحال نیستی وا؟ یه وقت هم هست باز داری از غصه دق می کنی و طرفت می پرسه : هان؟ چه خبره؟ کبکت خروس می خونه ها! می بینین که این دوتا کیس یه کم کی با هم توفیر دارن!

بایس بگم جوجه اردک هم از اوناست که همیشه خدا نادرست قضاوت شده... به نادرست ترین شکل ممکن. یعنی یه چیزی دقیقا خلاف اون چیزی که هست... با ۱۸۰درجه اختلاف...  

نمی گم تقصیر کسی بوده... آدمیزاده دیگه خیلی وقتا خودش هم حال خودشو نمی فهمه... دیگه چه توقع ازغیر و غریبه... تازه جوجه اردک جزو آدمای غلط انداز هم هست... میدونین که آدمای عضو این کتگوری، ادا اصولشون خیلی به حال و روزشون نمی خوره... یه نمونه اش هم که خیلی هاتون می شناسین و معروفه همین «مردی که می خندد» خودمونه اثر ویکتور هوگو... دیدین که بنده خدا آخر عاقبتش هم چی شد... زندگیه دیگه... بماند. 

نمی گم غلط انداز بودن درده، برعکس، خیلی وقتا درمونه. اون وقتا که حوصله شلوغ پلوغی ها و سرو صداها و نورافکنهای ردیف اول رو نداری... گاهی که دوست داری بری چند ردیف عقبتر واسه خودت تو تاریکی بشینی... این جلو تو ویترین یه لبخند ملیح میذاری و انسرینگ ماشین رو روشن می کنی و راحت فلنگو میبندی... هیشکی هم شاکی نمیشه... کسی هم بویی از نبودنت نمی بره. انگار که هستی و شیش دونگ حواست هم بهشونه .

دردش مال اون موقع است که می خوایی باشی اما همه پس ات می زنن... دنبال همون لبخند و انسرینگ ماشین ان که بهش عادت کردن و دوستش دارن... 

همین چن وقت پیشها این جوجه اردک بدجوری می خواست که باشه... شاید بدونین. تو زندگی یه مواردی پیش میاد که همه بی صدا و مودب و باشخصیت فقط در موردش حدسهایی می زنن اما آدم دلش می خواد به جای حدس و گمون بیان و از خودش بپرسن..

القصه جوجه اردک هم تو یه همچین موقعیتی بود. دلش می خواست کسی ازش می پرسید تا همه چیزو روشن کنه... که بختش زد و دوستی به دیدنش اومد و حرفها زدند و رسیدن به همون چیزی که باید و دوست ۱۷ ساله اش ازش پرسید که...؟

جوجه اردک انگار که حاجت روا شده باشه خیلی هیجان زده و شوریده سر شروع کرد به حرف زدن... انگار که زخم دلش باز شده بود... ادای هر کلمه درد داشت اما باید همه چیزو می گفت و چیزی از قلم نمی افتاد... بی وقفه و دقیق داشت توضیح میداد و وقت نداشت به این فکر کنه که دوستش به چی داره می خنده... یعنی به خوبی قدر این فرصت رو می دونست و هیچ چی نمی تونست تمرکزش رو به هم بزنه حتی صدای قاه قاه طرف صحبت اش ... اون داشت همه سعی اش رو می کرد که... دست دوستش که داشت چنگش می زد و صدای دوستش که از فرط خنده ناتوان شده بود وقفه ای انداخت تو این شقشقة هدرت و گفت: ببین مریم... تورو خدا! تورو خدا یه دیقه جدی باش... داریم جدی صحبت می کنیم ها...

قسم خدا رو خورده بود. دیگه چیکار می تونستم بکنم؟ یه دقیقه که سهله  ۴۵ دقیقه  تموم یعنی تا آخرای صحبتمون جدی شدم و جدی موندم... همه حرفهای جدی ام هم تو قطاری از بلی ها و خیرها تقدیم کردم. تنها چیزی که اتمسفر جدی بحثمون رو به مسخره گرفته بود لبخند رضایت دوستم بود از جدیت من! و من تازه می فهمیدم که این دوستی ۱۷ ساله که اینقدر بهش می بالیدم بین دوستم و دوست دیگری که معمولا به جام تو ویترین می شینه جریان داشته و من خودم این وسط  هیچکاره ام و اصلا به حساب نمیام و ذهن سوگوارم هم دم گرفته بود که: دوست من دوست داره با دوست تو که دوست داره با دوست من... تو دوست داری که دوست من که دوست داره با دوست تو....؟؟!

از این قبیل لحظه ها تو زندگی غلط اندازها تا دلت بخاد هست... اما چیزهایی هم هست که غلط انداز بودن رو با همه دردسرهاش دوست داشتنی میکنه... مثل درسهایی که یادت میده... اینکه میل به قضاوتت رو مهار کنی... بدونی که هر پرونده ای تا ابد مفتوحه و قابل تجدید نظر... بدونی که هر چیزی هر چقدر هم که بدیهی و روشن به نظر برسه باز زوایای پنهون مونده ایی داره که شاید با رو شدنش ورق برگرده... اینکه طرفت هم ممکنه یه غلط انداز باشه مثل خودت....   

اینم بگم که کسایی هستن که عمرن خام این غلط اندازجماعت نمیشن. من خودم تو این همه سال دو تا از این آدمهارو به چشم خودم دیدم. یکی اش که رسما علم غیب داشت و از یه چیزایی تو وجودت خبر میداد که بایس روزها و هفته ها و بلکی هم ماهها غور و تجسس صرفش میکردی تا بلاخره کاشف به عمل بیاد که راست میگفته ها!!! اون یکی دیگه اش هم که تو هر سوراخ سمبه ای پشت هر نقابی که قایم میشدی صاااف چراغ قوه اشو مینداخت تو چشتو می گفت: ساک ساک! 

برای من آشنایی با همچین آدمایی مثل معجزه می مونه. یه اتفاق نادر و ترسناک و عزیز... تو یه مدت کوتاه میشن رفیق لایف لانگ ات....  

وقتی زخم خورده، داری صحنه جرم رو بازسازی می کنی و همه رفقات دارن از زور خنده رو زمین غلت می زنن ، دیدن نگاهی که خنده اش همونقدر تلخه که کام تو، غنیمته... 

وقتی همه رو گذاشتی سر کار و دارن با بهت و حیرت به هم نگاه می کنن و نچ نچ می کنن و سر تکون میدن، دیدن نگاهی که میخنده ولی خیال نداره لوت بده ، لذت بخشه... 

وقتی دوست داری چیزی رو ازش پنهان کنی و باهات همکاری میکنه... عاشقش میشی...

خواجه نگهدار مرا!

دلم خواسته کمی لال باشم حالا که این همه زخم نهان هست و مجال آه نیست.   

دلم خواسته کمی تنها باشم حالا که این همه یار غار هست و یک محرم اسرار نیست.  

دلم خواسته کمی اینچنین باشم حالا که همه آنچنان می خواهندم که دوست تر دارند.

حالا که دیگر رفیق گرمابه و گلستان و ویندو شاپینگ ات نیستم، رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ... 

حالا که مریم ات را بلعیده ام و خود به جایش نشسته ام، ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...  

فقط  اگر توانستی و زحمتی نبود، اپسیلون حرمتی باقی بگذار برای روزهای مبادایمان...  

استحاله

بدنبال یک فقره جهش ژنتیکی، پروژه «استحاله جوجه اردک زشت» با شکست مواجه شد.  

وی اکنون یک خفاش است !

قصه ما دروغ بود!   

پ.ن.۱ پدر، مادر، شما متهمید. 

پ.ن.۲ سر کریستین اندرسون شما هم همین طور!