لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

قول مردونه

 

 
چون که من از دست شدم
در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم
هرچه بیابم شکنم 

 

 

پ.ن. به کودک درونم قول دادم اگر باهام همکاری کنه و اجازه بده این پایان نامه لعنتی رو زودتر تموم کنم ، روز بزرگداشت مولانا می برمش قونیه ، مراسم سماع رو از نزدیک ببینه... چند روزیه کمی آروم گرفته...بچه ام عاشق ملای رومه ...

رخساره

ده پونزده سال پیش، همین موقع ها بود که با هم آشنا شدیم...  

مامان بعد از عمل جراحی که داشت ،دنبال کسی بود که تو کارها کمکش کنه. مدتی بود که آزمونهای منظمی برگزار می کرد تا بهترین رو انتخاب کنه. بخش عملی آزمون عمدتا پاک کردن شیشه بود که حقیقتا امر خطیریه. چند نفری اومدند و رد شدند...بعضی ها اصلا خوب پاک نکردن، یکی اش هم که کارش خوب بود ولی دستمالش پرز داده بود به شیشه ، باز رد شد. یکی دیگه هم کارش خوب بود ،هم دستمالش مناسب ، ولی با چنان شور و حرارتی کار می کرد که فقط تو یه روز موفق شد هم در بوفه رو از جا بکنه ،هم گلدون یادگاری مادربزرگ رو لب پر کنه و اگر به موقع نرسیده بودم ترتیب لوستر سالن هم داده بود. موقع پاک کردن اونقدر لوستر بیچاره رو چرخونده بود که از قلاب اصلی باز شده و مونده بود دستش . تصور کنید یه آدم بیش فعال بالای چهارپایه با یک لوستر سنگین پر از زلم زیمبو بدون جای دست درست درمون برا گرفتن اش... خلاصه مکافاتی بود! و به این ترتیب این یکی هم رد شد.  

رخساره خانم که اومد، با اینکه امتحان عملی اش بیست بیست نبود ولی قبول شد. به دل مامان نشست و شد یار و مددکارش.  از همون نگاه اول ازمن خوشش نیومد. هیچ تلاشی برای کتمان احساس و عقیده اش نمی کرد. ولی من خیلی ازش خوشم اومد. از عزت نفسش، از مناعت طبعش،  کارش رو درست انجام می داد، دل می سوزوند، درست مثل این که تو خونه خودش باشه ...  همیشه به خودم میگم اگه یه روز کارگر شدم سعی می کنم یکی مثل اون باشم. حیف که از من خوشش نیومد...

وقتی می اومد من می شدم وردستش و مامان به کارهای روزمره و غذا می رسید.  

وقتی اولین بار اسمم رو شنید، گفت که اسم دخترش هم مریمه! من اوایل درست متوجه حرفهاش نمی شدم... چون هم لهجه مخصوصی داشت هم اینکه هیچوقت مشخص نمی کرد روی صحبتش با کیه ، منم گوش نمی کردم چون مطمئن بودم با من نیست. اما این رو مطمئنم که گفت اسم دخترش مریمه.  

سالها بعد، برای مدتی رخساره خانم گم شد. مامان خیلی نگرانش شده بود . وقتی گفتم رخساره دختری به اسم مریم داره، خنده اش گرفت و گفت اون هرگز ازدواج نکرده و خانواده ای نداره و اضافه کرد:« کمتر خیالبافی کن... خودشیفته عزیزم!»

زیاد اهل صحبت نبود، من هم نیستم... اهل سوال جواب هم نیستم. اینجوری دست و بال تخیلم بازتره....ما ساعتها در سکوت با هم کار می کردیم فقط گاهی جملاتی مثل اینو بگیر... دستمال  تمیز بده ... آب سطل رو عوض کن ... گوشه پرده رو بگیر ... این سکوت رو می شکست و گاهی جمله معروفش :«قیز سنن آدام چیخماز*»    

اولین بار وقتی دید اشتباهی به جای صابون مایع ، با مایع ظرفشویی دستامو می شورم، بهم تذکر داد. منم واسه این که کم نیارم گفتم هر چی کف کنه کار منو راه میندازه ولو خمیر ریش باشه و اون اینطور نتیجه گرفت:«قیز سنن آدام چیخماز» 

بعداز اون تقریبا هر بار می اومد یکی دوبار این حقیقت رو یادآوری می کرد. هر وقت می گفتم از هر چی بوفه و کریستاله حالم بهم می خوره یا وقتی اعتراف می کردم تو خونه خودم محاله لوستر نصب کنم یا وقتی دستمالی رو که باهاش مبل هارو شامپو کشیده بودیم ، می دادم برا پاک کردن دیوارها یا وقتی وسط کار، آهنگ «ایلک باهار» می رسید و مجبور می شدم کار رو ول کنم باهاش برقصم یا... این جمله رو تحویلم می داد: «قیز سنن آدام چیخماز»  

وقتی کل کل مون بالا گرفت مامان  آشپزی رو به من سپرد و خودش جای من واستاد... ولی  رخساره بدون من زیاد دووم نیاورد و از مامان خواست هر کی برگرده سر کار سابقش...خیلی ذوق کردم اگر چه نفهمیدم دلش برا من تنگ شده بود یا برا غذاهای مامان! 

پریروز اومده بود دیدن مامان.. یه مدت کسالت داشته و کمتر کار می کنه... کارهای سنگین براش قدغن شده... ازمن خواست ازدواج کنم،  گفت دوست داره خونه مو ببینه ... فکر کردم اگه واقعا خودش مریمی نداره که این کارو براش بکنه ... شاید بتونم این خواسته شو اجابت کنم...

  

* تقریبا یعنی: « تو هیچوقت آدم نمیشی دختر! »

بیدار باش...

نمی دونم کی هر شب ساعت بیولوژیکی ام رو روی شش و هیجده دقیقه کوک می کنه... 

مناجات الدودرین

 

ذکر روز شنبه: 

اللهم ارزقنا شفاعة الستاذ الراهنما فی الجلسة الدفاعیة

ذکر روز یکشنبه: 

اللهم اجعل الاساتیذ الدّاورنا، الخارجیة‌ و الداخلیة، صمیٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون 

ذکر روز دوشنبه: 

ربنا انتشرلنا فی الجورنال IEEE  ،ثلاث مقالاتٍ الرفیع الدرجات 

ذکر روز سه شنبه: 

ربنا آتنا فی البروجة، النمرة البیست و فی المعدل ، المعدل الالف  

ذکر روز چهارشنبه: 

یا الهی و ربی و سیدی و مولای، ارزقنا البورسیة الدوکتورا من احد البلاد الکفر ،من الگانادا ام الامریکة الرجیم 

ذکر روز پنجشنبه: 

یا الهی و ربی و سیدی و مولای، انصرنا علی القوم الهمکلاسان الرقیبان الخرخوانان البیش فعالان البدخواهان الخرده برده داران المریض

ذکر روز جمعه:  

اللهم اجعل کل یوم جمعه وکل جمعة تعطیلة و کل برنامة فیتیلة  

پالی در سرزمین عجایب

 

 

* تو ورودی حرم، بعد از تفتیش بدنی، پالی گفت: اون خانوم کاپشن ام رو تمیز می کرد؟!!

* هر وقت از این خدّامی که کلاه مخصوص دارند، می دیدیم ،می گفت:آقای پلیس! سلام! آقای پلیس هم می گفتند: و علیکم السلام! 

* خدّام داخل کفشداری ها که لباس های سبز داشتند، از دید پالی دکتر بودند. برای همین خیلی با هاشون گرم نمی گرفت.   

* یک روز موقع بیرون آمدن از حرم به پالی گفتم با امام رضا خداحافظی کن. با تعجب همه آدمهای توی صحن رو نگاه کرد و ازم پرسید: کدومه؟ 

* فردای اون روز سعی کردم سواد دینی بچه رو بالا ببرم، ازدور ضریح رو نشونش دادم و گفتم امام رضا اونجاست...شب شنیدم پای تلفن به باباش میگه: امام رضا گیر کرده بود....!!!  

* پس تو این مهد کودک ها به بچه ها چی یاد می دن!؟! 

  

پ.ن. پالی سه ساله است و از نظر ضریب هوشی  هم صددرصد به خودم رفته. قبول نداری؟