مشهد که بودیم، روز اربعین گفتند: امروز حرم خیلی شلوغ میشه. نمی بریمتون، ممکنه گم بشین.. .و رفتند. حوصله ما هم خیلی زود سر رفت. اومدیم بیرون کمی هوا بخوریم. کسی گفت پارکی به اسم کوه سنگی همین نزدیکی هاست. پارک قشنگی بود. یه محوطه بازی داشت برای بچه های زیر ۷ سال با وسایل بازی بی خطر که جنسشون پلاستیکیه... پر از سرسره و الاکلنگ و مجموعه های جالبی از سرسره های مارپیچی و ساده و تونلی و ... پالی گرم بازی بود و من گرم تماشا. تک و توک بچه های دیگه ای هم تو محوطه بودند، به همراه مادری، پدری، پدر بزرگی...
هر بار صدای پالی از گوشه ای بلند می شد: خااااااالی...من اینجام ..
تونلهای مارپیچی کمی وهم انگیز بودند، من رو یاد لوله چرخ گوشت می انداختند. پالی هربار به یکی از این تونلها می رسید مسیرش رو عوض می کرد و از پله ای ، سرسره ای، چیزی پایین می اومد. انگار می ترسید. یک مجموعه ای هم بود که به دورترین گوشه محوطه تبعید شده بود. بلندترین و پرپیچ و خم ترین تونل رو داشت و نردبونی فلزی،بدون هیچ ورودی یا خروجی دیگه ای. اصلا مناسب بچه ها نبود نه نردبونش، نه تونلش.
داشتم به خودم می گفتم : روز خوبی به نظر می رسه... هوا عالی... مناظر دل انگیز... صدای آب...آواز عندلیب... که صدای پالی رو از روی نردبون فلزی شنیدم. دویدم بگیرمش اما رسیده بود بالا. می ترسید از تونل بیاد پایین. نردبون هم خیلی خطرناک بود. هرچی تشویق و ترغیب و تطمیع و تهدید و تدبیر بلد بودم، به کار بستم ولی افاقه نکرد. پالی هنوز اون بالا بود با سوزنی که روی این جمله گیر کرده بود:خااالی... بیا منو نجات بده. خااالی...بیا منو... چاره ای نبود باید می رفتم بالا و تو بغلم می آوردمش پایین.
داشتم از نردبون می رفتم بالا که صدای عجیبی بلند شد و همه چی شروع کرد به لرزیدن... داشت یه اتفاقی می افتاد شبیه زلزله یا رم کردن یک گله بزرگ بوفالو... بدترین پوزیشنی که میشه تو اینجور مواقع داشت اینه که بالای نردبونی باشی که به لوله چرخ گوشت ختم میشه...باید زودترخودم رو به پالی می رسوندم .موج صدا داشت نزدیک و نزدیکتر می شد و هیاهوی کودکانه ای هم به اون اضافه شده بود. رسیدم بالا. سریع پالی رو برداشتم و اومدم که از نردبون بیام پایین...دیدم۵۴۳۲ تا بچه پای نردبون صف کشیدن و تا وسطهای نردبون پر بچه است. مسیر یکطرفه شده بود و ما اون بالا گیر افتاده بودیم. تو فکر چاره بودم که پالی خودش رو از بغلم انداخت پایین و همراه بچه هایی که رسیده بودن بالا، از تونل مارپیچ سر خورد رفت پایین!!! داغونم کرد با این حرکتش... هیی... روزگاربی وفا!
...
کاش قصه به همین جا ختم می شد، اما نشد. ادامه دارد...
Mayfly ها،گونه ای از حشرات کوته زی اند که از چند ساعت تا چند روز بیشتر عمر نمی کنند. اصطلاحا به آنها حشرات یک روزه هم گفته می شود.
تصور کنید یکی از این حشرات وقتی بیشتر آدمها خوابند و برخی تازه بیدار شده اند ،یعنی شش و هجده دقیقه صبح روز پنج شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷هجری شمسی مصادف با هفتم ربیع الاول ۱۴۳۰ هجری قمری و پنجم مارس ۲۰۰۹ میلادی به دنیا می آید.
تا دوازده و هجده دقیقه ظهر که ما کم کم برای خوردن ناهار آماده می شویم، این حشره باید: بتواند چشمهایش را باز کند، گریه کند، در اولین ملاقات با والدینش ایشان را بشدت مایوس کند، چرا که دختر می باشد و ایشان قبلا یک دختر خریده اند و اینبار پسر لازم داشتند. اما چه چاره که اجناس فروخته شده تعویض یا پس گرفته نمی شود. در برخورد دوم باید بتواند ایشان را متقاعد کند که خدای مهربان یک فرزند زال به ایشان مرحمت فرموده ، بدین منظور نامبرده قبل از تولد باید کله بی مویش را دکلره کرده باشد. شب را فقط گریه کند و شیر بخورد. روز را به استراحت و خرابکاری و فکر کردن بگذراند. کم کم بزرگ شود روز را به دوچرخه سواری، زمین خوردن ، دیواره نوردی روی کتابخانه پدر، از دیوار راست بالا رفتن و ... بگذراند. مفتخر به دریافت لقب « آللاهین بلاسی» و «لوطی بچه»و... شود. وارد مدرسه شود. دومین روز مدرسه بیماری ناشناخته ای بگیرد که دیگر قادر به حضور در کلاس نباشد. یک هفته بعد با تهدید و تنبیه به مدرسه فرستاده شود. دیگر هیچوقت مریض نشود. بی هیچ لذتی هر سال شاگرد اول شود. هر روز بعد از مدرسه در کوچه بازی کند. عقرب نیشش بزند. تمام شب را تا صبح با کنجکاوی به مرگ بیاندیشد. زنده بماند. صبح روز بعد با بی میلی به سر کلاس برود. شبی وقت بازی زمین بخورد زانوها زخم و شلوارش سوراخ شود و آن سومین شلواری باشد که در آن هفته پاره کرده، مادر دعوایش کند. فردای آن روز جمعه باشد. پدر بیدارش کند و بگوید باید برویم امتحان داری. در خواب و بیداری امتحان دهد. قبول شود. انگ بخورد. به مدرسه ای دور تبعید شود. دوستان خوبی پیدا کند. دیگر شاگرد اول نباشد اما از مدرسه رفتن لذت ببرد.عضو تیم والیبال باشد. مربی اش کچل شود. کلاس نقاشی برود. استادش دق مرگ شود . عاشق چه گوارا باشد. چه گوارا کشته شود.دکتر شریعتی بخواند و بخواند و بخواند...دکتر شریعتی هم به شکل مرموزی دیگر قلبش نزند. در مدرسه 7 سال تمام در گوشش بخوانند شما با بقیه فرق دارید. باور کند. کنکور شرکت کند. قبول شود.
تا شش و هجده دقیقه عصر که ما تازه از چرت بعد از ظهرمان بیدار شده ایم و منتظریم چایمان سرد شود، این حشره باید: وارد دانشگاه شود. رها شود میان دانش آموزان عادی. شانس بیاورد و چهار همکلاس سابق و غیر عادی همراهیش کنند. تنها نماند. کتاب بخواند. بخواند و بخواند و بخواند. شنا کند. درس نخواند. انگلیسی یاد بگیرد. پدر بزرگ و مادربزرگهایش را یکی یکی از دست بدهد.غمگین شود. شبهای امتحان سخت بگذرد اما بگذرد. با معدل شرم آوری فارغ التحصیل شود. همراه با چند غیرعادی دیگر حج به جا بیاورد.همان سفر رئیس کاروانشان خود را بازنشسته کند. عاشق شود. درس بگیرد. استخدام شود. کارتونینگ را از سر بگیرد. اخراج شود. چاق شود. رژیم بگیرد. لاغر شود. دوباره استخدام شود. استعفا دهد. کلاس رقص برود. باز جایی دیگر استخدام شود . خسته شود. نه اخراجش کنند نه روی استعفا داشته باشد. کوهنوردی کند. موقع فرود از ارتفاع 15 متری سقوط کند. نمیرد. فقط کاپشن اش پاره شود. کنکور شرکت کند. به امید فرجی. رتبه اش 10 شود.سازمان سنجش مشکوک شود اما نتواند چیزی را ثابت کند. خر بیاورد باقالی بار کند. به دانشگاه بازگردد.
تا دوازده و هجده دقیقه شب که خسته از روزی پرکار و پربار، دندانهایمان را با هزار و یک منت مسواک می زنیم تا برویم بخوابیم ،این حشره باید: در دانشگاه چند تن از بهترین دوستانش را پیدا کند. شانکفی و لیوبی و....سر پایان نامه پیر شود. به روانکاو مراجعه کند. به مشاور هم. ناشنواییش را درمان کند. پس اندازش تمام شود. دم عید در خانه ای کارگری کند. صاحب خانه پولش را ندهند. چون مادرش است. رویش نشود اعتراض کند. وبلاگ بنویسد. به یک سال نکشیده دیگر ننویسد. کلاس رقص اش را از سر بگیرد. از پایان نامه اش دفاع کند. اگر زنده ماند به قونیه برود. از خودش بدش بیاید. خسته شود. کمی استراحت کند.برگردد سر کارش. حکم تخلیه اتاقش برسد. ازدواج کند. اسم دخترش را بگذارد Esperansa . کتاب بخواند. سفر کند. ببیند. یاد بگیرد.لذت ببرد. شنا کند. کلبه اش را بسازد. بالای یک تپه روبروی خورشید کنار رودخانه. نان بشکند. نان بپزد. نان قسمت کند. نان باشد. ساده باشد. همه زندگیش در یک کوله پشتی جا شود. دست به دریا بزند خشک شود. تنهائیش را با هیچکس قسمت نکند.
تا شش و هجده دقیقه بامداد که ساعت بیولوژِیکیمان دوباره ، حال گیری کند، این جشره باید:
پیر شود. خسته شود. سه چهار باری سکته کند. آلزایمر بگیرد. مالیخولیا هم مدتهاست که دارد. نق بزند. عین تراکتور بی وقفه و با قدرت غر بزند... آییییییییییی غر بزند...و بالاخره ... شب مرگ چندان غرر* می سراید...تا بمیرد.
مرحومه مغفوره خلد آشیان ... حشره نجیب و زحمت کش... چه سعادتی هم داشت ... شب جمعه .... دروازه های بهشت بازند.
* جمع مکسر غر
پ.ن. اول. خوشحال باشیم که Mayfly نیستیم...زندگی پراسترسی دارند.
پ.ن. دوم. اینبار وقتی آماده ایم که روزنامه یا مگس کش رو فرود بیاوریم یا انگشت شست مان روی پیف پاف آماده شلیک است، به فرصت کوتاه و کارهای نکرده شان فکر کنیم. شاید بشود با یک برگ دستمال کاغذی یا یک قوطی کبریت آنها را به زیستگاه طبیعی شان منتقل کرد.
هر وقت می رسم خونه و مامان با لبخندی که به صورتش چسبونده به استقبالم میاد، نشونه هاش رو حس می کنم.
وقتی باهام تا در اتاق میاد و می پرسه روزم چطور بوده، مطمئن می شم تو راهه.
وقتی تاکید میکنه کمی استراحت کنم، سعی می کنم شدت اش رو تخمین بزنم.
وقتی ساعتی بعد با یک لیوان نوشیدنی سرد یا گرم به فراخور فصل و بضاعت آشپزخونه پشت در اتاقم ایستاده می فهمم که شروع شده...
۹ سال زمان زیادیه برای یاد گرفتن... تو این ۹ سال مامان یادگرفته همراه با نوشیدنی،استامینوفن کدئین هم بیاره...و همیشه با این جملات شروع می کنه :
ـ فلانی رو که میشناسی...
ـ نع!
ـ همون که فلان جا ...
ـ نع!
ـ با فلانی دیدیمش ...
ـ نع!
...
ـ زنگ زده بود
ـ خب؟
ـ برای فلانی که میشه فلان کس فلانی...
ـ خب؟
ـ می خواست ببینه کی وقت...
تا جاییکه بتونم گوش می کنم ، بعدش دیگه گوش نمی کنم...تو این ۹ سال یاد گرفتم به جای داد و بیداد بگم:
ـ مامان میشه آبمیوه / شیرقهوه / چای/ هات چاکلت/... ام رو بخولم؟
ـ مگه خنک شده؟
ـ اون با من!
تو این مرحله مامان بلند میشه و یکراست میره سراغ بابا و منو با نوشیدنی و استامینوفنهام تنها میذاره...
چهل و پنج دقیقه دیگه بابا در می زنه. با اخمی که به پیشونیش چسبونده به دیوار اتاقم نگاه می کنه و بهش میگه:
ـ هر وقت کارت تموم شد،بیا اتاقم . حرف دارم باهات..
دیوارم هیچوقت کارش تموم نمیشه .. .همیشه مجبورم من به جاش برم.
مثل یه دیوار خوب می شینم و به حرفهاش گوش می کنم. همیشه با این جملات شروع میشه:
ـ خب دخترم ... تو باید به من بگی می خوای چیکار کنی... برنامه ات برا زندگی چیه...بعد ِ...(اینجا به غلطی که در زمان گرفتارشم اشاره میکنه) قراره چیکار کنی...من و مامانت نگران آینده ات ...
ـ ... سکوت ....
کار به اینجا که می رسه طوفان بالا می گیره ... تا روزها و گاه هفته ها طول می کشه و بالاخره فروکش می کنه اما قبلش من به همه قول می دم قبل از اینکه طوفان دیگه ای رخ بده به یک روانکاو + یک مشاور + یک متخصص کم شنوایی یا ناشنوایی مراجعه کنم.
...
..
.
اما دیشب بابا اینجوری شروع کرد:
ـ خب دخترم ... تو باید به من بگی کجا می خوای بری... برنامه ات برا زندگی چیه...بعد دفاع قراره چیکار کنی... من و مامانت نگران ...
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد حرفی از رفتن زده باشم به جز دو شب پیش که خیلی خسته بودم و گفتم... می رم بخوابم!!!
...
باید احتیاط کرد... نشانه های طوفان ثابت نمی مونه... شاید حکم تخلیه اتاقم تو راهه...
***
پی نوشت اول: عمو جان! این رسم جوونمردیه که یکدونه نوه تون رو دوباره، سه باره عروس کنین و فرت و فرت کارت دعوت بفرستین و جیزّک بدین به این بابای طفلکی ما که هنوز که هنوزه نتونسته حتی برای یکبارهم که شده دخترش رو عروس کنه ؟
پی نوشت دوم: عمه جون! موند تو این شهر کور و کچلی، کج و کوله ای که برام لقمه نگرفته باشین؟ مرحمت فرموده مارا ول کنید!
خواب دیدم یه خونه درختی دارم بالای یه درخت خیلی بلند... شش و هیجده دقیقه بود که از اون بالا پرتم کردن پایین...چشمام رو که باز کردم دیدم رو آیینه نوشته شده:« بانک! » یادم افتاد دیشب قبل از خواب فقط ۲۵۰۰ تومن داشتم و چندتا سکه ...
از بانک متنفرم. نه به خاطر اینکه همیشه جای مبلغ به حروف و مبلغ به عدد رو اشتباهی پر می کنم، نه به خاطر اینکه برای نوشتن مبلغ به ریال باید حسابی کله مو به کار بندازم و حتی نه به خاطر اینکه مدتی اشتباها به جای در از پنجره ـ که خیلی شبیه در بود البته ـ وارد شعبه می شدم بلکه فقط به این دلیل که ...؟؟؟
با همه موجودی ام(۲۵۰۰ تومن و چندتا سکه) از خونه می زنم بیرون. چیزی از آسمون می باره. نه بارونه نه برف... چیزیه شبیه تف!
تو پیاده رو پسربچه ای ده یازده ساله با سر و وضعی معقول می بینم که یه پاشو رو زمین می کشه، حواسم به پاشه که میگه: « ۴۰۰ تومن دارین؟ می خوام برم شهرک سهند » پونصدی رو از تو کیف درمیارم، کمی نگاش می کنم و می دم به پسره...از کنار هم رد میشیم. من هنوز بهش فکر می کنم به اینکه آیا تونست تاکسی بگیره، پشت سرم رو نگاه می کنم...می بینم پاش خوب شده.
چند قدم مونده به بانک یه صندوق صدقات زل می زنه بهم ،سکه ها رو می اندازم توش و کلی سبک می شم.
به موقع می رسم .بانک هنوز شلوغ نشده. ده دقیقه ای می شینم تا نوبتم برسه! چیز دندونگیری تو حسابم نمونده. همه رو چک پول میده. دلم بسته های پونصد تومنی می خواست . می تونستم کف اتاق پخششون کنم و روشون یه دل سیر غلت بزنم... دفترچه مو با لبخندی ملیح تحویل می ده و اضافه میکنه: «به پدر سلام برسونید».
کمی راه می رم تا فکرکنم... و به آهنگی که نمی دونم ازکجاست،گوش می کنم...خیلی برام آشناست... به لیستی که دیشب نوشته ام فکر می کنم تولد مامان سوم فروردینه ، تولد لالی پونزدهم ... عیدی هم باید بگیرم برای: پالی، داداشی،پسر دوستم، دختر اون یکی دوستم، کودک درونم ، شانکفی و لیوبی، ... نمی دونم پول ام کافیه یا نه ...
کیفم رو باز می کنم دوباره پولهام رو بشمرم...
یادم میاد کجا شنیدمش...آهنگه رو میگم...زنگ گوشی خودمه...