چرا می توانی زندگی و لحظاتش را زهرمارم کنی؟
کی به تو این حق را داده؟ کی مرا مجاب کرده که چنین حقی برایت قائل باشم؟
خودم؟ خودت؟ نظام اجتماعی؟
این چند روز باقیمانده رو کار می کنم تا دست خالی پیشت نیام. شاید راضی شدی، شاید نه. باید بیشتر وقت بگذارم روی درس. خودم می دونم. ولی استرس تو فقط همه چیز رو بدتر می کنه.
دارم روی تعویضت فکر می کنم. در مورد نحوه مطرح کردنش و خود مساله باید یا شهناز مشورت کنم و خودم هم بیشتر فکر کنم. شاید با هدی هم یه صحبت و رایزنی کردم. تو یکی از مشکلات حال حاضر منی، باید حلت کنم.
مشکل اصلی بی حوصلگی است. این مشکل چتری است بر سر همه آنهای دیگر. شور و شوق و انگیزه برای زندگی نمانده. شاید مال تنهایی باشد. یک دوست با حضور مختصر اما موثر شاید درمان این بی حوصلگی مزمن شده ام باشد. این دوستی که می گویم وجود خارجی ندارد، همه آدمها آویزانند، خوصله سر بر، همه وقت و توجهت را می طلبند، چیزی برای ارائه ندارند جز حرفهای تکراری بی معنی کلیشه، آدمها مایه عذابند اغلب تا وسیله نجات. راه حلی به نظرم نمی رسد. شاید باید از کارهایی که دوست می دارم شروع کنم. کارتونینگ... نوشتن... شنا... کوه... رقص... فضا و زمان برای این ها ندارم. باید فکری برایش بکنم. روابط با دوستان، همکاران، خویشاوندان، خانواده، شاید اندک کمکی کند. برنامه های متنوع، سفرهای کوتاه، کارهایی که با دست انجام می شوند، فیلمهای خوب، کتابهای خوب، وبلاگهای خوب،... همگی شاید از بار بی حوصلگی بکاهد ولی همه اینها وقت می خواهد. و چیزی ته دلم می گوید جای آن دوست را جز خودش چیزی پر نخواهد کرد. خدا کند که بیایی.
مشکل دیگه نداشتن افق روشنی برای آینده است. می خواهم چه کنم؟ بروم سفر مطالعاتی؟ و بمانم؟
قید همه چیز را بزنم و بروم پیش زیک؟ و بمانم؟ همین جا توی شرکت بمانم و رشد کنم به یک راس مدیر کل و معاون؟ رشد کنم و بکوچم به باغچه سرسبز تر همسایه؟ اصلا برگردم خونه؟ پیش مامان و بابا و همین جا کاری دست و پا کنم؟ با ع ازدواج کنم و بزرگترین دغدغه ام سوختن حلوای شب جمعه ام باشد؟
علم بهتر است یا ثروت یا خانواده یا آرامش یا ماجراجویی یا جنون یا ...؟
جوابی برای این یکی هم ندارم. نات یت!
مشکل دیگه، خونه است...
باید برای پایان مهر تارگت هایی مشخص کنم. خوابم میاد الان. فردا 6 صبح باید بپرم.
خواب دیدم بلیطی که دستمه به مقصد ارومیه است، صبح دوشنبه است، توی فرودگاه منتظر اعلام پروازی هستم که می بینم که دستینیشنم ارومیه است، دستم از همه جا کوتاهه، بازم مدرسه ام دیر شده و می دونم این بار رئیس کوتاه نخواهد آمد، بعد از چک و چونه مفصلی که سر مرخصی شنبه باهاش زدم، کمین در گوشه ای کرده است و تیری در کمان دارد!
دوستی دارم که چهل شب خوابهاش رو تفسیر و تعقیب می کنه و به تعبیر خودش به سطح بالاتری از آگاهی می رسه ! من هم چند بار ترغیب شدم این کار رو انجام بدم اما در انجام کارهای سریالی هیچ استعدادی ندارم، نمی تونم دوره درمانی طولانی تر از 3 روز رو به انتها برسونم، نمی تونم یک سریال تلویزیونی رو دنبال کنم، نمی تونم هر شب مسواک بزنم، نمی تونم هیچ دوره ای رو بدون غیبت و تاخیر ختم به خیر کنم، نمی تونم کسی رو هر روز به همان شیوه و شکل، به همان کیفیت، به همان شدت دوست بدارم. هیچوقت آهسته و پیوسته نبودم، گهی تند و غالبا خسته ام. علائمی از َ ADHD رو در خودم می بینم. شیب تمپورال ریوارد دیسکانتم 90 درجه است. وقتشه "خسته ام" روزانه رو بگم و در رو از تو قفل کنم.
چرا برگشتم؟ نمی دونم. دوچیز رو دلم خواسته... نوشتن، کارتونینگ. شاید همین امروزه: روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد!
آمده بودم کمی از تو بنویسم سیامک! می خواستم شان نزول ارومیه توی خوابم را به تو بچسبانم و کمی چرت و پرت ببافم دور هم بخندیم، اما داستان جور دیگری پیش رفت و تو ماندی بیرون خط سیر ماوقع.
بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد!
حلزون خیالبافی که من باشم، در سه ماه اخیر چه کردم؟ کوه فوجی همچنان در پیش است، نه آب می شود، نه منفجر!
سه ماه تابستان... فرصتی بود که ای دریغ.
واقعا چه کردم؟
امتحان های پایان ترم؟ قبول، هفته آخر تیر ماه بود. پروژه کلاسی دکتر بخ بخ؟ تو همین دو هفته گذشته سمبلش کردم! پایان ترم NES4 ؟ دو روزی هم که وقت داشتم به دی دریمینگ گذروندم و اساسا گند زدم که مدارکش هم موجوده! کار؟ اصلن نمی دونم هیچ اسسمنتی از کارم ندارم. قراردادم امضا شد، اما الان دارم دقیقن چه می کنم، برای خودم هنوز روشن نیست.
به خودم بدهکارم، کلی زندگی، لحظه خوش، خواب خوش، قدم زدن، خندیدن با صدای بلند، معاشرت با دوستان، عشق ورزی، آرامش، لحظات بی دغدغه، لحظات پر شور و هیجان،
به مامان بدهکارم، همه لحظاتی رو که بهم احتیاج داشت و کنارش نبودم
به بابا هم، به برادر، به دوست، به خویشاوند ... همیشه این دغدغه، سوال، وسواس با من هست که چقدر از زندگیم مال خودمه، چقدرش بیت المال؟ مخصوصا حالا که اصلن وقتی هم نمونده.
به دکتر نق نق هم بدهکارم، دستش چک و سفته دارم، آخر همین هفته احضارم کرده... باید SDT رو با فلوچارت T.P آماده کنم.
حالم هیچ خوش نیست. دلم چیزی نمی خواد جز یک پایان اساسی. من خسته ام. هیچ چیز این خستگی رو از تنم بدر نمی کنه، چون از زندگی خسته ام با همه مخلفاتش. گاهی به استعفا فکر می کنم، بیشتر به انصراف و ترک تحصیل، اما حوصله اش رو ندارم که بشینم درست و حسابی بهش فکر کنم و کار رو یکسره کنم.
به این تعلیق بی مزه و بی خاصیت عادت کردم انگار. شده بخشی از کامفورت زن من. چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من.
زنده موندن از این ددلاین تا اون یکی. دلم می خواد دست به کاری زنم که غصه سر آید. زیک برام نوشته بود که دوران سختی داره و میره تو غارش تا بتونه اوضاع رو سورت ات کنه...
به حال کسی غبطه نمی خورم، چیزی دلم نمی خواد، اندوهی عظیم، بی حوصلگی فراگیر، بی تفاوتی مطلق...
باید این ددلاین رو هم رد کنم... بعد یه فکری به حال زندگی خواهم کرد.
باید عمیق بکاوم شاید به جایی از تاریخم برسم که چیزی می خواستم، پی چیزی بودم، چیزی خوشحالم می کرد، شاید در یکی از دوراهی هایی که سالهاست رد کردم، اشتباه پیچیدم.
بعد از ملاقات با دکتر نق نق، بساط نقش و رنگ هام رو به پا خواهم کرد؟
من آدم پروتکل ها و کدها و ایشیو هایی هستم که بین شون گرفتارم؟
تا کجا من اومدم؟
چطوری برگردم؟
چه درازه سایه ام!
چه کبوده پاهام!
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت؟