گاهی به هلیا فکر میکنم. ۱۲ روزه است. مادرش محبتی خالص و مادرانه نسبت به همه آدمای دور و برش داره. دوازدهساله که بوده مادرش رو از دست داده و اصلا نمی تونم حدس بزنم ازکجا و چطور این نوع ابراز محبت رو یاد گرفته. تنها مادرها میتونند از پس یاد دادن و عادت دادن بچه ها به انجام کارهای سخت و محیرالعقول بر بیان. کارهایی مثل با همه مهربون بودن یا هر شب مسواک زدن.
هلیا هنوز نمیدونه تو چه دردسربزرگی افتاده و قرار هم نیست تا مدتها متوجه بشه. از طرفی مادر فوقالعادهای هم گیرش اومده. اینها از جمله دلخوشیهای این روزهای مناند.
گاهی به Eran هم فکر می کنم. اگر بود آدم دیگهای بودم؟ شاید. شاید بیشتر میجنگیدم. شاید این «که چی؟» لعنتی که همه زندگیم رو بلعیده, اینقدر تو سرم نمیچرخید و سر راه هر برنامه و هدف و آرزویی سبز نمیشد و به گندش نمیکشید... نمی دونم. فقط شاید!
اما میدونم Eran هیچوقت نمیتونست به اندازه هلیا برای آدمها مادری کنه. نمیتونیم چیزی رو که بلد نیستیم به بچه هامون یاد بدیم.
...
دریا دادور لالایی میگه. باید بیشتر بخوابم. کمتر غر بزنم.
هوا تاریک تاریکه ... دلم روشن مثل فرداست
اگرچه شب شده اینجا ... دل من روشن از فرداست
فردا که بشه, جواب بچه ای که رو که با این لالایی به خواب رفته چی می تونم بدم؟
تو هم یک روز بزرگ میشی ... میری به شهر رویاها
به یاد خونه می افتی... چشات میشه مث دریا
به یاد امشب و هر شب... که من بیخواب و آواره
نشستم تا سحر بیدار... به پای تو و گهواره
لالایی قشنگیه... باید بیشتر بخوابم, کمتر غر بزنم.
دوست میدارم دریا دادور