ایستادهای پشت به یک دیوار.
خیال می کنی که ایستادهای... که پشتت به دیوار است.
جاخالی که میدهد، پخش زمین که میشوی، میفهمی که دری بوده ، نه که دیواری. میفهمی که تکیه داده بودی نه که ایستاده باشی.
خوش شانس اگر باشی و گردنت نشکسته باشد، خندهات میگیرد.
دلت شاد میشود از صدای خندهات. این شادی «از همان نوعی است که انسان گاهی اوقات که سیر وقایع به فاجعه مطلق منجر شده است، حس می کند.»*
برای بلند شدن که تقلا میکنی، میبینی ساده نیست. انگار یک گونی سیبزمینی بسته باشند بهت. تازه میفهمی که سبک نبودهای برای به دوش کشیده شدن. ساده نبودهای برای به دوش کشیدن...
*از «مردهها و برهنه ها» اثر نورمن میلر
عالی. احسنت.
مرسی
سلام
خیلی قشنگ بود. تامل برانگیز بود.
ممنون
سلام. مرسی