یادداشت اول:
... مورخین آوردهاند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی بدستور عبدالملک مروان خلیفه اموی، برای ایجاد خفقان و اسکات معترضین، همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقیما به مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالای منبر رفت و اعلام داشت: «هانای مردم! نه به کودکانتان رحم میکنم ونه به پیرانتان!. بیگناهتان را به جای گناهکار مواخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحویل جلادان خواهم داد(آخذ بالتهمة واقتل بالظنه)، همه اینهااز اختیارات من است و هرچه من مصلحت بدانم عین شرع است!!!»*
یادداشت دوم:
خداوندا! اینکه می گویند تاریخ تکرار می شود راست است؟ پس چرا فقط ننگین ترین و خونین ترین فصل هایش؟ فصلهای خوبش چی؟ آنها را چرا پخش نمی کنی؟ زنگ بزنیم درخواست کنیم چی؟ تکرار می کنی؟ چی؟! چنین چیزی تو آرشیو ندارید؟!
یادداشت سوم:
پروردگارا
گریه مکن
درست می شود**
* گرفته شده از اینجا
** از شمس لنگرودی
«س» از بهترین دوستان من بود. اولین بار که دیدمش دوازده ساله بودم. توی صف کلاس اول راهنمایی! سیزده ساله که شدیم، کنار هم نشستیم. تا بیست و چهار سالگی همه جا با هم بودیم. با هم خوش بودیم. شعر می خواندیم، فال حافظ می گرفتیم، درس می خواندیم (به اصرار او)، دوچرخه سواری می کردیم (به اصرار من)، زیر باران راه می رفتیم ... من دوستش داشتم. هر روز دلم برایش تنگ می شد.
دنیاهایمان تلاقی مختصری داشت. من رویاهایش را همانقدر برایش می خواستم که رویاهایم را برای خودم. هر سال که می گذشت دیدارها کمترمیشد و کوتاهتر. اما مهم نبود. من مثل قبل دوستش داشتم و هنوز دلم برایش تنگ می شد.
نزدیک انتخابات بود. من اصلا حواسم نبود که هوادار کیست. همه حواسم به تحریمی ها بود یا آنهایی که هیچ چیز برای دیدن نداشتن به جز شهر فرنگی که صدا و سیما راه انداخته بود و هیچ چیز برای خواندن، به جز مقاله های شعبده بازان کیهان! یک روز که باهم بودیم، توی خیابان، من با غریبه ها صحبت می کردم ، کاری که قبلا هیچوقت نکرده بودم. با خانم محجبه ای که همسرش سپاهی بود، با دست فروشها، راننده تاکسی... او ساکت بود. وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم گفت که در جبهه مخالف است! خیلی تعجب کردم. اما چیزی نگفتم. چیزی نداشتم که بگویم. می دانستم همه چیز را می داند. می بینید. می شنود. می فهمد. گذشت... من دوستش داشتم و هر از گاهی که دلم برایش تنگ می شد، با خودم می گفتم رایش با هر که باشد دلش با من است.
بیست و سوم خرداد بود. خانه ما ساکت ترین صبح عمرش را می گذراند. هر کسی بهت زده دیواری برای خودش پیدا کرده بود تا زل بزند به آن... شاید آن صبح نحس و سنگین را از سر بگذراند. صدای تلفن که بلند شد رشته افکار همه چشمها و دیوارهای خانه پاره شد. «س» بود که با بی رحمی عریانی غافلگیرم کرده بود. من گاهی کرگدن قدری می شوم. آنروز «س» پای تلفن آنقدر خندید که یادش رفت اصلا برای چه زنگ زده آن وقت صبح. اما من نه... قطع که کردم زدم زیر گریه. کرگدن قدر قصه جایش را به غمگین ترین تمساح دنیا داده بود. درست نمی دانم از آنهمه اشکی که ریختم چند تایش به «س» می رسید... آنقدر که آنروز غم زیاد بود. این هم گذشت... من هنوز دوستش داشتم اما دیگر حوصله اش را نداشتم. به یادش نبودم. غریبه هایی وجود داشتند بسیار مهمتر ...آنها که نمی شناختم شان امادلواپس شان بودم. به یادشان بودم.
دو سه هفته بعدی برزخی بود برای «س». هر چند روز یکبار سری به خانه ما می زد و یافته هایش( بافته هایش) را با من سهیم می شد. من گاهی خنده ام می گرفت گاهی نه. همه چیزهایی را که می دید تکذیب می کرد. هر مدرکی رو می شد می گفت شایعه است. تنها شاهدش صدا و سیما بود. خودش می گفت و خودش استدلال می کرد و خودش رد می کرد. من دلم می گرفت برای این همه دست و پا زدن. لجم می گرفت از توهین بزرگی که به شعور خودش و اطرافیانش می کرد و خنده ام می گرفت از این اصرارمقدس اش برای باتقوا ماندن و تهمت نزدن به برگزار کنندگان انتخابات ، همانها که مخالفانشان را با هر بهانه ای تخریب می کردند. رقت انگیزتر از همه اینکه تا بحال خود را به بی شرافتی نشناخته بود و حالا در وضعیتی قرار گرفته بود که انتخابش دست و بال شرفش را بسته بود. به خودم می گفتم او حق آزادی بیان و اندیشه دارد و حق دارد جوری که دوست دارد به اوضاع نگاه کند و خود را به آن راهی بزند که برایش راحت تر است. اما دیگر مطمئن نبودم که دوستش دارم.
هر دو همزمان از پس تردیدهایمان برآمدیم. وقتی او داشت چشمهایش را به روی همه جنایت ها و وقاحتها می بست من داشتم دروازه های دلم را برویش می بستم. دیگر دوستش نداشتم. نه به خاطر انتخابش که به خاطر شباهت غریبی که با آن پیدا کرده بود...
آب ها از آسیاب افتاد...شیرینی فتح از دهان «س» هم، «س» از چشم و دل من هم... دیگر دلم برایش تنگ نمی شود.
*راستی... «س»! تولدت مبارک!
هرم نخبگی جامعه انسانی را دیده ای؟ تو همیشه ساکن هر طبقه که بوده باشی، با همسایه های پایینی به معاشرت بر می خیزی. حتی بسیاری وقتها چندین طبقه پایین تر. این جوری حال خوبی به تو دست می دهد. انگار که پنت هاوس نشین این هرم باشی و فراموش می کنی که طبقه بالاتری هم هست و طبقات بالاتر. این جوری همه چیز خواستنی تر می شود برایت. تو یک سر و گردن که نه چند سر و گردن (بسته به اینکه با چند طبقه پایین تر دمخورشده باشی) بالاتری. حرف که می زنی همه کف بالا می آورند. مرید پیدا می کنی. پیر و مراد و عشق و امام و قبله و شیخ و شاهدشان می شوی. نوچه ها و فدایی ها به دورت جمع می شوند. سرگرم می شوی از اینهمه برو و بیا. تنبل می شوی برای اسباب کشی. راضی می شوی به همین طبقه. بالاتر نمی روی. تو همانجا می مانی و کاهلانه قانع می شوی به همین کف و سوت و هورا و زنده بادهای طبقه پایینی ها. هرم قد می کشد و تو همان پایین می مانی. تو هیچ وقت نگاهی به بالا به آسمان نمی اندازی ...
تو نمی دانی چه لذتی دارد معاشرت با کسانی که وقت صحبت با آنها، لال می شوی از بس که نمی دانی، نمی فهمی. تو نمی دانی چه دلتنگ می شوی بعدتر که برمی گردی و خانه ات را تنگ تر و تاریک تر و خفه تر می یابی. تو نمی فهمی بعدتر از آن چه بی قرار می شوی... نه تو عاشق همین کف و سوت و هورا و زنده باد های طبقه پایینی هایی... و هیچ وقت خسته نمی شوی از این همه تکراری گفتن و تکراری شنیدن و تکراری تشویق شدن؟
* مصرع بیتی از اقبال
...
یوغ ورزا بر گردنمان نهادند
وقتی بابا با لحنی اورژانسی صدایت بزند و تو بدوی و ببینی با حوله حمام وسط هال ایستاده با یک بشقاب پر از هندوانه در دستش، بیشتر انتظار داری از کشفی در مایه های قانون ارشمیدس برایت بگوید تا اینکه: « دخترم! بالاخره برنامه ات برا زندگیت چیه؟»
...
من خسته ام مثل همه هم نسلانم و دل آزرده مثل برخی از آنها و سوخته مثل برخی دیگرتر .
در این شرایط ناگزیر به تنها برنامه ای که می توانم فکر کنم تسلیم شدن است.
قول می دهم...
مهاجر خوبی باشم اگر تبعیدم کنید
زن خوبی باشم اگر شوهرم دهید
دختر خوبی باشم اگر نگه ام دارید
شاگرد خوبی باشم اگر به مدرسه ام بفرستید
کارگر خوبی باشم اگر به کارم بگمارید ...
اگرچه اصلا نمی دانم این «خوب» ای که می گویم یعنی چه، اما یک چیز را خوب می دانم،
اینکه من... دیگر هرگز ، مریم خوبی نخواهم شد.
بکن هر آنچه می کنی
رضای من رضای تو