«س» از بهترین دوستان من بود. اولین بار که دیدمش دوازده ساله بودم. توی صف کلاس اول راهنمایی! سیزده ساله که شدیم، کنار هم نشستیم. تا بیست و چهار سالگی همه جا با هم بودیم. با هم خوش بودیم. شعر می خواندیم، فال حافظ می گرفتیم، درس می خواندیم (به اصرار او)، دوچرخه سواری می کردیم (به اصرار من)، زیر باران راه می رفتیم ... من دوستش داشتم. هر روز دلم برایش تنگ می شد.
دنیاهایمان تلاقی مختصری داشت. من رویاهایش را همانقدر برایش می خواستم که رویاهایم را برای خودم. هر سال که می گذشت دیدارها کمترمیشد و کوتاهتر. اما مهم نبود. من مثل قبل دوستش داشتم و هنوز دلم برایش تنگ می شد.
نزدیک انتخابات بود. من اصلا حواسم نبود که هوادار کیست. همه حواسم به تحریمی ها بود یا آنهایی که هیچ چیز برای دیدن نداشتن به جز شهر فرنگی که صدا و سیما راه انداخته بود و هیچ چیز برای خواندن، به جز مقاله های شعبده بازان کیهان! یک روز که باهم بودیم، توی خیابان، من با غریبه ها صحبت می کردم ، کاری که قبلا هیچوقت نکرده بودم. با خانم محجبه ای که همسرش سپاهی بود، با دست فروشها، راننده تاکسی... او ساکت بود. وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم گفت که در جبهه مخالف است! خیلی تعجب کردم. اما چیزی نگفتم. چیزی نداشتم که بگویم. می دانستم همه چیز را می داند. می بینید. می شنود. می فهمد. گذشت... من دوستش داشتم و هر از گاهی که دلم برایش تنگ می شد، با خودم می گفتم رایش با هر که باشد دلش با من است.
بیست و سوم خرداد بود. خانه ما ساکت ترین صبح عمرش را می گذراند. هر کسی بهت زده دیواری برای خودش پیدا کرده بود تا زل بزند به آن... شاید آن صبح نحس و سنگین را از سر بگذراند. صدای تلفن که بلند شد رشته افکار همه چشمها و دیوارهای خانه پاره شد. «س» بود که با بی رحمی عریانی غافلگیرم کرده بود. من گاهی کرگدن قدری می شوم. آنروز «س» پای تلفن آنقدر خندید که یادش رفت اصلا برای چه زنگ زده آن وقت صبح. اما من نه... قطع که کردم زدم زیر گریه. کرگدن قدر قصه جایش را به غمگین ترین تمساح دنیا داده بود. درست نمی دانم از آنهمه اشکی که ریختم چند تایش به «س» می رسید... آنقدر که آنروز غم زیاد بود. این هم گذشت... من هنوز دوستش داشتم اما دیگر حوصله اش را نداشتم. به یادش نبودم. غریبه هایی وجود داشتند بسیار مهمتر ...آنها که نمی شناختم شان امادلواپس شان بودم. به یادشان بودم.
دو سه هفته بعدی برزخی بود برای «س». هر چند روز یکبار سری به خانه ما می زد و یافته هایش( بافته هایش) را با من سهیم می شد. من گاهی خنده ام می گرفت گاهی نه. همه چیزهایی را که می دید تکذیب می کرد. هر مدرکی رو می شد می گفت شایعه است. تنها شاهدش صدا و سیما بود. خودش می گفت و خودش استدلال می کرد و خودش رد می کرد. من دلم می گرفت برای این همه دست و پا زدن. لجم می گرفت از توهین بزرگی که به شعور خودش و اطرافیانش می کرد و خنده ام می گرفت از این اصرارمقدس اش برای باتقوا ماندن و تهمت نزدن به برگزار کنندگان انتخابات ، همانها که مخالفانشان را با هر بهانه ای تخریب می کردند. رقت انگیزتر از همه اینکه تا بحال خود را به بی شرافتی نشناخته بود و حالا در وضعیتی قرار گرفته بود که انتخابش دست و بال شرفش را بسته بود. به خودم می گفتم او حق آزادی بیان و اندیشه دارد و حق دارد جوری که دوست دارد به اوضاع نگاه کند و خود را به آن راهی بزند که برایش راحت تر است. اما دیگر مطمئن نبودم که دوستش دارم.
هر دو همزمان از پس تردیدهایمان برآمدیم. وقتی او داشت چشمهایش را به روی همه جنایت ها و وقاحتها می بست من داشتم دروازه های دلم را برویش می بستم. دیگر دوستش نداشتم. نه به خاطر انتخابش که به خاطر شباهت غریبی که با آن پیدا کرده بود...
آب ها از آسیاب افتاد...شیرینی فتح از دهان «س» هم، «س» از چشم و دل من هم... دیگر دلم برایش تنگ نمی شود.
*راستی... «س»! تولدت مبارک!
باعث تاسفه!