وقتی بابا با لحنی اورژانسی صدایت بزند و تو بدوی و ببینی با حوله حمام وسط هال ایستاده با یک بشقاب پر از هندوانه در دستش، بیشتر انتظار داری از کشفی در مایه های قانون ارشمیدس برایت بگوید تا اینکه: « دخترم! بالاخره برنامه ات برا زندگیت چیه؟»
...
من خسته ام مثل همه هم نسلانم و دل آزرده مثل برخی از آنها و سوخته مثل برخی دیگرتر .
در این شرایط ناگزیر به تنها برنامه ای که می توانم فکر کنم تسلیم شدن است.
قول می دهم...
مهاجر خوبی باشم اگر تبعیدم کنید
زن خوبی باشم اگر شوهرم دهید
دختر خوبی باشم اگر نگه ام دارید
شاگرد خوبی باشم اگر به مدرسه ام بفرستید
کارگر خوبی باشم اگر به کارم بگمارید ...
اگرچه اصلا نمی دانم این «خوب» ای که می گویم یعنی چه، اما یک چیز را خوب می دانم،
اینکه من... دیگر هرگز ، مریم خوبی نخواهم شد.
بکن هر آنچه می کنی
رضای من رضای تو
این کارای اورزانسی بابات منو کشتونده!! ((:
این یه رقمو امکان نداره، بکنم! یعنی امکان نداره تسلیم بشم ;) من همیشه می گم اگه شده از تو خرابه ها خودتو بکشی بیرون، باید این کارو بکنی. شکستن عادتم شده و ازش نمی ترسم. البته یه شانسی هم آوردم که کسایی کنارمند که هی بهم نمی گن، دختر خوبی باش و زن یه چلمنگ شو!
شما دختر قوی و با اراده ای هستین. این حتی از ادبیات شما پیداست.
اتفاقا خیلی وقت پیش تو بلاگ نوشتم. من در اوج ترسهام در حالی که اشکهامو پاک می کنم، قدم بعدی رو بر می دارم. چون مطمئنم شکست وقتی معنا داره که توش باقی بمونم. همین گذر خودش پیروزیه.. بازم در حال گذرم.. قوی نیستم ولی همیشه رهروام..
امیدوارم همیشه همین طور رهرو باشین.
از نظر من هستین. هم قوی هم با اراده