دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
میتونم
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
اما
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم
مطمئنا حافظ. البته با چارچوب فکری من..کلی حرف هست سر این، ولی نه حالشو دارم و نه قصدشو که بگم
غریب را دل سرگشته با وطن باشد!
مطمئنا حافظ. البته با چارچوب فکری من..
کلی حرف هست سر این، ولی نه حالشو دارم و نه قصدشو که بگم
غریب را دل سرگشته با وطن باشد!