از نظر من عشق نفرت انگیزه. حتی دوست داشتنم اسارته. هر نوع دوست داشتنی حماقته. اولین بند اسارتو پاره کردم و در فکرم که یکی یکی کاملا خودمو رها کنم.. عشق و دوست داشتن یه قصه تکراریه. باورت نمی شه اگه ببینی چقدر عشق همه، شبیه همه! می دونی چرا؟ چون آدما جز نفسشون به هیچی اهمیت نمی دن. از ارزش روح آدمی می گن ولی این جسم آدمیه که حتی روحشو هدایت می کنه. عشق آدمها حال بهم زنه و منم از آدم بودنم حالم بهم می خوره..
جایی نوشته بودید:« ما زاده عشقیم و ..» و در ادامه صحبت هایی بود از اجدادتون و اینکه به خاطرعشق مسیر زندگیشون رو تغییر داده بودند. جملات تون نه تنها بوی نفرت نمی داد بلکه نوعی سرخوشی و سربلندی هم درش موج میزد! نه احمقانه به نظر می رسید و نه حال کسی رو به هم میزد! ... شاید از دید ما همه عاشقانه ها تکراری باشه اما هر کسی قصه خودش رو منحصر بفرد می دونه! از هرزبان که می شنوم نامکرر است. من درست عکس شما فکر می کنم. از نظر من عشق بی نهایت زیباست و منشا همه زیباییها
اره در بلاگ خوشه نوشته بودم.. منم بخاطر عشق نه تنها مسیر زندگیمو عوض کردم، بلکه همشو خراب کردم. من چه جد پدری و چه مادریم عاشق عشق شدند و این گونه ما زاده عشق بودیم و کلا خاندان ما ظاهرا همه از پی عشق روان می شن. من عین عمه ای هستم که از همه در عشق مقاومتر بود. 30 ساله که به عشقی 40 روزه وفاداره! خواستم حتی در عشق عین عمه باشم ولی نشد. عشق برام رنج اسارت داشت. اسارتی نفرت انگیز.. ولی حتی رهایی از این اسارتم برام نفرت انگیزه. عشق از دور زیباست ولی رنج بی حدی می یاره که چه در حضورش و چه در غیابش باهات همراهه.. البته من معتقدم عشق حقیقی رو نچشیدم که این چنین پر از احساس حماقتم..
رنجی که ناگزیرضمیمه عشقه چیزی از زیبایی اش کم نمی کنه... عشق با دشوار ورزیدن خوش است چون خلیل از شعله گل چیدن خوش است
آی مریم جان. وقتی هر لحظه در فراقی اشک ریختی و اسمی رو در قلبت صدا زدی. وقتی در خواب و بیداری کسی باهات باشه که هزارها کیلومتر ازت دوره. وقتی هر دم و بازدمت به امیدی بگذره. وقتی فراتر از خون رگها، مثل هوای تنفس به وجوی نیاز داشته باشی. و وقتی این وجود و این کس، یک لحظه باشه ولی ندونی لحظه بعد هست یا نیست. وقتی، فقط یک صدم چیزی که من کشیدمو بکشی، می فهمی من چه می گم. شعرخوانی فراموشت می شه و فقط رنج عشقی که قلبتو زخم زده در درونت طنین انداز می شه. آره عزیزم. می بوسمت و دعا می کنم عشقی شایسته نصیب گلی مثل تو بشه..
هر کسی قصه خودش رو «ترین» میدونه دوست من! و البته این طبیعیه! ممنونم. منم برای شما آرزوی بهترین ها رو دارم.
عشق همیشه در مراجعه است! واقعا؟!
اینطور می گن!
از نظر من عشق نفرت انگیزه. حتی دوست داشتنم اسارته. هر نوع دوست داشتنی حماقته. اولین بند اسارتو پاره کردم و در فکرم که یکی یکی کاملا خودمو رها کنم..
عشق و دوست داشتن یه قصه تکراریه. باورت نمی شه اگه ببینی چقدر عشق همه، شبیه همه! می دونی چرا؟ چون آدما جز نفسشون به هیچی اهمیت نمی دن. از ارزش روح آدمی می گن ولی این جسم آدمیه که حتی روحشو هدایت می کنه. عشق آدمها حال بهم زنه و منم از آدم بودنم حالم بهم می خوره..
جایی نوشته بودید:« ما زاده عشقیم و ..» و در ادامه صحبت هایی بود از اجدادتون و اینکه به خاطرعشق مسیر زندگیشون رو تغییر داده بودند. جملات تون نه تنها بوی نفرت نمی داد بلکه نوعی سرخوشی و سربلندی هم درش موج میزد! نه احمقانه به نظر می رسید و نه حال کسی رو به هم میزد!
...
شاید از دید ما همه عاشقانه ها تکراری باشه اما هر کسی قصه خودش رو منحصر بفرد می دونه! از هرزبان که می شنوم نامکرر است.
من درست عکس شما فکر می کنم. از نظر من عشق بی نهایت زیباست و منشا همه زیباییها
تا اسم چی رو بزاریم عشق!
اگر دیدین دوست داشتنی داره اذیتتون میکنه اون عشق نیست.
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
من یه نظر گذاشته بودم اینجا!
سفر آدم را پخته میکند!
نظرات منو پاک میکنین؟ چرا؟
اینجا هیچ نظری حذف نمیشه مگر نویسنده اش اینطور بخواد!
بعله...سفر واقعا آدم رو پخته میکنه مخصوصا تو تابستون!
چرا باید پاک کنم؟
اره در بلاگ خوشه نوشته بودم..
منم بخاطر عشق نه تنها مسیر زندگیمو عوض کردم، بلکه همشو خراب کردم. من چه جد پدری و چه مادریم عاشق عشق شدند و این گونه ما زاده عشق بودیم و کلا خاندان ما ظاهرا همه از پی عشق روان می شن. من عین عمه ای هستم که از همه در عشق مقاومتر بود. 30 ساله که به عشقی 40 روزه وفاداره! خواستم حتی در عشق عین عمه باشم ولی نشد. عشق برام رنج اسارت داشت. اسارتی نفرت انگیز.. ولی حتی رهایی از این اسارتم برام نفرت انگیزه.
عشق از دور زیباست ولی رنج بی حدی می یاره که چه در حضورش و چه در غیابش باهات همراهه.. البته من معتقدم عشق حقیقی رو نچشیدم که این چنین پر از احساس حماقتم..
رنجی که ناگزیرضمیمه عشقه چیزی از زیبایی اش کم نمی کنه... عشق با دشوار ورزیدن خوش است
چون خلیل از شعله گل چیدن خوش است
آی مریم جان. وقتی هر لحظه در فراقی اشک ریختی و اسمی رو در قلبت صدا زدی. وقتی در خواب و بیداری کسی باهات باشه که هزارها کیلومتر ازت دوره. وقتی هر دم و بازدمت به امیدی بگذره. وقتی فراتر از خون رگها، مثل هوای تنفس به وجوی نیاز داشته باشی. و وقتی این وجود و این کس، یک لحظه باشه ولی ندونی لحظه بعد هست یا نیست. وقتی، فقط یک صدم چیزی که من کشیدمو بکشی، می فهمی من چه می گم. شعرخوانی فراموشت می شه و فقط رنج عشقی که قلبتو زخم زده در درونت طنین انداز می شه. آره عزیزم. می بوسمت و دعا می کنم عشقی شایسته نصیب گلی مثل تو بشه..
هر کسی قصه خودش رو «ترین» میدونه دوست من!
و البته این طبیعیه!
ممنونم. منم برای شما آرزوی بهترین ها رو دارم.
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد...
چرا باید پاک کنین؟ چون دیگه منو دوست ندارین!!!
چون از هر چی رایانه بدتون میاد
چون میخاین من برم زیر تانک!!
(حالا خداییش چرا تانک؟)
:)
چرا تانک؟
چون می خوام بعدش سرمو بالا بگیرم و به همه بگم: رهبر ما آن نوجوان ۱۱۳ ساله ای بود که زیر تانک رفت!