زندگی افتاد روی دور تند. بی خبر! یهو!
همینطور تند تند همه چیز آوار شد روی سرم!
فرصتی نبود. نه برای فرار، نه برای پناه گرفتن و نه حتی برای درک این همه!
من مثل همیشه به جای اینکه کمک بخوام، تو خودم فرو رفتم و دور خودم پیله تنیدم. ساکت و ساکت تر ... همیشه همین طور بودم.
حالا که مدتیه دارم زیر این آوار زندگی می کنم، کم کم داره یه چیزایی یادم میاد. به تکه پاره های زندگی که ریخته دور وبرم نگاه می کنم و بعضی هاشون رو به جا می آرم.
شناسنامه ام ممهوره، غرورم مضروب...
مایکل مرده، یار غار نقاب برداشته، زیک رفته...
جشن پشت جشن ...تولد...روز پدر...جلسه دفاع...فارغ التحصیلی... هزار بار، هزار جا!
خیلی سخت بود. من هیچ حرفی نداشتم. با هیچ کس. در تمام طول مهمونیها لبخند معذبی به لب داشتم و از هول اینکه کسی به هوای گپ و گفت نیاد سراغم، همه اش وسط سالن بودم و می رقصیدم.
من به همه چیز عادت می کنم. مثلهمیشه همه چیز و همه کس رو همانطور که هست می پذیرم ... چه فرقی می کنه؟ من سلام می کنم و لبخند می زنم و با لحنی ساده دلانه چیزی می گم و می خندونم و می خندم... و در حیرت می مونم که همه چیز چرا و چطور تا به این حد سخت شد؟
پ.ن. نه دیگه...این واسه ما دل نمیشه!
سلام جوجه خاص از نوع اردک خودی
چرا تو خودت فرو رفتی مگه سیاه چاله شدی که خودت فرو رفتی یک کم جاذبه را کم کن دوباره همان قبلی می شی با یک ابر نواختر دیگه موفق باشی
به ما سر بزن
من بهش می گم لاک تنهایی!....تنها جایی که می شه این روزا بهش پناه برد
چند روز قبل به دوستم گفتم، اون چنان در مغاک تیره ای سقوط کرده خودمو می بینم و در اوج ناامیدی هام هستم که عملا الان آرامش دارم و منتظر هیچ چیزی نیستم و نسبت به همه چیز در بی تفاوتی مطلقم. تازه فهمیدم برای آروم بودن، حتما لازم نیست شاد باشی..
بیا سوته دلان گرد هم آییم...
خوبه که می رقصیدی و مثل اکثر آدم ها گریه نمی کردی..
من نمی تونم گریه کنم! نمی تونم اجازه بدم این انزجار و نفرت توی دلم، با اشکهام تشریف ببره بیرون! بعدها لازمش دارم!
مریم جان، اتفاقا من از همه غمهام با اشک گذر می کنم. باور می کنی با اینکه انواع چیزها رو تجربه کردم ولی هیچ کینه ای تو دلم باقی نمونده؟
البته اشکم دم مشکم نیست که خود به خود سرازیر بشه. همیشه محکم باقی می مونم و تو خلوتم اشکها مو رها می کنم. اشک پیرایش قلبهاست تا همیشه آیینه ای باقی بمونه. زنگار روحو شستشو می ده..
این شعار بلاگتو خیلی دوست دارم: باید خندید، بخشید و فراموش کرد..
دقیقا به همین دلیله که نمی تونم گریه کنم. من به خودم اجازه نمی دم به همین راحتی از این همه گذر کنم... همیشه خندیدم، بخشیدم و فراموش کردم. با اشک یا بی اشک. اما نه حالا ... صحبت از پژمردن یک برگ نیست... نه دیگه...