یادداشت اول: زندگی شبیه خمیازه کشداری شده که گاهی صداهایی هم ازخودش در میاورد، انگار که بخواهد وسط خمیازه چیزی هم بگوید.اما این چیزی که می گوید هرچقدر هم که مهم باشد و ناب یا عاشقانه و از صمیم قلب، دیگر هرگز نمی تواند به شوقت آورد. دلت را بلرزاند یا به فکر واداردت.
یادداشت دوم: حدست درست بود. من رسیده ام. نامه های تو هم رسیده اند. خب! که چه بشود؟ خیال کردی هنوز...پر شر و شورم؟ هنوز عاشقم و خیلی صبورم؟ اشتباه کردی جانم! من کمی خسته ام و وقتی چشمهایم یا حتی فقط دلم، خواب می خواهد جواب نامه ات را می گذارم برای فردا صبح. من دیگر از جملات دوپهلو و مبهم، آراسته به استعاره و ایهام و گوشه کنایه و طعنه یا هر صنعت ادبی دیگر دچار خوف و رجا نمی شوم. اگر آنرا نفهمیدم دوباره نمی خوانمش. شاید...فقط شاید زیرش با خودکار قرمز خطی کشیدم که یعنی "هان؟"
یادداشت سوم: دلم خواب فراوان می خواهد. شاید از خستگی سه سفر پی در پی ایی باشد که داشتم. شاید از ددلاینی باشد که رو به پایان است. اصولا هر ددلاینی هر قدر هم کوچک و بی اهمیت، قادر است مرا در رختخواب به چهارمیخ بکشد که مبادا لحظه ای زودتر برسم... Always at the eleventh hour
شاید از سردردهای باشد که از صبح تا شب با من است... از هر چه که هست یا نیست ، چون می گذرد ملالی نیست. دیربازیست که دیگر هیچ ملالی نیست برای این خسته ترین کرگدن سیاره زمین.
یادداشت چهارم: یک وقتهایی هست که می خواهی چیزی بگویی که باید، نمی شود. نمی توانی. آنوقت می بینی داری چیزهایی میگویی که نمی خواستی، که نباید. حالا یکی از همان وقتهاست.
یادداشت پنجم: این زمان حال شما حال من است...ای همه گلهای از سرما کبود