وقتی گشت ارشاد اختراع شد، گفتی آبرو می خرد برایمان پیش خدا.
بعد ها که مدتی رفت مرخصی، گفتی این هم آزادی!
بعدتر ها که برگشت، گفتی مگر امنیت نمی خواستی؟
باز که دارد حرف رفتن می زند...راستی... نگفتی... هوای خریدن رای کرده؟
ما چه حقیریم در نگاه تو. حتی آنقدر نمی ارزیم که بنشینی و کلک تازه ای برایمان سوارکنی. هر بار همان طناب است و همان چاه... لابد به سرمان هم زیاد است. راست می گویی. مگر کم برنده بودیم تا بحال؟ یادمان نرفته که... چه ارزان بود آبرو... چه فراوان بود آزادی... چه بی دریغ بود امنیت... چه پرو پیمان می خری رای مان را...؟ دیگر چه می خواهیم مگر؟
چه خفتی می کشیم از این بودن...
ایول
شدیم تو نفر!
به نظرت کافیه؟
کافی برای چی؟ برای خفت کشیدن، یک نفر هم زیاده....
کمه
خیلی کمه!
برا خفت نکشیدن.
شما هنوز امیدواری؟ پیش تر ها خیال می کردم این حرفها و ادعاهای عوام فریب تف سربالاست. اما انگار این خاک ولایت مدار ما حتی از قانون جهان شمول جاذبه هم مستثناست و همین تفهای سربالا به ما که میرسه میشه بارون رحمت ... بزرگترین درد ما همینه... استحمار... تا حالاش که استعداد بی نظیری تو این زمینه از خودمون نشون دادیم... به حول و قوه الهی بعد از این هم چنین خواهد بود...
یا رب چه گدا همت و بیگانه نهادیم
نخیر نگرفتی منظور منو!
شاید!
من نذاشتم منو بازی بدن
تو چی؟ بازم میزاری بازیت بدن؟
من از دوازده سال پیش که همون اول بازی سوختم... دیگه بازی نکردم !
اما درد و خفت تماشاچی های این بازی هیچ کمتر از بازی خورده هاش نیست.
دمکراسی یعنی این! حالا بازیش فیرپلی هست یا نیست؟ دیگه بستگی داره به بازیکناش.
دقیقا! به رفقای جناح اکثریت باید بگم
سالها باش بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد
به خودم هم باید یادآوری کنم که، غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
پس بهتره به شهر خود روم و شهریار خود باشم
آخ آخ گشت ارشاد گفتی و کردی کبابم!
شما که رستگار که شدی غزاله جان...
سلم وب جالبی داری به منم سر بزن