ما هم دوست داشتیم به جای اینکه پاهامون رو دراز کنیم رو صندلی جلویی و دستامون رو بذاریم زیر چونه و ریزترین حرکات استاد رو به خاطر بسپریم تا بعد با بچه ها تعریف کنیم و بخندیم، چهارزانو می نشستیم در محضر شیخ و از جذبه حرفاش به خلسه فرو می رفتیم .
ما هم دوست داشتیم به جای دزدیدن مقاله از اون استاد و جابجا کردن پاراگراف هاش و منتشر کردنش به اسم این استاد، برای شیخ هیزم می شکستیم، غذا می خریدیم، سجاده پهن می کردیم.
ما هم دوست داشتیم به جای استاد دم کلفت، شیخ صاحب دم داشتیم.
ما هم دوست داشتیم به جای قرن چهارده، متولد قرن شش بودیم.
...
«تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ»
حسین پناهی
مطمئنی الان نیست از این شیخها ؟!
هست؟...در هر صورت دست من از دامنش کوتاه بوده!
سلام متشکرم .
سلام. من هم متشکرم!
دقیقا موافقم ای کاش اینجوری میشد. متاسفانه تو این زمونه همه چیز ظاهری شده...!
متاسفانه!
ولی به هر رو... لبخند بزن چون فردا روز بدتریست!