بر اساس اسطوره های بسیار قدیمی ، روزگاری آمد که در بارگاه قدس ، مهر و تسبیح نایاب شد. جمعیت قدسیان چنان زیاد شده بود و فقر آهن در میانشان چنان شایع ، که روزانه ۶۵۸۰۴۳۲ عدد مهر خورده می شد. خداوندگار عده ای از فرشتگانش را که همگی از نفرات برتر المپیاد خاک و خل بودند برای سفر مطالعاتی به اقصی نقاط جهان هستی فرستاد و امر فرمود در بازگشت نمونه هایی از مرغوبترین و مناسبترین خاکهایی که یافته اند با خود بیاورند.
نمونه ها رسید... تست ها و ارزیابی ها و دسته بندی ها صورت گرفت : مهرهای مجلسی، مهرهای سفری، مهرهای شفا بخش ( ضد کم خونی، ضد افسردگی، ضد استرس و...)، تسبیح ـ النگوی دوکاره، طرح زنانه، مردانه، اسپرت، مهرـ بالش دوکاره، تسبیح موزیکال، تسبیح های مرصع، مهرهای مخدر و... طراحی شد. مجوزها برای خاکبرداری صادرشد و کار تولید آغاز...
اما کپه گلی مانده بود روی دست خداوندگار...نرم مثل خمیری که ورز آمده... خاصیت ارتجاعی داشت ... شکل نمی گرفت... حتی نمی شد باهاش مهرهای «شیش تا ۵۰۰ تومن»ای ساخت... خرده شیشه داشت... به کار مهر و تسبیح نمی آمد.
گاهی خداوند ایده های جدیدش رو، روی آن اتود میزد... باعث کلی صرفه جویی ارزی بود و دیگر آنهمه پول چرکنویس نمیداد، خیالش هم راحت بود چون دیگر کسی نمی توانست ایده هایش را بدزدد و به نام خود ثبت کند... و جای کپه گل ،همیشه روی میز کارش بود...
روزی برای گردگیری یکی از فرشتگان تازه استخدام آمد... جمع و جورکرد و تی کشید و جارو کرد و گردگیری و شست و چید و سابید و دست آخر هم سطل آشغال رو از پنجره خالی کرد بیرون (بی فرهنگ!!!) و... رفت.
خداوندگار وقتی رسید و دید کپه گلش نیست ... غمی سنگین در دلش احساس کرد. در جای خالی اش روی میز یک شاخه گل مریم گذاشت و به فرشته ایی که نوبت گردگیری اش بود، فرمود: امشب از شام خبری نیست! ... و خداوند گمشده ایی داشت...
... کپه گل رها شده در فضای لایتناهی با کله روی کره زمین فرود آمد و ... دچار فراموشی شد و... از چند جا هم لب پر شد!
سالها می گذشت... دریاها و جنگل ها و کویرها را می پیمود... و با خود می گفت ...هرکجا هستم باشم آسمان مال من است ...دریا ، جنگل ، کویر و باقی جاها هم همینطور...
... سیزدهم فروردین سی سال بعد ، از کوهستانی می گذشت ، پایش در گل بماند... به وطن رسیده بود!
آیکون نیش باز!!
جالب بود ولی باید فردا هم چندباری بخونم تا بهتر متوجه بشم!!
... مزه اش همین یه باره!