کفش های برق انداخته ،راه افتاده بودند به طرفم . عجب آدم گیریه این! اونهمه فحشم داده... انداخته ام تو چرخ گوشت... حالا هم داره میاد ببردم حراست پارک تحویلم بده! به عکس العملی که باید نشون می دادم فکر می کردم... قبل از اینکه چیزی بگه چشمامو می بندم ، دهنمو باز می کنم و هر چی فحش و بد و بیراه تو این ۳۰ سال یاد گرفتم بی کم و کاست نثارش می کنم....نچ! در شان من نیست! ... پس قبل از اینکه چیزی بگه مثل یه خانوووووووووم بلند می شم چترم رو باز می کنم و در حالی که به آسمون نگاه می کنم،بهش می گم : از کدوم طرف ؟ میشه راهنمایم کنید؟... نع! اینم عملی نیست...اول اینکه چتر ندارم دیگه اینکه پالی رو چیکار کنم؟... پس همین جا می شینم یه دستم رو ورم سرم و دست دیگه رو کتف ام و ... ناله می کنم... بعد خیلی معتذرا نادما منکسرا مستغفرا منیبا نگاهش می کنم و بهش می گم لک العتبی حتی ترضی، اما همینجا ها!...اگر هنوز اصرار داشت که ببردم پای شکسته مو نشونش می دم... آره همین سناریو خوبه...جواب میده... بریم برا اجرا!
حالا دیگه رسیده بود روبروم... وقتش بود...حس گرفتم...نگاهم رو از رو کفشها کمی بالاتر کشیدم...با خط اتوی شلوارش میشد هندونه قاچ کرد...کمی عجیب بود ولی اهمیتی ندادم... نگاهم به بالاتر که رسید دیدم از یونیفرم هم خبری نیست...این دیگه خیلی عجیب بود...یه جای کار ایراد داشت... باید اجرا رو متوقف می کردم... اما قبل از اینکه فرمان کات به مغزم برسه...نگاهم رسیده بود به حوالی لبش و روی لبخند گاد فادروارش خشک شده بود...
سالها پیش... تو دانشکده...پسرکی بود ...همکلاسی و همیشه شاگرد اول... ۴ سال تموم هربار نمره ای اعلام شد مثل طاووسی چتر دم باز کرد و با هزاران کرشمه و اطوار توی سالن چرخید و به خلایق سرکن پرکن هر آنقدر که لایق بودند ، فخر فروخت. ترم سه بودیم . الکترومغناطیس رو افتاده بودم با ۹.۲۵، با ۱۸.۵ پاس کرده بود. من داشتم با تجربه جدیدم کنار می اومدم که اومد سراغم، با همین لبخند ... و برای تسلی خاطرم گفت:« سوالها که همه از تو جزوه بودن...!!!» آییی دلم می خواست جفت پا برم تو فکش که لبخند و حرف زدن یه جا یادش بره... افسوس که خانوم تر از این حرفا بودم. فقط گفتم ...به جزوه خوندن اعتقادی ندارم... !!! اونهم به خودش گرفت و یه بازی فرسایشی بین ما شروع شد که سه سال ادامه پیدا کرد. وقتی ۷ ترمه فارغ التحصیل شد هیچکس به اندازه من خوشحال نبود.آخرین بار، ترم هفت بود... باید تکنیک پالس رو حذف می کردم... حال و روز خوشی نداشتم مامان بزرگم بیمارستان بود، سر یه جریانی حالم از خودم بهم می خورد، درسها همگی تلنبار،امتحانا نزدیک، یاس فلسفی هم غوغا می کرد...با همون لبخند اومد و فرمود:« حذفش نکنید ها...وقت داریم... من باهاتون کار می کنم ...می رسونمتون به امتحان!...حیفه!» دارین لحن صحبت رو که! انگار خدای تکنیک پالس داره به شاهزاده منگل ها روحیه میده !
البته از حق نگذریم واقعا وقت و انرژی و دانشش رو از بچه ها دریغ نمی کرد. کل فرجه ها رو از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب تو کلاس ۳۰۲ بود برای رفع اشکال بچه ها...حالا بماند فوت آخر هم می گفت یا نه ! انگیزه اش از این همه چی بود و ...ولی در کل موجود عام المنفعه ای بود...بعد از اون دیگه ندیدمش. اما خبرهاش تا همین اواخر می رسید. تا اینکه امروز...دوباره ...چشمم به لبخندش کور شد!
هنوز هم ادامه دارد...
اول تکنیک پالس جی شد؟
حذف شد
احتمالا این جناب همکلاسی گلوش پیشت گیر کرده بود که می خواست تو رو به امتحان برسونه..
خیلی عالی بود..منتظر ادامه ش هستم..
رویا جان!
این احتمال فقط تو سریالها و فیلمهای ایرانی می تونه درست از آب در بیاد... این داستان واقعی است
با نمره ۲۰ پاسش کردم!!!
نیش باز!
خودم قربون خودم بشم!
البته وقتی خوب فکر میکنم میبینم ۲۰ نشدم
یادم نیست دقیق
شاید هم ۱۸
در هر صورت زند ه باد رایان!
زنده باد واقعا
منم ترم بعد که گرفتم بد نشدم ...ولی
در هر صورت زنده باد رایان
به نظرم شما هم یه چیزی بودین تو مایه های آقا طاووس خودمون
آیکون نیش بازتر!
نمیدونم
شاگرد زرنگ بودم
ولی سر به سر کسی نمیزاشتم
نه مردمی بودم کسی شاکی نبود از دستم
فقط از یه بابتی شکار بودن
وقتی نمرم بالا میشد
چون معمولا نمره ها میرفت رو منحنی
نمره خوب من خراب یکرد کارشون رو
!!!!
اجرتون با آقا!
ادامشو نمینویسی؟
چرا!