هر وقت می رسم خونه و مامان با لبخندی که به صورتش چسبونده به استقبالم میاد، نشونه هاش رو حس می کنم.
وقتی باهام تا در اتاق میاد و می پرسه روزم چطور بوده، مطمئن می شم تو راهه.
وقتی تاکید میکنه کمی استراحت کنم، سعی می کنم شدت اش رو تخمین بزنم.
وقتی ساعتی بعد با یک لیوان نوشیدنی سرد یا گرم به فراخور فصل و بضاعت آشپزخونه پشت در اتاقم ایستاده می فهمم که شروع شده...
۹ سال زمان زیادیه برای یاد گرفتن... تو این ۹ سال مامان یادگرفته همراه با نوشیدنی،استامینوفن کدئین هم بیاره...و همیشه با این جملات شروع می کنه :
ـ فلانی رو که میشناسی...
ـ نع!
ـ همون که فلان جا ...
ـ نع!
ـ با فلانی دیدیمش ...
ـ نع!
...
ـ زنگ زده بود
ـ خب؟
ـ برای فلانی که میشه فلان کس فلانی...
ـ خب؟
ـ می خواست ببینه کی وقت...
تا جاییکه بتونم گوش می کنم ، بعدش دیگه گوش نمی کنم...تو این ۹ سال یاد گرفتم به جای داد و بیداد بگم:
ـ مامان میشه آبمیوه / شیرقهوه / چای/ هات چاکلت/... ام رو بخولم؟
ـ مگه خنک شده؟
ـ اون با من!
تو این مرحله مامان بلند میشه و یکراست میره سراغ بابا و منو با نوشیدنی و استامینوفنهام تنها میذاره...
چهل و پنج دقیقه دیگه بابا در می زنه. با اخمی که به پیشونیش چسبونده به دیوار اتاقم نگاه می کنه و بهش میگه:
ـ هر وقت کارت تموم شد،بیا اتاقم . حرف دارم باهات..
دیوارم هیچوقت کارش تموم نمیشه .. .همیشه مجبورم من به جاش برم.
مثل یه دیوار خوب می شینم و به حرفهاش گوش می کنم. همیشه با این جملات شروع میشه:
ـ خب دخترم ... تو باید به من بگی می خوای چیکار کنی... برنامه ات برا زندگی چیه...بعد ِ...(اینجا به غلطی که در زمان گرفتارشم اشاره میکنه) قراره چیکار کنی...من و مامانت نگران آینده ات ...
ـ ... سکوت ....
کار به اینجا که می رسه طوفان بالا می گیره ... تا روزها و گاه هفته ها طول می کشه و بالاخره فروکش می کنه اما قبلش من به همه قول می دم قبل از اینکه طوفان دیگه ای رخ بده به یک روانکاو + یک مشاور + یک متخصص کم شنوایی یا ناشنوایی مراجعه کنم.
...
..
.
اما دیشب بابا اینجوری شروع کرد:
ـ خب دخترم ... تو باید به من بگی کجا می خوای بری... برنامه ات برا زندگی چیه...بعد دفاع قراره چیکار کنی... من و مامانت نگران ...
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد حرفی از رفتن زده باشم به جز دو شب پیش که خیلی خسته بودم و گفتم... می رم بخوابم!!!
...
باید احتیاط کرد... نشانه های طوفان ثابت نمی مونه... شاید حکم تخلیه اتاقم تو راهه...
***
پی نوشت اول: عمو جان! این رسم جوونمردیه که یکدونه نوه تون رو دوباره، سه باره عروس کنین و فرت و فرت کارت دعوت بفرستین و جیزّک بدین به این بابای طفلکی ما که هنوز که هنوزه نتونسته حتی برای یکبارهم که شده دخترش رو عروس کنه ؟
پی نوشت دوم: عمه جون! موند تو این شهر کور و کچلی، کج و کوله ای که برام لقمه نگرفته باشین؟ مرحمت فرموده مارا ول کنید!
من سابقه نداشته برا یه پستی سه بار بخندم!!!
دلم درد گرفت!
خب برنامت رو بگو به بنده خداها دیگه
یه عمر بچه بزرگ کردن میخان بدونن چه خبره تو کلهش !
انقده هم استامینوفن نخور
خوب نیست!
همیشه خندون باشین
گر کشت مرا غم ملامت
باد ابن سلام را سلامت
سلام عزیز دلم
بخواهی نخواهی این شتریه که در خونه هم خوابیده ولی نمیدونم چرا بعضی وقتها این شتره یک چیز دیگه از آب درمیاد. بالاخره باید یک کاریش بکنی این مملکت و این اجتماع که تنهائی بردار نیست بالاخره حتی برای کلنجار رفتن و کل کل کردن به یک نفر غیر از بابا و مامان بیچاره احتیاج داری پس تا دیر نشده و خودت به التماس نیافتادی یک فکری به حال خودت و اون بنده گان خدا که منتظرند بکن.
نوشته هات صمیمی و دلنشینه . موفق باشی
مرسی از توصیه های خیرخواهانه تون...
زندگی خودته: به بهترین نحو ازش استفاده کن و نذار کسی برات حد و حدود تعیین کنه اما دل مامان بابات رو هم نشکن: فقط وقتی نباشن می فهمی کی بودن.
نمی خواستم نصیحتت کنم تقصیر خودت بود قشنگ نوشته بودی ویرم گرفت جواب بدم!
مرسی عزیز ...