لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

حوصله ای نیست...

  

صبح که از خواب بیدار شدم سردرد خفیفی داشتم که چیز مهمی نبود. خواستم بلند شم حوصله نداشتم. هر چی وجدانم کارهای نکرده رو برام لیست کرد، هر چی غر زد، هرچی ارشاد کرد، اصلاح نشدم. به نظر می رسید یه دوره جدید «تورفتگی» شروع شده...

دراز کشیده بودم و داشتم با چسب زخمی که دور انگشتم پیچیده بود بازی می کردم. وقتی مامان از پشت در پرسید بیدارم یا نه، دلم می خواست با آه بلندی مطمئن اش کنم که بیدارم اما به جاش فقط سرمو تکون دادم. وقتی با یک لیوان شیر داغ وارد شد پرسید سرم درد میکنه؟ گفتم کمی... گفت از قیافه ام پیداست. چیزی از حال و حوصله ام نپرسید. من و قیافه ام هم چیزی در موردش نگفتیم.

از بوی شیر داغ متنفرم.اما صبح ها، توان بحث و گفتگوو اعتراض ندارم. وقتی داشتم شیرم رو سرمی کشیدم مامان به یادم آورد که امروز قرار دندانپزشک داره !

به زحمت بلند شدم و به سرعت آماده. توی راه مامان راه های مختلفی رو که به مطب ختم می شد نشونم می داد تا یاد بگیرم. با خودم فکرمی کردم فایده دونستن هزار تا راهی که همگی به یکجا ختم می شن چیه، که مامان گفت اینجوری اگر یکی بسته بود یا پر ترافیک ، می تونی بزنی از یه راه دیگه ... دلم می خواست ازش بپرسم: این من بودم که با صدای بلند فکر می کردم یا اون  که می تونست ذهنم رو بخونه؟ ... اما حوصله نداشتم.

اتاق انتظار پر بود از آدمهایی که دندونشون درد می کرد. مامان رفت داخل. نگاهی توی کیفم انداختم. تنها دل خوشی که می شد توش پیدا کرد یک بسته شکلات تلخ بود و کتاب « زندگی در پبش رو». یک تکه از شکلات شکستم . همین طور که داشت تو دهنم آب می شد؛ تلخی دلچسب اش ذهن و روحم رو تسکین می داد، دلم یک لیوان چای داغ می خواست... کتاب رو ورق می زدم و از هر صفحه جمله ای می خوندم. هیچ علامتی که نشون بده تا کجا خوندمش نبود... 

خانمی که کنارم نشسته بود ازم پرسید ساعت چنده؟ من هر دو دستم رو چک کردم . ساعت نداشتم. بهش گفتم اگر سوالش جدی و ضروریه می تونم از داخل کیفم یه چیزهایی پیدا کنم که از روش بشه حدس زد ساعت حدودا چنده، اما اگر صرفا جنبه تفننی داشته من ساعت ندارم!

با بزرگواری دست از سرم برداشت و سوالش رو از آقایی که روبرومون نشسته بود ، پرسید.

اصولا شجاعت آدمهایی رو که وقتی حوصله ندارم ، با من صحبت می کنند، تحسین می کنم. شاید برای همین، وقتی این خانم ازم پرسید«شما مشکل تون چیه؟» سعی کردم این بار  ناامیدش نکنم. خواستم بگم «کمی سرم درد می کنه، اما بیشتر، حوصله ندارم» اما گفتم هیچی!  بعد از کمی مکث وقتی مطمئن شد من خیال ندارم متقابلا ازش بپرسم مشکلش چیه ، خودش داوطلبانه توضیح داد که موقع ته دیگ خوردن دندون آسیابش شکسته و دکتر گفته امکان ترمیم اش نیست و باید دندون شکسته رو کشید و به جاش یکی دیگه کاشت و اینکه می ترسه و هزینه اش زیاده و...کم کم سایر منتظرین هم وارد بحث شدن و با بالا گرفتن بحث من تونستم دوباره به کتابم بپردازم...

... عصر، مامان، گوشی تلفن به دست ، میاد تو اتاق و میگه : دختر خاله ها خونه فریده جون جمع شدن... میای بریم؟ می گم اصلا حوصله ندارم... مامان به کسی که اونور خطه، می گه: مریم نمی تونه بیاد... سرش درد می کنه!!! 

پ.ن.۱ چرا تومطب های دندان پزشکی ، از منتظرین با چای داغ پذیرایی نمی کنن؟ 

پ.ن.۲ چرا من حوصله ندارم؟

پ.ن.۳ چرا حوصله نداشتن دلیل موجهی نیست؟

نظرات 5 + ارسال نظر
یاسمین 19 بهمن 1387 ساعت 23:35 http://jasmin.blogsky.com

دوست عزیز سلام . نوشته هات واقعا قشنگ و قابل استفاده است . حیفه اینطوری فقط برای خودت بنویسی. کسی میگه برای خودم مینویسم که مثل من نه قلم داشته باشه و نه همدم . تو هنوز توی اول راهی پس قلمت را بردار و همه را از این همه استعداد بی نصیب نگذار. در مورد داستان چنگ زدن به چیزی چه خوبه که آدم چنگی به دل بزنه که تو زدی .چون فقط دله که اگه بهش چنگ بزنی دیگه هوار نمیشه سرت .

ستاره! 20 بهمن 1387 ساعت 02:46 http://paeiz66.blogsky.com/

سلامممم!
امان از حوصله که نبودش همه ی زندگی آدمو به گند میکشه!اطراف من اوضاع بدتره!چون هر روز باید به همه توضیح بدم که چرا حوصله ندارم؟!چرا فلان کارو نمیکنم و هزارتا چرای دیگه!!!!!چی میشد آدما دست از فضولی بر میداشتن!اگه آدم دلش بخواد حرف میزنه دیگه!اههههه!
ببخشید که دفعه ی اولی که اومدم اینجا این مدلی کامنت گذاشتم!

موفق تر باشی عزیز!

امیر 20 بهمن 1387 ساعت 13:13 http://amirsanam.blogsky.com

آسمان هر جایی فقط رنگ همان جاست
جانا سخن از زبان ما میگویی

میثم 20 بهمن 1387 ساعت 13:19 http://mhi.blogsky.com

لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

حسین 21 بهمن 1387 ساعت 09:58 http://201263.BLOGSKY.COM

راجبش فکر نکرده بودم جستجو می کنم ببینم در این مورد داستان ژیدا میشه یا نه!!!
ولی چیزی که مشخصه اینه که نه باید تند رفت نه باید مثله لاک پشت آهسته بود...!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد