لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

لاک پشت خیال باف (جوجه اردک سابق)

باید خندید، بخشید و فراموش کرد.

مرسی که بروی خودت نیاوردی!

استاد حاج آقا مرد نازنینی است، بزرگ منش و بلند نظر، فهیم و دنیا دیده، خطاپوش و منیع الطبع، با بیش از نیم قرن سابقه درخشان آموزشی، با هزاران جایزه ارزنده نقدی و غیر نقدی، دارای علامت استاندارد و گواهی ISO 9001، تحسین شده به خاطر خیلی چیز ها ... خلاصه هر جا سخن از احترام است نام استاد حاج آقای ما می درخشد.  

استاد حاج آقا آدم شناس هم هست! همه چشمها برای سازمان اطلاعاتی استاد کار می کنند؛ چشمهای آدم فروش من هم! امان از دست این غمازان خانگی!  

به تشخیص استاد سرحال نیستم. بیست دقیقه ای هست که نشستم پای صحبتشون. من نه حوصله گفتن دارم نه طاقت و قرار شنیدن... اما ایشون اصرار دارن همین امروز و همین ساعت متحولم کنن: «هیچوقت تو زندگی مایوس نشو ...خسته نشو ...تو بازی زندگی بابت  خستگی و یاس برامون وقت اضافه در نظر نمی گیرن... » می دونم! اگه به موقع نتونم پروژه رو جمعش کنم وقت اضافه که نمی دن «این هم بالاخره تموم میشه... » چشم ام آب نمی خوره.. 

 «فردا دلت برای این موقعها...- اصلا مدل پروتکلی ام مشکل داره-...لذت و حلاوت این ...- باید یه نرم افزار شناخته شده تر انتخاب می کردم- ...کمک بگیر اساتید برای همین ...-نتایج شبیه سازی ام اصلا قابل توجیه نیست- ... مشکل ترین دوره ..._تو مقاله دکتر رایا نتایج فرق داشت- آماده ات میکنه برای... -دیگه روش کار نمی کنم -...تو فیلد خودت صاحب نظر ... - همینه که هست-...یادم میاد تو زمان تدریسم...- پارامتری نمونده که امتحان نکرده باشم- ...دانشجوی مستعدی بود... -دیگه ادامه نمیدم- ... افت شدید تو روحیه اش...- هر چی میخواد بشه...-  ...رابطه ام با بچه ها خیلی خوب...- انصراف میدم!- ..دیدمش... - بابا خیلی ناراحت میشه-...کمکش کنم ... -باید بهش توضیح بدم-...گفتم سلام !خوبی دخترم؟ همه چی مرتبه؟!...»   

منی که تا اینجای کار موقر و متین داشتم  برای خودم فکر می کردم و برای فرمایشات استاد سر تکون می دادم ، ناباورانه شنیدم که دارم به استاد می گم:«بله.. خیلی ممنون.. شما خوبین استاد؟»

استاد حاج آقا، من و باقی حضاربرای لحظه ای بهت زده به هم نگاه  کردیم! 

فقط کسری از ثانیه طول کشیدکه یادم بیاد من و استاد قبلا سلام و احوالپرسی کردیم، و به خطر بیارم این مونولوگی بود که باید استاد بتنهایی اجرا می کرد، نه دیالوگی بین ما . ولی دیر شده بود.

استاد مکث کوتاهی کرد، از تو چشمام نگاه دقیقی به داخل مغزم انداخت...و بی آنکه به روی خودش بیاره به صحبتش  ادامه داد. من چشم به میز مقابلم دوختم و مجله تایمز استاد حاج آقا رو که روی میز بود ورق زدم.  

 

 دیگه  هیچ چیز اهمیت نداشت به هیچ چی فکر نمی کردم...نه به حرفهای استاد حاج آقا ، نه به نتایج شبیه سازی ام، نه به  انصراف، نه به  یاس و دلمردگی، نه به عکس العمل بابا..   

به چوب جادویی خدا فکر می کردم که اگر به سمت من نشانه رفته بود ، با یک ورد کوتاه و یک حرکت مختصر می تونست نیستم کنه ...تنها راه حلی بودکه به ذهنم می رسید... 

 

***  

به دخترم Eran: زنهار تا نسبت به چیزی شرطی نشوی که آخر و عاقب خوشی ندارد و هشدار که از نظر بهره هوشی  به بابات رفته باشی.  

 

ادامه مطلب ...

چیست آن؟

اون چی بود که... جوابش می شد وری وری تنکیوو!!!

همه نامها

مرا مگو که چه نامی؟به هر لقب که تو خوانی!

 

اسمش تو شناسنامه مریم بود، همه می گفتن بهترین اسمه، هم تو قران اومده هم وجهه بین المللی داره و هم اینکه اسم گل به اون خوشگلیه...  

اما پدرش «مرجان» صداش کرد...مادرش« مَری»... خواهرش به یک میم مفتوح بسنده کرد و برای برادرش «مَمّدحسین» شد! 

دخترک همسایه بهش می گفت: «مرگم ». وقتی خودش همسن و سال دخترک بود، دوست و آشنا اسمهای عجیب غریبی روش گذاشته بودند: «جینگَنَه»، «مینگَنَه»، «لوتی بچه» و  «آلّاهین بلاسی» ...  

خدابیامرز مادربزرگ اش ، هر وقت می خواست صداش کنه یک دنباله تصادفی از اسامی نوه هاش رو مرور می کرد تا برسه به اسمش: «ناصر! ناهید! مهدی! امیر! زهرا! محبوب! سهیلا! احد! لیلا! مریم!»

همینطور که داشت بزرگ می شد اسمهاش هم تغییر می کرد... سریال جنگجویان کوهستان که شروع شد، بی خیال «ارنستو چه گوارا » شد و هر هفته یه اسم جدید گرفت ... فکر می کنم «صورت آبی»آخرین اسمش از این مجموعه بود.   

یه مدت رفت خوابگاه و شد «خودشیفته »، ولی دوستان و نزدیکان به نام «کُزت» می شناختش، که شبهای امتحان تبدیل می شد به «بوف کور»... 

تو شبکه Bluetooth مشد حسن شد، تو YAHOO خودش رو JUDY معرفی کرد، 

دو ماه تمام هرجمعه «صدیقه هدایت» شد و به جای اون رفت کوه...

اما برای دو یار دبستانی اش همیشه «خوآن یو» موند.  

وقتی رفت سر کار فهمید هیچ اسمی براش برازنده تر از «گریگوار سامسا» نیست.

هنوزم هرکی هرجور راحته صداش می کنه... «مُهنِّس» ، «حاج خانوم»، «مران»، «Trudy»، ... 

 ...ولی هر وقت کسی «مریم جان» صداش می کنه دلشوره بدی می گیره... 

  

***

دوست داره اسم دخترش رو بگذاره Esperansa ولی صداش کنه Eran ...