دلم می خواست...
دست مرگ را، از دامن امید ما ،کوتاه می کردند!
در این دنیای بی آغاز و بی پایان،
در این صحرا ،که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا، زین تلخ کامی های نا هنگام بس می کرد!
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد،
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد،
همین ده روز هستی را امان می داد!
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد!
... دیشب آرمین بال در بال فرشته مرگ پریدن آموخت. هدیه ای بفرستیم برای روح پاکش...
چه نقاشی بینهایت قشنگی...